سلام دوستان واقعا همدردی خیلی همدرده دل ادمه.
راستش مشکل من هنوز حل نشده.
خیییلی افسردم هیچ چیزی خوشحالم نمیکنه,شهریور عروسیمه ولی انقدر افسردم که همسرمن دیگه خسته شده.
بینمون بحثی پیش اومد.گاهی اوقات فکرمیکنم همه کارام واسه اینه که همسرم پشیمونیشو ابراز کنه خودم از خودم خسته شدم
همونطورکه قبلا گفتم من مشکلم ازدواج راه دور بود.اما خب چرا شدمشکل ..فقط وابستگی ؟ نه
مادرمن هم ازدواج راه دور داشته اصفهان ب تهران ۳۰ساله اینجا زندگی میکنه. مااینجا بیشتر دوستای خوب داریم اقوام مادرم که پیشمون نیستن .اقوام پدر هم که رفت وامد زیاد نداریم اونقدر که بادوستان خانوادگیمون رفت واند داریم بااونا نه
مادرم ابن هفته عمل داشت خیلی روز سختی بود انقدر بهم ریخته بودم که کلا شوهرم رو گذاشتم کنار..اصلا تو اولیت من نیست...وخب حقم داره ..بهش گفتم نباید باهم ازدواج میکردیم راستش همه تو فامیل و اشنا از من تعریف میکنن همسرم هم همینطور .ماهرکدوم ب تنهایی خیلی خوبیم ولی کنار هم نه.خوب شاید بگید مهارتهامون رو باید تقویت کنیم.اما مشکل اینه که من نمیخوام همیشه پس میزنمش.ما س تا خواهریم خواهر بزرگترم بافامیل مادری ازدواج کرداونا نزدیک ما زندگی میکنن ولی ب تازگی همسرش میخواد بره اصفهان بعد از ده سال نمیتونه اینجا بمونه.اگه اونا برن اصفهان کی به مادرمینا برسه.از بین ما سه تا من خیلی به پدرومادرم رسیدگی مبکنم مخصوصا الان که مادرم عمل کرده.همش فکرایی تو ذهنم میاد که حالمو بدتر میکنه مثلا چندسال دبگه اگه برای پدرم اتفاقی خدای نکرده بیفته مادرم تنهایی چیکارکنه یا برعکس..البته ۵۰سال سن دارن پیر نیستن.مادرم زن فعالیه.باهمسرم صحبت کردم گفتم شما همه اقوامتون کنارتون هستن مااینجا هیچکیو نداریم گفت من از اول بهت گغتم من اونجانمیام و تو باید بیای..گغتم اره حق داری.قبلا جرءت نمیکردم این حرفارو بهش بزنم همیشه سعی میکردم رضایتشو تو تمام موارد بدست بیارم کلا اولویت اولم بود اما الان فقط خیلی راحت غر میزنم مسلما اونم خسته میشه.دراخر گفت یا فکراتو بکن قبلا دلم برای خاطراتمون و روزایی که باهم داشتیم میسوخت الان دلم برای جوونیم میسوزه نمیخوام تو زندگی همیشه اینطوری باشیم این زندگی شروع نشه بهتره یا خودتو اصلاح کن دایم فکرمیکنم نکنه نتونم طاقت بیارم شهر دیگه..بخودم میگم چرا اینجا نموندم و خواستگارای دیگه رو رد کردم اگه اینجابودم خب نزدیک پدرومادرم بودم...اگه برادری داشتم یا نمیدونم راستش فقط فکرتنهایی پدرومادرمم.
قبلا اگه ازدست هم ناراحت بودیم سریع از دل هم درمیاوردیم الان دوروز از هم بیخبر باشیم انگارنه انگار
بدتر ازهمه همسرم بدترین حرفارو بهم زد خب منم سکوت کردم احساس کردم حقم بود اما خب من فقط میخوام بیشتر درک شم..من همه خواستگارامو به خاطر همسرم رد میکردم تا بااون ازدواج کنم خدارو شکر پسرخوب و خانواده داریه ..دوبار مشاوره رفتم موقتن حالم خوب بود ولی دوباره..
همه سخنرانیهای دکتر حبشی و...چندین بارگوش کردم احساس میکنم همه مسایل رو میدونم ولی از قصد عمل نمیکنم..
میترسم از اینده
همسرم بدترین حرفایی که فکرشم نمیکردم بهم گغت.
خب اوایل میگفت هروقت دلت تنگ بشه میارمت بعد ا گفت ماهی یبار بعد گفت دوماه یبار .الان میگه هروقت بتونیم زندگی خاله بازی نیست که.خب راست میگه
قبل از خاستگاری گفتم استرس غریت گرفتم گفت این رسمش نیست بعدازاین همه مدت الان هم میگه این رسمش نیست من واسه این زندگی زحمت زیادی کشیدم منم درک میکنم .خیلی وابستشم.خاطرات زیادی باهم داریم ولی احساس میکنم همیشه ب خاطر گذشته اینده رو پذیرفتم.الان طرز فکرم کاملا فرق کرده
دیگه نمیدونم چی خوبه چی بده..








علاقه مندی ها (Bookmarks)