میبینید هربار که دلم رو خوش میکنم و میخوام بلند شم شوهرم نمیذاره همش مانع حال خوشم میشه
ما یک مهمونی میخوایم بریم ک باید حتما لباس بخرم(نگید حالا وجب بود ک ب خاطرش...چون بله واقعا لباس درستوحسابی ندارم خانواده خودم و همسرم هم غیرمستقیم بهم میگن...هروقت خواستم بخرم شوهرم میگه حالا یعنی تو هیچی نداری بپوشی? یا این سریو ول کن یا.....)
خونه ما جایی هست ک دسترسیش به ایستگاه تاکسی واتوبوس دوره وباید باماشین رفت...
شوهرم از صبح زود بیرون بوده بهش ز زدم گفت معلوم نیست کارم تاکی طول بکشه وقراربود عصر بادوستم برم خرید
من باخودم فکر کردم به جای اینکه غر بزنم ک میخوام برم خرید واینا براش خانومی کنم میخواستم براش غذا بردارم وببرم برای نهار با اتوبوس وتاکسی!!!!!
وبعدشم خودم با دوستم برم خرید
دوستم ک کاری براش پیش اومد و قرار شد خودم تنها برم
کم کم میخواستم اماده شم ک شوهرم بدون اینکه خبری بده اومد خونه
براش غذاکشیدم میوه اوردم مهربون بودم
بعد خودش درباره خرید پرسید ک گفتم دوستم نمیاد وهیچی نگفت یه کم گذشت اومد بخوابه بهش گفتم میشه عصرباهم بریم?
باهام بداخلاقی کرد ک نه نمیشه و کار دارم و...
ودوباره شروع کرد ک لباس میخوای چیکار و ازین حرفا
اینم بگم ک خیلییی بد خرید هست
یعنی ماشینو هم میخواست ک گفتم خب چ فرقی میکنه چ من ماشینو ببرم چ باهم بریم ک گفت نخیر اگ میخوای بری پیاده برو(با دادوبیداد) درحالی ک فکر میکردم زود اومده به خاطر من ک بتونم باماشین برم ...
الان هم گرفته خوابیده ...
خیلی دلم شکسته
ازش بدم میاد اینقدر ک بد اخلاقه
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند ٬ طلب عشق ز هر بی سروپایی نکنیم.....
علاقه مندی ها (Bookmarks)