هلنا جان شاید کامل توضیح ندادم.
بحث مادر شوهر و عروس نیست. سال هاست با ایشون با محبت و مدارا برخورد شده . ایشون طبق گفته حتی پدرشون مشکل دارند .
اما ایشون ذاتا هیچ علاقه ای به ما نداشتند ما می تونیم دیگران رو دوست داشته باشیم اما نمی تونیم ازشون بخواهیم که ما را دوست داشته باشند.
در مقابل تمام بی احترامی ها شون ما فقط سکوت کردیم چون برامون زندگی برادرمون مهم بود .
ایشون از یک سری کمبود ها رنج می برد و آدم پر استرسی هستند. وقتی پدر ایشون می آیند می گویند دختر من مریض هست به خونش نرید خوب ما باید دیگه چه کار کنیم.
بارها با از کاه کوه ساختنش بحث به وجود آورد و هیشه ما به خاطر زندگی برادرمون سکوت کردیم.
ایشون نه تنها با مادرم با کل فامیل ما مشکل دارند.
یک مثال می زنم ، چند سال پیش چند جا با هم رفتیم دید و بازدید عید از اقوام ما. دیدم ناراحت رفتن توی لابی نشستند .رفتم پیششون وپرسیدم از چیزی ناراحت هستید؟ گفتند من دوست ندارم با کسانی که با ما متفاوتند رفت و آمد کنیم اذیت می شم.
حالا تفاوت در چه بود اینکه خانه اقوام که می رفتیم همه متمول و اعیانی هستند با این حال خیلی مهربان وبسیار احترام می گذارند. خودش هم چیزی در زندگی کم نداره.
موارد اینچنینی که حتی منجر شده اوقات همه را تلخ کند به وفور زیاده وموارد دیگه.
خدا شاهده نمی خوام از ایشون بدی بگم به هر حال ایشون خصوصیات اخلاقی خودش را دره و ما با این قضیه کنار اومدیم وطبق خواسته خودش و پدرش سعی کردیم فاصله ها رو حفظ کنیم تا کمتر اذیت بشه.
الان من با حس خودم مشکل دارم. که چرا ناراحت نیستم.
می دونم الان شیر می یاد براش و آغوشش خالی از بچس. امروز رفته اند بچه را به خاک بسپارند.
اما چرا من نباید ناراحت باشم. چرا نمی تونم بهشون زنگ بزنم. و این برای من یک زنگ خطره.








علاقه مندی ها (Bookmarks)