سلام.
من که فکر میکنم اگر با یک نفر ده ساعت حرف بزنی و درد و دل کنی، به اندازه ی دو دقیقه در سکوت در آغوش گرفتن آرامش بخش و تاثیرگذار نیست.
نمیدونم شاید من اینجوری حس میکنم. چون محبت رو بهتر منتقل میکنه.
میدونید من تفاوتش رو حس کردم. پدرم بسیار رسمی، خشک و جدی هستند. اصلا نمیشه باهاشون حرف زد. فقط دستور میدن و باید بهشون چشم گفت. بسیار با احساسن، ولی شدیدا هم مغرور هستند. و این که تحمل شنیدن کوچکترین مخالفتی ندارن از همین احساساتی بودن نمود پیدا میکنه. تا به حال هیچکدوم از خواهر برادرام رو در آغوش نگرفتن. فقط در حد روبوسی های تشریفاتی، بعد از دیداری طولانی. بچه ها هم بخوان احترام بذارن دستشون رو میبوسن. اما من از کودکی انقدر که در آغوش پدر بالیدم، در آغوش مادر نبالیدم.البته خودم هم محبتم بیشتره، به نسبت بچه های دیگه پر رو تر هستم، یکم هم خودشیرین. (نشانه ی ته تغاری بودن و دختر بابا بودن)
مادرم دقیقا برعکس هستند. یکم غیر منطقی هستن ولی زود راه میان. همه ی بچه ها باهاش زیاد صحبت میکنیم. ساعت ها دوره داریم، شاید از برخی خواسته هامون ناراحت شه و مخالفت کنه، اما محاله به دل بچه هاش نه بگه. تشویقمون میکنه، جانبداریمون میکنه و واقعا میگم واسه بچه هاش با تمام دنیا میجنگه. اما دریغ از اینکه بچه هاشو بغل کنه! نمیدونم شاید در طول عمرم فقط دو سه بار انقدر خودمو لوس کردم و خوشمزه بازی در آوردم تا بی هوا بوسیدتم.
اما در نتیجه به جرات میگم پدری که نمیتونم باهاش حرف بزنم و یه نظر دادن مقابلش با کلی ترس و لرزه تونسته محبت منو تامین کنه. مادرم که جز همدیگه همصحبتی نداریم و تنها تو یه خونه زندگی میکنیم با تمام لطف هاش تشنه ی یک بار در آغوش کشیدنشم.
اما پدرم همین چند روز پیش، دید به خاطر مسئله ای ناراحتم و با بغضی عمیق تو فکرم. فقط بهم اشاره داد بیا و آغوشش رو باز کرد، انگار بهشت رو بهم دادن، انگار آب سردی برآتش پریشانی فکرم ریختن. دوست داشتم توی آغوشش تمام میشدم. بدون هیچ حرفی. هم خودش آروم شد، هم من.
حالا یه ساعت قبلش مادرم میگفت غصه نخور، باید قوی باشی، باید بپذیری، تو شجاعی ...
میدونید در آغوش گرفتن و بوسیدن یک زبان همگانیه. دقیقا همون حرفیه که میخوای بشنوی. با هیچ چیز دیگری قابل جبران نیست.
من اصلا دوست ندارم یکی از خواب بیدارم کنه بگه بشین با هم حرف بزنیم، تو خوبی، تو بهترینی، اما وقتی پدرم صبح به خیال خودش یواشکی نوازشم میکنه و میبوستم و بعد از خونه میره، هرگز ناراحت نمیشم و برعکس روزم زیبا میشه. چون حسی هست که همیشه بهش احتیاج دارم. حتی سن و سال هم مهم نیست.
اما برای حل مشکلتون اگر وسواس هست باید عمل متضادش رو انجام بدین. فقط 9 دقیقه مقاومت میخواد تا آدم ترس و وسواسش از چیزی بریزه. اگه یک هفته متوالی ببوسیدشون قول میدم این وسواس حل میشه و تبدیل به کاری لذت بخش میشه.
من هیچوقت کشمش رو تو غذا دوست نداشتم چون نرمه تو دهن. تا اینکه یکبار فرصت تفتیشش رو نداشتم، تند تند بدون جویدنش غورت میدادم. اولش واقعا سخت بود، دفعه بعد دیدم نیازی به جدا کردنش ندارم. حالا که دیگه عاشقشم.
اگه مشکل غروره، شما کارتون راحت تره، چون فرزندانتون تقاضا میدن، فقط یک بار کافیه این غرور کنار بره.
هر سنت شکنی نیاز به یه آغاز داره، ابتدا سخته و بعد کاملا طبیعی میشه.
بهتره بهش فکر نکنید و یکدفعه این کار رو انجام بدین. چون اگه بهش فکر کنید بیشتر میترسید و حساس میشین. از خودتون سوال نپرسید. چه جوری، کی ، با چه مقدمه ای... چون اگه فکر کنید ذهنتون عمل رو وحشتناک جلوه میده. به خودتون بگید این یک امر طبیعی هست و من این کار رو انجام میدم و دیگه هرگز با خودتون بحث نکنید. اگر استرس گرفتید بیشتر اصرار بورزید و طولانی تر ادامه بدین تا زمانی که حس کردید هیچ نیرویی شما رو پس نمیزنه و میتونید مجددا انجامش بدین. باید بهش غلبه کنید.
اگر این کارو نکنید هم خودتون و هم فرزندانتون رو از نعمت بزرگی محروم کردین. مخصوصا که فرزندان بزرگترتون شاهد محبتتون به فرزند دو ساله تون بودن و هستند. اونها نمیتونن این تبعیض رو درک کنند. مراقب احساس فرزندانتون باشید.







البته خودم هم محبتم بیشتره، به نسبت بچه های دیگه پر رو تر هستم، یکم هم خودشیرین. (نشانه ی ته تغاری بودن و دختر بابا بودن)

علاقه مندی ها (Bookmarks)