سلام دوستان گلم.راستش دوشب دیگه حنابندونمه.همه دارن به کارها رسیدگی میکنن.امشب به مادرم سربسته گفتم یعنی گفتم بدجور عصبی میشه تو سرش میزنه ولی دیگه فحاشیو,اینکه بدنمو فشار میده موقع عصبانیت و نگفتم.تا گفتم مادرشم متوجه شد صداشو بالا برد مادرم ناراحت شد اشک تو چشاش جمع شد...دلم گرفت ,گفتم به خاطر یه مشکل کاری بود مادرمم گفت اره چون از اون بابت نگران بوده عصبی شده.درکش کن و از این حرفا.نصیحتم کرد.دیگه چیزی نگفتم اخه فایده نداشت فقط بیشتر نگرانش میکردم.
اترین جان قبلا پیش مشاور رفتم برام روی کاغذ نکته هایی رو نوشتن ,که خط قرمزا و حساسیتاشو بشناسم ,گفت تو سرش میزنه چون تورو نمیتونه بزنه,ولی اگه زدت یه زمانی تا چند روز نه مدام ,هی بگو مثلا چرا زدی بزار هی خجالت بکشه بدونه کار بدی انجام داده.راستش من خشکم زد گفتم یعنی ممکنه منو بزنه.گفت نه.
گفت ما مردا شمشیرمون تو قلبمونه اگه زنمون پشتمون نباشه شمشیرو از رو میکشیم.شوهر منم همیشه میگه تو پشتم نیستی.نمیدونم دیگه چیکارش کنم
همسرم خیلی شوخه خیلی,ولی خدانکنه عصبی شه انقدر حرف.میزنه(با صدای بلند) که مغزم میترکه اینا مشکل نیست.مشکل زود جوش بودنشه.واینکه موقع عصبانیت صورتمو فشار میده.میترسم یبار گردنمو فشار بده خفه شم.ازوقتی ازش جداشدم هرموقع تماس میگیره خیلی گرم صحبت میکنه بهش میگم ازت میترسم میخنده میگه زن باید از شوهرش بترسه.
اون روز که دعوامون.شد اومد جانمازمو پرت کرد تو دیوار.از اون روزم نماز نمیخونه.میگه تو میخونی بسه عمل نمیکنی.هرچی میشه به نمازم ربط میده.برادرشوهرمم پسر باشخصیتیه.اصلا صداشو بالا نمیبره.ولی زنش رو حرفش نباید حرف بزنه.اونروز که شوهرم صداشو برد بالا,برادرشوهرم خواب بود از خواب پرید لبش تبخال زد از ترس که چه صداییه.من دوست نداشتم کسی متوجه شه ولی همشون فهمیدن.مشاور فقط ازمن میخواست بیشتر بشناسمش و باسیاست بیشتری رفتار کنم.
اگه بخوام به طلاق فکرکنم راه نداره چون خواهر بزرگترم یبار شکست خورده البته بعدش ازدواج موفقی داشته.دیگه تحمل یه شکست دیگه واسه پدرومادرم سخته.
من اگه پسر دارشم پسری تربیت میکنم که بهترین پسر دنیا باشه.دخترم همینطور.
نمیدونم بعضیا هدفشون از بچه دارشدن چیه..








علاقه مندی ها (Bookmarks)