چندبارى اومدم بنويسم ولى ...
راستش مى خواستم بگم حس و حالت رو درك مى كنم. شايد منم جاى تو بودم دنبال راه هاى درمانى نمى رفتم! آدم وقتى درد زياد داشته باشه، دنبال يه راه فرار هميشگيه، يه راه آرامش بخش.
مى دونم وقتى كه بارها و بارها كورسوهاى اميدت نابود بشن بيشتر به اين نتيجه مى رسى كه شايد اصلا نبايد تو اين دنيا مى بودى، شايد اشتباهى اينجايى!
خب تو دختر جنگنده اى هستى. بارها براى موفقيتت قدم ها بزرگ برداشتى. قدم هايى كه شايد خيلى از دخترها حتى از شعاع چند كيلومترى ذهنشون هم عبور نكنه ... يه جايى ولى فكر مى كنى بايد زانوهاتو سست كنى و راضى بشى به وزش بادهاى سرنوشت.
اينا حساييه كه خودم بارها و بارها تجربه شون كردم. نمى دونم ولى يه حسى بهم ميگه اينا بايد به حرف دلت نزديك باشه ...
كيت كت جان، خدا براى خلقت همه ماها يه هدفى داشته. شايد واقعا تا روز آخرى كه چشمامون رو مى بنديم، نفهميم كه قرار بوده تو اين دايره زندگى چى كاره باشيم. ولى اينو خوب مى دونم كه ما اگه بخوايم خودمون رو از گردونه حذف كنيم، شايد ظلم بزرگى به خيلى از آدم هاى ديگه كرده باشيم!
روزايى كه دعاهاى خير مريضاتو شنيدى يادت مياد؟ روزايي كه بعضياشون با چشماى گريون ميومدن و با لباى خندون مى رفتن. روزايى كه بعضيا ميومدن و ميگفتن فلانى خيلى تعريفتون رو كرده و دستم به دامنت و ...
شايد اين انصاف نباشه كه خودت رو زودتر از وقتى كه بايد، از اين مردم بگيرى ...
نمى دونم حكمت اين خواست خدا چى بوده.
شايد مى خواسته مادرت بهت نزديك تر شه.
شايد مى خواسته يادت بندازه كه ببين همه اين دردا بالاخره يه روزى تموم ميشه. به بعدشم فكر كردى؟
به هر حال تو تا لحظه آخرى كه هستى، چه دو سال ديگه و چه ٢٠٠ سال ديگه، همون دختر جنگنده اى باش كه خودت ازش انتظار دارى. بذار براى آخرين لحظه ت پيش خودت لااقل يه غرورى داشته باشى. بذار روزاى بيشترى باشن كه بتونى دل مردم بيشترى رو شاد كنى، اونم فقط واسه دل خودت.
من كه خيلى رو سياهم ولى از خدا برات مى خوام كه ضايعه ت خوشخيم باشه يا لااقل گريدش پايين باشه كه به راحتى تحت تاثير درمان قرار بگيره. از خدا مى خوام اين روزا فقط برات يه مسير و يه امتحان باشه. مى خوام يه روزى با كلى حساى خوب سرت رو بالا بگيرى و پرانرژى و شاد شاد باشى. مسير زندگيت برات هموارتر شده باشه و درك كرده باشى حكمت حضورت رو ...







پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)