خيلى جالبه، خيانتم ك كنن باز ما مقصريم.
اشكالى نداره، من عيباى خودمو پذيرفتم، خيلى بچه گانه رفتار كردم درست، اما اخه كى وقت كردم فراريش بدم، از ثانيه اولى ك اومديم خونه داره ازم فرار ميكنه و تلاش ميكنه شب بره پيش دوستاش بخوابه، در حال خاصرم من بهش ميگم بيا بريم مشاور و از اول شروع كنيم، باز اون راضى نميشه، انگار اون يه مرد همه چى تموم بود و منم يه زن وحشتناك.
هرچقد اين روزها ميخوام بهش نزديك شم نميداره، منم هرجور فك كردم ميبينم من نميتونم اين توقعاتشو براورده كنم، كه شب خونه نياد يا هرررز با درستاش باشه يا دايم با خونواده من قهر باشه و هيج جا نياد.
من خيلى عيبا دارم، ولى الان كار به جايى رسبده ك دس تنها نميتونم درستش كنم، وقتى ميخواست زندگى كنيم وصعمون اون بود، الان ك ديگه خدا به خير كنه
يا راهي خواهم يافت
يا راهي خواهم ساخت
علاقه مندی ها (Bookmarks)