سلام شیداِی گرامی، منم از قبل باهاتون آشنا هستم و ممنونم که نظرتون رو دارم
- من دیر ازدواج کردم به این دلایل کار رو دوست داشتم و احساس کمبود آنچنانی نداشتم و سن ازدواج تو شهر ما بالاست تعدادی از دوستام هنوز مجردن، و البته بیشتر چون از کسی خوشم نیومده بود من از 15 سالگی خواستگار داشتم ولی به دلم نمی نشستن،
-کلا از بچگی آدم سازگاری بودم الان کمتره ولی واقعا با آدمای زیادی بهم خوش میگذره حتی یه پیرزن خوش سر و زبون و سرزنده، واگر حساب ّآینده و علاقه به خانواده داشتن نبود واقعا مجردی بهم خوش میگذره ،اماحساب شوهر فرق میکنه کلی معیار همیشه داشتم و در آینده هم دارم وقرار نیست به هر قیمتی ازدواج کنم
-من بچه دوس دارم اما وقتی دوستامو می بینم که چطوری تو عشق بچه ذوب میشن و ضعف اعصاب میاره، وای چه کار سختیه تصمیم داشتم و دارم که برای اینکه به شغل و خونه داری و بچه داری لطمه نخوره پرستار بیارم البته بیشتر خانمای موفق اجتماعی دوروبرم بجای مهدکودک پرستار میارن این بد نیست من خیلی بچه دوس دارم شاید 3تا جوجه ولی قبول کنید کار سختیه بزرگ کردنشون مخصوصا که شاغل هم باشی،
-ازدواج اشتباهی داشتم ، همیشه جواب رد میدادم بزرگترا دیدن جوابم اینبار مثبته و آنمرحوم هم فامیل بود و میشناختنشون اصرار کردن زود عقد کنیم و پذیرش این عقد سریع اشتباه محض من بود قبلا نوشتم چه بلاهایی سرم آورد اون حتی از بابام هم انتظار مالی داشت
-شیداجان من کارمو گذاشتم کنار تا اون رو من حساب نکنه اون از قبل منو میشناخته و تحقیق کرده بوده که من کاری هستم و مامانش هم خیلی کاری بود و تازه به من میگفت تنبلی و همش ازم میخواست خیلی کار کنم ما خیلی مشاوره رفتیم اون مشکلات فکری و رفتاری داشت تکیه گاه میخواست ازمن میخواست پول کرایه خونه رو در بیارم و من به بهونه های منطقی که کار نیست و... پول نمی آوردم،
-نه من مرد بی مسوولیت جذب نمی کنم اما اول ازدواجم خیلی ناشی بودم و واقعا باعث شدم اون خیالش راحت بشه من از پس مشکلات بر میام ولی من اگه ازش کمکی میخواستم میگفت تو عقدیم بابات باید کاراتو بکنه یعنی خودش نمی خواست من بهش تکیه کنم اما ازم حساب میکشید چقد پول در میارم و حواسش بود خونه بابا مامانم تنها نرم با اون برم با اینکه عقد بودیم، من الان که اینجا نشستم بیشتر کارهامو داداشم کمکم میکنه و بی مشورت اون تصمیم مهم نمی گیرم ، با عرضه ام اما وقتی مردی کنارم باشه یه گوشه میشینم تا بقیه کمکم رو بخوان پیش قدم نمیشم،دارم بیشتر هم رو خودم کار میکنم که زنونه باشم ، ولی آنمرحوم خیلی رفتاراش باعث شد که یاد بگیرم زن باشم در کل شبیه شوهر غزاله بود ،
-سعی میکنم از گذشته درس بگیرم ولی خب راستش من اونقدر اون خانواده رو قبول داشتم که اعتراض نمی کردم و وقتی اعتراض کردم دیر بود و انگار منفعل بازی در آوردم زیاد گذشت کردم باید قهربدون کلام میکردم ونکردم و این اشتباه من بود هر چند تلاشهام بیفایده بود چون خیلی حرفای عجیب غریبی میزدن
هنوزم به موقع اعتراض نمی کنم و گذشت میکنم،این واقعا مشکله
-اگه پول داشته باشم و شوهر منصفی باشه که خرج میکنم اما اگه نبود خب نمیذارم بفهمن که پول دارم تا مسوولیت پذیر باشه اما پول داشتن بد نیست همه فکرم بچه نیست، واسه اینکه مطلقه ام هم سعی میکنم یه حساب پس انداز داشته باشم تا اگه ازدواج نکردم هم آینده سربار نباشم، و تامین باشم،تازه برا من بهترین تفریح کاره که اگه یه هدف خوشکل کنارش باشه بیشتر حال میده اینروزا مسافرت نمیشه رفت چون بقیه خانواده مشغول کارن منم به کار سرگرمم
-اینروزا نمی دونم چرا اینقد درد و دل میکنم اینجا منظورم نیست بیرون رو منظورمه راهی داری یاد بگیرم تودار تر باشم ذهنم آشفته است احتمالا واسه
کاره که زیاد شده
و خیلی احساساتمو صادقانه بیان میکنم خیلی حرف زدن باعث سواستفاده میشه،
من کلا تو هاله ای از احساساتم _چطوری احساساتی نباشم؟؟؟؟؟؟؟؟ ، هرچند اطرافیان میگن من عاقلم ولی ....طلاق بی اغراق سخته
_نمیدونم منتظر په شرایطی باشم؟ درکل آرومم اما دوس دارم آینده نگر باشم و مسایل رو پیش بینی کنم و پیشگیری قبل از درمان کنم








علاقه مندی ها (Bookmarks)