لطفا راهنماییم کنید با مسئله خوابیدنای همسرم چکارکنم؟خیلی از رفتاراش دلم میشکنه یهو دادزدناش سرم یاموقعی که میخندم جلو همه میگه بسه دیگه انقدرنخندو کنفت میشم 14روز سرکاره من دلم میخاد14روزی که میاداینجا بگردیم خوش بگذرونیم اما همش کنارهم بودنمون شده رختخواب ما5سال دیوونه وارعاشق هم بودیم اما بد اخلاقیاشواین رفتاراش داره منو نسبت به خودش دلسردمیکنه امروزم باز اصرارکردپیشم بمون و بازهمش خوابه منم بش گفتم دیگه شورشو درآوردی همش میگی بخابیم چقدرخواب آخه شب زودترمن میخابی دیرترپامیشی دوباره ناهارتم که خوردی باز میگیری میخابی هرچی پیگم میگه خیلی غر میزنی بیاالان بخابیم عصر پامیشیم میریم بیرون.بعدمحرم وسفرقراره عروسیمون بودبارهابش گفتم واسه خریداوکارامون اماچون باخانوادش قهربودیم میگفت نمیشه منم باشون آشتی کردمو همسرمم بااینکه نمیخاست آشتی دادم باهاشون اما انقدر بیخیاله اصلا به فکرنیست منم تصمیم گرفتم دیگه هیچی نگم بهش تابخودش احساس میکنم منو فقط واسه رفع نیازجنسیش بخاددوستم داره عاشقمم هست ثابت کرده توتاپیکای قبلیمم گفتم ازرفتاراش اما اینا کافی نیست من بخاطرش تاجهنمم میرم همه کارمیکنم اما کاری کرده بارفتاراش دارم ازش فاصله میگیرم میترسم اززیریه سقف رفتن وحشت دارم میگم نکنه توزندگی رفتاراش بدتربشه ومنم بشم یه آدمه دل مرده وافسرده من کسی رو میخام کنارم که بهم 100برابرانرژی بده چون من خیلی دختر پرشوریم وعاشقه گشتن وتفریح وقدم زدن وسفرم
البته بعضی روزا خیلی خوب میشه میگه میخنده پیشنهادبیرون رفتن میده ومیریم وکلیم خوش میگذره اما بیشترش اینجوره مثلااز3شنبه که اومده تاحالامافقطیه جمعه شب باخانوادم اونم به اصرارمن رفتیم بیرون همین بقیش بااون خونمونه یامن خونشون گاهی به اطرافیانم وکسایی که مثله من تودوران عقدن و دارن لذت میبرن حسادت میکنم گاهی میگم نکنه انتخابم اشتباه بوده
خواهشاراهنماییم کنید اگه مقالاتی هست مثله اون قبلیا که واسم گذاشتیدوخیلی به کارم اومد واسم بزاریدبخونم شاید کمکم کنه من باپافشاریه خودم ازدواج کردم باهاش به همین خاطر به هیچکس ازاعضای خانواده وفامیل نمیتونم حرفمو بزنم .بداخلاقیاش.عصبی بودنش وبیخیال بودنش و...داره عذابم میده منی که واسه دیدنش بعد14روزلحظه شماری میکردم الان بش میگم بمون اضافه کاری واقعا موندم چجور باش رفتار کنم چی بش بگم آخه تذکرم که بدم بش موقته انگار.بعدم میگه تاحالا همه چی همونجوری بوده وشده که توخاستی منم اینوکه گفت بیشترآتیش گرفتم گفتم اگه همه چی همونجوری که من خاستم میشد دیگه چم بود اونم هیچی نگفت ...راهنماییای قبلیتونو کارایی که گفاید همه رو انجام دادم دررابطه باقهرخانواده همسرم وقتی همسرم نبودش وسرکاربود من رفتم خونشون واین مسئله روحل کردم وقتیم اومدمن رفتم اونجاوبامامانش و باباش آشتیش دادمو گفتم برو روبوسی کن باشون گفت نمیرم گفتم عزیزم پدرومادرتن بزرگترن اونم گفت باشه ورفت و بابت این کارامم کلی ازم تشکر کردوگفت مرسی که درک میکنی و انقدر فهمیده ای و.....دررابطه با اخلاقای خودشم راهنماییم کنید لطفا ممنون میشم ببخشید اگه طولانی شدوزیادصحبت کردم خیلی دلم گرفته








علاقه مندی ها (Bookmarks)