ممنون عشق افرین عزیز
اوضاع زندگیمون خرابتر از اونه که بشه با صحبت عاشقانه و این چیزا حلش کرد
اولش که دعوامون شد توی راه خونه ی پدرم بودیم قرار بود پون شب نیست منو بذاره اونجا بحثمون شد
توی راه جلوی در خونه جلوی مامانم و گفت من رفتم تو همینجا بمون
فردا از سره کار نیومد دنبالم من باهاش تماس گرفتم کگفتم باید حرف بزنیم فقط یه ربع و گفتمن برو خونه منم میام
با هر کلکی بود کشوندمش خونه که شاید اگه حرف بزنه بدون بحث دعوامون تموم بشه
ولی توی خونه هر سوالی ازش کردمگفت من جوابی به تو نمیدم همهی حرفا توی دادگاه من حرف میزدم و اون فقط جوابهای لج در اور و اعصاب خورد کن میداد
منداشتم دلخوریهامو و ناراحتیهامومیگفتم ولی اون میگفت من حرفامو توی دادگاه میزنم
هعمیشه از حرف زدن با من فراریه
با مادرم با مادرش با خواهرش حرف میزنه و سوالای منو به اونا جواب میده و قانعشون میکنه ولی حاضر نیست برای خریدن کوچکترین چیزی بامن حرف بزنه و قانعم کنه ازش بخوام حرف بزنیم وسطاش میگه ول کن حوصله ندارم
همیشه بهم گفتهمن بلدم با حرف همه رو نفع خودم برگردونم و دیشبم با یه صحبت نیم ساعته با مامانم کلا نظرشو عوض کرده
همه چیزو تعریف کرده بجز اینکه توی صحبتهای اون روز هزار بار بهم گفت چرا از زندگیم نمیری بیرون من مرد زندگی تو نیستم چرا مقاومت میکنی چرا طلاقتو نمیگیری راحتم کنی
و حرفهای توی این نمونه رو اصلا نگفته
نمیدونم چکار کنم
به مامانم گفته نمیخوام باهاش حرف بزنم(البته منم نمیخوام)حرمتها ریخته شده دیگه این زندگی زندگی بشو نیست
من الان باید چگار کنم چجوری رفتار کنم؟




.............



مارال عزیز توی پست قبلیم کمی در مورد ویژگی های خودمو و شوهرم صحبت کردم