همسرم انقدر از شوهرخواهرم بدش میادکه حد نداره.
خواهرکوچکم گوشیش خراب شده بود موبایل فروش دوست دامادمون بود,مادرم ازم خواست من و خواهر کوچیکم با دامادمون بریم موبایل فروشی.اون مارو باماشین رسوند وکارمون انجام شد و یه ربع بعد خونه بودیم کلا یه ربع.همه چیز عجله ای شد وقتی اومدم خونه به همسرم گفتم بامن دعوای شدید کرد که چرا سوار ماشینش شدی.دیگه خسته شدم میگه بت اعتماد ندارم من یه دختر مذهبیم محجبه.سر سنگین اخه چرا میگه اعتماد ندارم..ساشا تو تاپیکش درمورد پارانویید گفت که هسرشون ب تشخیص روانپزشک دارن..میگم همسر من اینطور نباشه...یادمه یبار تو مترو یه ب همسرم گفتم چه بوی طالبی میاد یه خانمی جلومون بود دستش طالبی بود یکیشو ب زور داد بمن هرچی گفتم نه گفت بگیر عزیزم.بعدش همسرم بامن کلی دعوا کرد که چرا گرفتی نگفتی توش ویروس باشه مثلا بخوان تورو بکشن ..اون یه خانم معمولی بود یا در مورد دامادمون که قضیه شمال رو گفتم از اون روز به بعد میگه اگه شمارو تنها گیر بیاره ی بلایی سرتون میاره بخدا دامادمون خیلی متین و سنگینه وقتی پدرم خونه نباشه اینجا نمیاد خواهرمینارو میزاره و میره.وفتیم اینجاست سنگین یه گوشه میشینه..
همیشه میگه جامعه خرابه درستم میگه.میگه حلالت نمیکنم سوارماشین دامادتون بشی گفتم چشم نمیشم اما امشب یهویی شد.خب اصلا فرصت نشد قبلش بگم بعدش گفتم .کلا بیرون رفتنمون ی ربع شد...