سلام دوستای مهربونم،خوبین؟
دلم براتون تند تند تنگ میشه...
بچه ها من برای خودم دنبال خبر خوب بودم و اون پیدا شده... خسته شده بودم از زندگیم خسته ولی حالا خیلی شاد و پرانرژی ام.نه اینکه فکر کنین همسرم اومده سمتم نه... خودم خودمو پیدا کردم.دارم هدفامو لیست میکنم دنبال هدف هام برم.میخوام اگه بشه کار پیدا کنم شوهرم آدمی نیست بخواد برای من پول خرج کنه و منم آدمی نیستم بخوام چه از اون چه از پدر عزیز تر از جانم مدام پول بگیرم. میخوام آماده بشم برای کنکور ارشد.الان اتاق من پر از اسباب و وسایله.تا قبل از این پامو تو اتاقم میذاشتم حالم بد میشد بس که اتاقم تاریک شده اما حالا نه..حتی اتاقمم خیلی دوست دارم.حالا خودمو خیلی دوست دارم. الان که دارم تایپ لبخند رو لبمه.همون چیزی که همیشه آرزوشو داشتم.الان خوشی و شادی من وابسته به همسری نیست که شاید خوشی و شادی من براش اهمیت چندانی نداره شایدم داره نمیدونم.... چندروز پیش بهم میگفت امروز برام روز خوبی ساختی... بهش لبخند زدم دیگه مثل همیشه کلی قربون صدقه اش نشدم و خودمو دوست داشتم. چقدر خوبه حس شادی و خوش بختی آخه من الان حس میکنم که واقعا خوش بختم... واقعا حتی به همسرمم دیگه اجازه نمیدم این حس خوشبختی رو ازم بگیره...








علاقه مندی ها (Bookmarks)