سلام فرشته خانوم.چه تاپیک جالبی معرفی کردین.موقع خوندنش خیلی احساساتی شدم.اول که خیلی براش ناراحت بودم بعد دیدم مثه تاپیک من کاربرا متهم کردنش که دروغ و داستان مینویسه و تو ادامش چقد برام جالب بود.روی تخت دراز کشیده بودم و میخوندمش مدام این پهلو و اون پهلو میشدم و آخرش که با اون نقشه جالب اون نامه رو دست شوهرش رسوند نیشم مثه بند رخت باز شد.
اما اروز اتفاقی افتاد که...
امروز من و سعید داشتیم میرفتیم دم خونه مادرش که یه چیزی رو بگیریم.تو راه زنگ زد به خالم و تو صحبتاش فهمید شوهر خالم میخواد از سر کارش بره بچه خواهر سعیدو از مهد ببره خونه و دوباره برگرده سرکار.که سعید گفت ما سر راه پسرخواهرشو از مهد برمیداریم و میبریم خونه خالم.
البته قبلش از من اجازه گرفت.خودم عادتش دادم با اینکه میدونه من موافقت میکنم و بردن بچه برام مسئله ای نیس اما دوس دارم بام هماهنگ کنه تو برای مسائل مهمتر هماهنگ کردن براش سخت نباشه.بگذریم.اصل ماجرا چیز دیگه ایه.و خدا خوب شاهدو از غیب رسوند.
ما رفتیم و بچه دختر خالمو سوار کردیم و سمت خونه خالم راه افتادیم.تو راه سعید باهاش حرف میزد و اینا که یدفعه پسردخترخالم به سعید گفت دایی راسته که تو با زن دایی بنیتا میخواین طلاق بگیرین؟
یهو ما شوک شدیم که این چی میگه؟سعید گفت کی این حرفو زده که اونم گفت مامانم میگه.همش تو خونه میگه اینا کی طلاق میرن؟البته چون بچس به سختی میتونستسم ازش حرف بکشیم . همش میخواس مشغول بازی و حرفای دیگه بشه.من ازش پرسیدم مامات راجب من چی میگه؟اول نمیگفت. خلاصه با وعده خوراکی زبون باز کرد یه سری چرندیات گفت.

من چیزی نگفتم و فقط بهش گفتم اینا رو به کسی دیگه نگو چون حرفای خوبی نیس.اما واقعا ناراحت شده بودم و اخمام رفته بود تو هم.سعید هم انگار شوک شده بود و به بچه خواهرش گفت که اگه باز این حرفارو تکرار کنه دعواش میکنه و اینچیزا.که من گفتم ولش کنه اون تقصیری نداره.
بعد سعید هی دستمو تو ماشین میگرفت که بوس کنه من دستمو عقب میکشیدم.واقعا ناراحت بودم.سعید هی میگفت درستش میکنم ناراحت نباش.اما من چیزی نمیگفتم دیگه چی میگفتم؟ خودش با چشمای خودش دید.با گوشای خودش شنید که بچه چی گفت؟.همش تو راه میگفت درستش میکنم.
رسیدیم دم خونه خالم.پیاده شد که بچه رو ببره و وسایلشو بگیره دوباره گفت درستش میکنم که من گفتم حوصله دعوا ندارم نمیخواد چیزی بگی.گفت نه کاریت نباشه میدونم چیکار کنم.که بهش گفتم نگو.چون فکر میکنی چیکار میکنن؟میزنن در حاشا.میگن بچه از خودش دراورده.فوقش با این بچه دعوا میکنن.بذار واسه بعد.اونم گفت مطمئنی؟گفتم آره.زود برو و بیا گرمه.گفت باشه الان میام اما نگران نباش خودم حلش میکنم.

وقتی رفت بالا طاقت نیووردم.از ماشین پیاده شدم. بهش اس دادم من رفتم برو سراغ ماشینت دزدگیرشو بزن.گوشیمو خاموش کردم.یه دربست گرفتم و رفتم خونه.خیلی ذهنم درگیر بود همش میگفتم چیو درست میکنه؟چطوری درست میکنه؟حالا انقد آدما وقیح شدن که هرچی دلشون میخواد بهم میگن.و تو دلم فحششون میدادم.گوشی خونه زنگ میخورد و شماره سعید افتاده بود.یه کم بعدش سعید اومد و...
رو تخت دراز کشیدم سعید اومد سراغم.هی نازم میکرد.باهام حرف میزد اما من ناراحتتر از اون بودم که حرف بزنم.هیچی نمیگفتم.وقتی مدام ناز و نوازش میکرد و میگفت بیخود کرده گفته.خودم درستش میکنم دلم میخواس بگم خفه شو.این نتیجه رفتارای خودته.وقتی عین شلغم بودی.نتیجه رفتارای منه که هیچی نگفتم.ازت بدم میاد.
از خودم بدم میاد که انقد ضعیف بودم.من اصلا اینجوری نیستم.کسی جرئت نداره بهم بگه بالا چشمت ابروئه.حالا که نمیتونن به خودم حرف بزنن میرن پشت سرم زر زر میکنن.

