فکر می کردم ازدواج کنم انگیزم برای زندگی بیشتر میشه.
آدم فعالی میشم.
ولی هیچ چی عوض نشد
در کل من یک زنبور بی عسلم که نه دلم می خواد کاری انجام بدم و نه از عهده انجام کاری بر میام.
من حتی تو خونه دست به سیاه سفید نمی زنم.
دست و دلم به کار نمیره انگار بدنم حس اینکه پاش کاری کنه نداره.
فقط دارم روزارو میگذرونم و افسوس می خورم
خیلی مسخره اطت واقعا .
هرکی اینارو بدونه می گه خوب همه چی به خودت مربوطه از تنبلی دست بردار ولی واقعا نمی شه
آدم عجیبی شدم نمی تونم برای کسی کاری کنمو به کسی محبت کنم حتی به خواهر زاده1 سالم بیچاره چه خاله ای داره.
وقتیم میخوام برم سمتش مامانم انقدر می گه چه عجب ...
که پشیمون میشم
حتی خودمم دیگه نمی تونم خودمو بفهمم : بیماره روحیم، مشکل دارم ، ندارم، بدنم ضعیفه ، یا تنبلم؟؟؟
فقط یه گوشه میشینم و هراز گاهی کارای اشتباه گذشته یادم می افته و احساس بدبختیه بیشتر می کنم