سلام میشل جان
کجا داری میری بیا منو مداوا کن بعد برو:)))
ترس؟ بی اعتمادی؟ بی اعتمادی به چی؟این ترس و بی اعتمادیه که مشکل ایجاد می کنه. و یکی از ریشه هاش در متکی بودن به نظر (یا احساس) مثبت انسان هاست، به جای متکی بودن به حق.
متکی بودن به نظر مثبت دیگران واقعا برام غیر قابل توجیحه ولی دارم فکر میکنم شاید درونم در ناخوداگاهم وجود داره و نست بهش شناخت ندارم .
همونطور که گفتم من هر دو جنبه رو میبینم خیلی به زیبایی ها حساسم و خیلی اثراات مثبتی تو زندگی ام و رابطم با همسرم دارهمادر من خدای منفی نگریه (البته از نوع خودت، یعنی همیشه واکنش نشون نمی ده. اما به هرحال از بین هزاران رخداد مطلوب، فورا یک رخداد نامطلوب رو تشخیص میده).
ولی در کنارش عیب ها و ایراد ها و لنگ ها رو هم خوب میبینم
که تو این تاپیک فقط جنبه ای که ناخوشاینده رو باز کردم من میخوام ایراد ها رو نبینم و اگر میبینم همینطوری قبول کنم
البته از وقتی این تاپیک رو زدم خودم کنترل میکنم (منظور از کنترل خودم این بود که جلو کنترلم نسبت به دیگران رو میگیرم و دخالت نمیکنم در مشکلات دیگران )
مثلا چند شب پیش مهمونی داشتیم که کاملا رابطشون با فرزند بزرگترشون اشتباه محض بود کاملا بهش توهین میکردن و از کارای بدش تو خونشون برای ما تعریف میکردن و خیلی حرفای رکیک به طفلی میزدن که واقعا برام خراش دهنده بود اگه کنترل نمیکردم حالا باید میشستم براشون از اصول تربیتی میگفتم ولی این ئفعه جلو خودم رو گرفتم و با خودم گفتم به من چه ربطی داره با بچشون چیکار میکنن و چیزی نگفتم
منظور از کنترل خودم این نبود که به خودم سخت میگیرم نه سعی میکنم عادت کنم به ناهنجاری
دوروبرم خیلی ناهنجاری میبینم ولی فکر کنم میشه با تمرین حلش کرد
محمد رضا فعلا دیشب موارد خوبی که داشتم نوشتم که دخالت نکرده بودم
فکر کنم این طوری برای دیگران هم دلنشین تره
تبدیل به یه معلم شده بودم که همیشه دوروبری هاش باید باادب و خوشتیپ و مثبت اندیش باشن ولی الان رو خودم زوم میکنم
یه نمونه دیگه از اینکه رفتارم رو نسبت به همسرم کنترل کردم این بودکه خانوادش اومده بودن خونه ما و مامان من هم بود
خواهرش داشت من رو میبوسید که گفت یکی هم از طرف من ببوس من خجالت کشیدم ولی خب بعدن که تنها شدیم طبق عادت میخواستم تذکر بدم که چرا اینطوری گفتی جلو بزرگترا ولی گفتم مگه من مسوول کار شوهرمم و لبخند زدم گفتم بهتر ....
یه نمونه منفی که دارم از عدم پذیرش اطرافیان اینه که : با یکی از نزدیکانم رابطم رو به حداقل رسوندم چون سبک زندگیشون واقعا مخربه هرچند ربطی به من نداره خوشون میدونن چطور زندگی کنن و تاثر بد میگیرم و شادابی ام کم میشه برای اینکه راحتتر باشم فقط در مراسم خاص رفت و امد میکنم
البته شایدم این مثبت باشه نمیدونم ...
دارم به خودم می گم :
من مسوول رفتار دیگران نیستم ...
- - - Updated - - -
همینطوره من هم خیلی سختی کشیدم و به زور خودمو جمع کردم و حتما رفتارهای الانم ریشه در گذشته سختم دارن هم مثبت هم منفیچیزی که من در مادرم تشخیص دادم اینه که ریشه این حالتش ناملایماتی بوده که در زندگیش تداوم داشتند و منجر به اضطراب می شدن. و مادرم با شهامت سعی کرده بر زندگیش مسلط بشه، بنابراین اضطرابش رو به لایه های عمیق تری فرستاده.
ولی این کنترل گری ربطش چی میتونه باشه ؟
فکر میکنم من از کودکی همیشه سعی داشتم وضع خانواده رو کنترل کنم بزرگتر شدم وارد پروزه های جدی تر و بزرگتر شدم و وضعیت رو کاملا تغییر دادم خیلی چیز ها رو عوض کردم به طرف بهتر ولی نمیدونستم که دارم از خودم مایه میذارم از سلامتی ام از جونم از حوصلم
و این شده که حالا انگار خسته از گذشته تکیه کردم به همسرم یکم زیاده وابسته و دلبسته شدم
چیزی که قبلا نمیتونستم من به هیشکی نمیتونستم اعتماد کنم به این که کارشو درست انجام بده واقعا هم نبود همش اشتبه میکردن و با اشتباهشون زندگی یکی از ماها رو به باد میدادن
و همیشه به خودم متکی بودم تنها و تنها یه تنه همه سختی ها رو تحمل میکردم الان هم انگار دوس دارم بذارمشون زمین البته خیلی ها رو ریختم دوش همسرم
یه نمونه از سختی هام همین کنترل گریه میخوام غربال گری کنم تازه متوجه خستگی هام میشم و عیب هام
دیگه اخرا زبونم نیش دار تر شده بود باید خودمو رها کنم تا شیرین تر بشم ...
- - - Updated - - -
-اینم خیلی نکته داشت و موثر بود یه هفتست بهش توجه میکنمخودتو بابتش سرزنش نکن(احیانا).
حس خوبی دارم که تقریبا فهمیدم مشکلم کجاست









علاقه مندی ها (Bookmarks)