دوستان عزیزم ممنون از جواب های مفید و راهکار های خوبتون
راستش مادر من باسیاست نیست اگرم با خانواده عروسمون خوبیم از اسادگی مادرمه ،بینهایت ساده و با محبت و خوبه ،یه چیز میگم یه چیز میشنوید و متاسفانه خیلی وقت ها چوب یادگیشو خورده و هر چی خوبی کرده بدی دیه
بگذریم
مادرم چون خواهر برادراش مثل خودش خوب نبودن و خوب باهاش تا نکردن و بینشون دوری افتاده همیشه غصه میخوره برای همین اصلا دوست نداره ذره ای من و برادرم از هم دور بشیم یا بینمون تفرقه بیفته
خوشبختانه یا متسفانه من از اون دخترایی نیستم که فقط شوهرم رو بکشم سمت خودم ، اصلا هم از این کار خوشم نمیاد چون خیلی خودخواهانه و بی معنیه
همیشه هم جوری رفتار میکنم که اصلا شوهرم فکر نکنه بین خانواده خودم و خانواده اون فررقی میزارم
شوهرم بنده خدا از این رفتار ها که مادرم میکنه نماراحت نمیشه اتفاقا خوشحال هم میشه که دور همیم ،خیلی دوست داره اما من زیاد موافق اون نیستم
چون من همیشهه برای هر کاری که میخوام بکنم از قبل برنامه ریی میکنم و راجعبش فکر میکنم ، مثلال من از جمعه برنامه ریزی کردم که دو سنبه با شوهرم شام بریم بیرون ،یعنی میدونم دوشنبه شب کارم چیه و چی باید بکنم حالا اگر مادرم بیادد دوشبنه دادام و زن داداشم رو شام بگه و بگه تو هم باید باشی من به هم میریزم
با اینکه باز به حرف مامانم گوش میدم چون دلم طاقت نمیاره اما واقعا اعصابم خورد میشه
چند روز پیش باز بعضی حرفا و تیکه ها ی مادرم شروع شد اما سعی کردم خودم کنترل کنم و هیچی نگفتم
منزیاد هم طرف فامیل های شوهرم نمیرم فقط خونه مادر شوهرکم دو سه شب یبار میرم بقیش یا شوهرم خونه ماست( اونم دو سه شب یبار) یا میریم بیرون
اما تحمل این حرفا خیلی سخته
همش خدا خدا میکنم زودتر برمس سر زندگیم
خسته شدم از بلاتتکلیفی و اینکه نمیتونم برای خودم تصمیم بگیرم
حتی فکر میکنم اگر برم سر خونه زندگیم اصلا از اون دخترایی نیستم که هر روز خونه ی مامانم اینا باشم
نه اینکه بدم بیاد ها نه،اصلاااااا اما اینجور نیستم ،حالا نمیدونم خوبه یا نه؟ یا من غیر نرمال فکر میکنم
هر چی هست امیدوارم به مشکل برنخورم








علاقه مندی ها (Bookmarks)