خیلی ممنون راه حل عزیز از صحبت های کامل شما. البته من نمیخوام خودمو از چاله به چاه بندازم همونطور که گفتم اون رفتارای خانوادم به صورت ناخواداگاه منو به این کار یعنی رسیدن به یک شوهر مطلوب جهت میده.مثلا یادمه دوسه سال پیش همین خواهر بزرگترم که بدون اجازش اب نمیخوردم(ولی اون اصلا به من اعتماد نداشت ونداره) بهم گفت سنت بالا رفته ها و عجیب از اون موقع حس سن بالا بودن و سیدن به شوهر در ناخوداگاه من شکل گرفت حتی اگه خودم نمیخواستم.مثلا با هرکسی اشنامیشدم عجله داشتم که طرف زود بره سره خواستگاری تا خانوادم ببینش حتی اگه من به بلوغ فکری بهرای ازدواج نرسیده بودم
افراط و تفریط رو که کاملا قبول دارم و البته تویکسری زمینه ها کهش ماگفتید برام تشخیصش سخته الان تا پیشگیری کنم ولی یه سری جاها مثل همین غوطه خوردن های احساسی سعی میکنم زمانیکه افراط دیدم یا تفریط یا توقف به خودم بدم.
حرفای افراط و تفریطتون رو قبول دارم.البته این دوتا خانمی که گفتن اعتماد نکن برای منی که زود باورم حرف بدی نزدند.درضمن توی اینترنت خوندم که پس تاکی میخواید بی اعتماد باشید
این که چرا موقع انجام هدف های خوب که میتونه منو بالا بکشه تا به یکسری موارد احساسی میرسم جامیزنم و اراده ندارم رو نمیدونم دلیلش چیه البته اینو بگم یکمی از لحاظ جسمی سالم نیستم که این دلیل میشه برای نامیدی و جازدن هام و دلسرد شدن هام.ولی دلیل
استقبال میکردم ازعشق چون بی احساس شده بودم همیشه دوست داشتم بمیرم .چیزی برام اهمیت نداشت.کتاب اگه نسخه چاپی داشته باشه حتما میخرم میخونم.ممنون.البته فکرمیکنم همینطور که یه مدت توی خیالات عاشقی خوش بودم یه مدت باید به خودم سخت نگیرم تا عقلم و حالم برگرده سرجاش
باباید برای دلم و زندگیم یه چیزی پیدا کنم که به قول شما اگه باکسی سنتی هم اشنا شدم نتونه دوروزه دلمو ببره و بعد حالم اینجوری بشه.البته من معیارگذاری خاصی دارم.اشتباه یا درستش هم بماند و شیفته هرکسی نمیشم.
ادلم میخواد برای بهبود حالم کلاس هایی رو برم ولی مطمئن نیستم این تصمیم رو عملی کنم یا نه چون از کلاسا فاصلمون زیاده. توخونمون هم شرایط خوبی ندارم که نمیتونم االن اینجابگم که دل و دماغ فعالیت نمیزاره برام و کاملا منو اسیر یکسری اعمال و اتفاقات زندگی هدر بده کرده
نمیدونم تو دنیا چرا جدای اون کسایی که پول باداورده دارن یک عده درس خوندن فعالیت کردن و الان عزت دنیا و حتی شاید اخرت رو دارن بهترین چیزای دنیا رو میبینن و بهترین جاها رو میرن ولی من هم باوجود اینکه از اول سرم توی درس بود اینجور از زمان دانشگاه به مشکلات عدیده خوردم و همه چیزم از دست رفت.نمیتونم بگم سزای اینکه بایکی دونفر دوست شدم این بود که درس نخونم و دچار بلا بشم چون خیلی از اونهایی که الان موفق هستن و با چشمای خودم میبینم هنوز درسشون رو تموم نکرده چه عزتی سرشون میزارن دوست داشته و دارن و اونها هم دچار خطا شدن ولی زرنگ بودن سیاست داشتن و دچار بلا هم نشدن تا زمین بخورن و ضعیف باشند
برای همین نمیتونم قبول کنم که یکسری سراسر خوشی و عزت و سلامتی(باوجوداینکه میدونم همه دچار مشکلات کوچیک هستن بالاخره) و یکسری نا امیدی و شکست و ضعف و حقارت و بی کسی و تحویل گرفته نشدن
ممنون از حرفات راه حل. باز میخونمشون
امیدوار من هم خانوادم خودشون رو مذهبی میدونن و مومن و گاه یحس میکنم با من مثه یه چیز نجس برخورد میکنن درحالیکه اگه مومن باشن حضرت علی گفته ادم فردا رو به گاه دیروزش نبین.ولی اینجا جوری از من گاهی دوری میکنن که چندش رو تو وجودشون میبینم انگار شپش دارم.درحالیکه کاملا اشتباه میکنن و دچار شوتفاهمات ذهنشون و قضاوت های اشتباه گاهی از روی ظاهر هستن مثلا چه خواهر بزرگم چه کوچیکم همه دوتاشون انواع تیپ هارودارن و ارایششون هم ترک نمیشه ولی اگه روی من چیزی ببینی خیلی بد برخورد میکنن و من نمیتونم تو این زمینه از اونها طبعیت کنم بهرحال نمیدونم








علاقه مندی ها (Bookmarks)