مطالب زیادی نوشته بودم نمی دانم چرا نیمه کاره ارسال شد احتمالا اشتباهی داشتم.
در پاسخ به سوالات عزیزان :
همسرم خوبی های زیادی دارد :مهربان ، دلسوز، بسیار مبادی اداب،اهل مطالعه با اطلاعات علمی خوب، همراه من در امور زندگی مثل بچه داری و کاهای منزل البته تا قبل از بروز بیماری اش،منظم ومرتب در کارهاو.........
من نزد مشاوره می روم همسرم هم جلسات زیادی گذرانده پیش مشاور و روانشناس بالینی، اما دیگر معتقداست فایده ای ندارد وحاضر نیست ادامه دهد.فعلا فقط تحت نظر روان پزشک است.
من همسرم را دوست دارم اما انقدر بی احساس با من برخورد می کند که در دوست داشتن او شک می کنم، ما ازدواج سنتی داشتیم نه یک ازدواج عاشقانه ، اما به مرور به هم علاقه مند شدیم من دوست ندارم از او جدا شوم اما ....
ساعتها در کنار هم هستیم در سکوت، باید کلی فکر کنم تا حرفی برای گفتن یا سوالی برای پرسیدن پیدا کنم.
می خواهم یاد بگیرم محبت کنم بی پاسخ ، ارتباط یک طرفه برقرار کنم به دنبال یک راهکار عملی هستم به همسرم نزدیک شوم .
من حالا تهی ام از محبت ،از احساس ،ازابراز عشق وعلاقه ، در حسرت شنیدن کلامی زیبا ومحبت امیز. اکنون میخواهم شما عزیزان راهی نشانم دهید چون تفکر جمعی خیلی مفید تر از فکر من تنها ان هم با این همه افکار پیچیده به هم . دیگر فکرهایم به جایی ختم نمی شوند در مغزم شناورند اما نتیجه نمی دهند. من نمی توانم اورا به سمت خودم بیاورم وراه این کار را نمی شناسم.کمکم کنید راهی عملی نشانم دهید.








علاقه مندی ها (Bookmarks)