سلام شکوه عزیز..
در مورد داروها به احتمال قوی اقدام می کنم...واقعا دارم رنج میکشم و از سلامتیم کلی دور شدم...
در مورد ترتیب تولد..حرفتون جالب بود..بهش فکر میکنم..
راستش من کلا انقدر تو زندگیم ناراحتی کشیدم و از لحاظ بدنی و روحی ضعیف شدم که اصلا حوصله و توان ازدواج ندارم..یعنی اصلا امید ندارم که بتونم در کنار کسی باشم.و براش مشکلات درست نکنم.نمیتونم قوی باشم...اصلا توانی برای مقابله با ناراحتیو ندارم.خیلی رنجیده خاطرم..علتش رو باید مفصل تو یه تاپیک توضیح بدم..
من اصلا تا به حال هیچ حسی نسبت به یک مرد پیدا نکردم اگر هم بوده اونقدر ضعیف بوده که دوروزه یادم رفته..انگار احساسات در من مرده!من نمی تونم عاشق بشم!گاهی وقتی یکی ابراز علاقه می کنه چنان با رفتارام باهاش بدی می کنم که طرف اونو به حساب بی ادبی میذاره و میره(چون واقعا بی ادبیه!!)مثلا یکی از استادام بود و غیر رسمی از من خواسگاری کرد ولی از اون به بعد وقتی از جلوم رد می شد رومو بر می گردوندم -با عرض معذرت پشتمو می کردم در حالیه کمتر از یک متر فاصله داشتیم-و سلامی که همیشه می کردم نمی کردم..خیلی تابلو و بی ادبی بود) و من غصه می خورم..غصه که چرا دلم مردس...چرا مثه مردم نیستمانقدر دلم مردس که حتی برای خودم هم جا ندارم..بااینکه که 30 رو رد کردم اما اصلا نگران ازدواج نیستم.این غیر طبیعی بودن منو خیلی آزار میده...احساس می کنم از حلقه آدما خیلی خیلی دورم...
یه مثالش اینه که پارسال تصادف کردم از ناحیه ساق پا مجروح شدم.اما به خخانوادم نگفتم...الان یک سال میگذره و من هنووووز درد میکشم.به خاطر همین پا دردم هیج جا نمی تونم برم.ینی بیشتر از 20 متر نمی تونم راه برم.اما اصلا حوصله و انگیزه رفتن به دکترم ندارم.
شاید تا آخر عمر لنگ بزنم اما برام مهم نیست......
خواهر زادم از زیر نوار مغز سالم بیرون اومده...اما دکتر گفته که شاید نیستاگموس داشته باشه ینی بینایی ضعیف..خیلی غصشو خوردم.الانم تو بغلمه دارم تایپ میکنم...براش دعا کن.....چون گفته شاید!!!!از احوالپرسیتون ممنونم![]()







انقدر دلم مردس که حتی برای خودم هم جا ندارم..بااینکه که 30 رو رد کردم اما اصلا نگران ازدواج نیستم.این غیر طبیعی بودن منو خیلی آزار میده...احساس می کنم از حلقه آدما خیلی خیلی دورم...

علاقه مندی ها (Bookmarks)