رومو کردم که بخوابم سعید هی میگفت بریم ناهار بخوریم.گفتم گرسنم نیس.گفت تو نخوری من نمیخورم.تو دلم گفتم نخور.نوش دارو بعد مرگ سهراب.
گفت پس منم پیشت میخوابم و پیشم دراز کشید.بغلم کرده بود و نوازش میکرد و حرف میزد.واقعا یادم نمیومد چی میگفت همش فکرم درگیر بود چطور به جایی رسیدم که این حرفا رو بهم بزنن.واقعا با یه مرد سیب زمینی درگیرم.
یه کمی خوابم برد و بیدار که شدم سعید رفت ناهار کشید و اورد که بخورم.من که اصلا میل نداشتم.زورزورکی میخواس بده بخورم نتونستم.
پا شدم اومدم تو پذیرایی رو مبل نشستم.سعید اومد کنارم.شروع کرد به مظلوم نمایی.متاسفم که انقد که باید خوب نیستم.میدونم به دردت نمیخورم.
یکی نیس بگه به جای چرندیات یه کم آدم باش.گوشیمو برداشتم به دوستم اس بزنم ببینم برنامش چیه؟کی میره خونش؟سعید گوشیمو گرفت و خوندش.گفت برا چی ازش میپرسی؟باز میخوای بری پیشش؟مگه دیشب نگفتی نمیرم.شب قبلش بهم گفت قول بده دیگه تنهایی جایی نری و منو ول نکنی.منم قبول کردم.چه میدونستم اینطور میشه.
مگه قول ندادی؟دیگه من عصبانی شدم.گفتم ساکت شو.بمونم که بهم توهین بشه؟شما بیخود میکنین بهم حرفی بزنین.خواهرت غلط میکنه چیزی بگه؟مگه من با اون صنمی دارم که دماغش همش تو زندگی منه؟از تو حالم بهم میخوره.دیگه هم نمیخوام ببینمت قبل اینکه برم هم اول حق خواهرتو میذارم کف دستش.توئه سیب زمینی و شلغم هم به اندازه کافی گند زدی به زندگی من.برام دیگه مهم نیس طلاق بده.نده.برام اهمیتی نداره.تو انقد بدبختی که جیره خور شوهر خواهرتی اما من مثه تو نیستم این نونا از گلوم نمیره پایین.
بخدا خیلی ناراحتم.زورم میاد من فضول هیچ زندگی نیستم اما اونا در مورد ما زر و زر میکنن.
خیلی واضح میدیم سعید هم ناراحت شده.پا شد هی راه میرفت و دستشو تو موهاش میبرد و میگفت من هرکار کردم برای تو بوده.
من جوابشو ندادم.گفت نمیخوای با فلانی(شوهر خواهرش) کار کنم؟گفتم نه نمیخوام.صدبار هم بهت گفتم نمیخوام.
گفت باشه حاضری یه کم سختی بکشی؟طلاهاتو بفروشی؟و..جوابشو ندادم.یه کم آروم شد نشست و گفت تو رو خدا بنیتا کمکم کن.من فقط میترسیدم تو ناراحت بشی.دلم میخواس همه جوره تامین باشی.(منظورش همکاری با شوهرخواهرشه)
گفتم دیگه این حرفا الان فایده نداره.دیگه خواهش و درخواست که یه فرصت بده هم قضیه کارمو معلوم میکنم هم چرت و پرتا و حرف و حدیثا.

من که هیچی نگفتم.حوصله حرف زدن باهاشو نداشتم فقط گفتم باید خواهرت جلو همه ازم معذرت خواهی کنه.خیلیم جدی گفتم.گفتم بعد هرچقدر دوس داره پشت سرم غیبت کنه ولی باید پیش همه عذرخواهی کنه.چون قبلا هم خیلی حرفا راجبم زده.که گفت چرا نگفتی و این چیزا؟منم گفتم وقتی تو عین سیب زمینی هستی دلیل نداره خودمو کوچیک کنم بگم.
اونم گفت حالا میبینی سیب زمینی نیست.منم گفتم حالا جو نگیرت.
برا بار اول بود که انقد سعیدو عصبانی میدیدم.دفعه اول بود اینطور یکه به دو کردیم.