بله توقصدش برای ازدواج شکی نیست خودم تاحالا نزاشتم چون هم فرصت می خواستم از جدایی م بگذره و کمی خودم التیام پیداکنم هم اون شرایطش رو نداشت .
یکی دوبارخیلی جدی می خواستن بیان ولی من نذاشتم الانم میگه بیام عقدت کنم بعد کارامونو کم کم بکنیم چون شرایطش جور نیست نمی زارم
اینکه برای فرار از تنهایی بوده یا نه
احساسم نسبت بهش مثبته عقلم نه. حسم میگه همه ی چیزایی که دوست دارم و باهاش به آرامش می رسم رو داره فقط شرایط شروع زندگیش صفره
البته به خاطر سرکوفت هاش دعواهای شدید داشتیم و همدیگرو رنجوندیم ولی احساس مسئولیت نسبت بهم داره نگرانمه امانمی تونه الان زندگی تشکیل بده باید منتظرش باشم کمه کم یه سال و چندسالم طول می کشه رو غلطک بیفته زندگیمون خیلی سخته من نمی خوام چشاموو واکنم و ببینم چهل سالمه و همه سالهای جوونیم توحسرت و سختی گذشته
گاهی فکر می کنم اصلا ازدواجم نکنم بهتر از سختی کشیدنه یعنی دیگه توانشو ندارم








علاقه مندی ها (Bookmarks)