به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 10

Threaded View

  1. #3
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 27 اردیبهشت 04 [ 12:05]
    تاریخ عضویت
    1390-2-14
    نوشته ها
    1,634
    امتیاز
    43,486
    سطح
    100
    Points: 43,486, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 13.0%
    دستاوردها:
    SocialOverdriveVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکرها
    5,992

    تشکرشده 8,211 در 1,575 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    369
    Array
    هلنا جان شاید کامل توضیح ندادم.

    بحث مادر شوهر و عروس نیست. سال هاست با ایشون با محبت و مدارا برخورد شده . ایشون طبق گفته حتی پدرشون مشکل دارند .

    اما ایشون ذاتا هیچ علاقه ای به ما نداشتند ما می تونیم دیگران رو دوست داشته باشیم اما نمی تونیم ازشون بخواهیم که ما را دوست داشته باشند.

    در مقابل تمام بی احترامی ها شون ما فقط سکوت کردیم چون برامون زندگی برادرمون مهم بود .

    ایشون از یک سری کمبود ها رنج می برد و آدم پر استرسی هستند. وقتی پدر ایشون می آیند می گویند دختر من مریض هست به خونش نرید خوب ما باید دیگه چه کار کنیم.

    بارها با از کاه کوه ساختنش بحث به وجود آورد و هیشه ما به خاطر زندگی برادرمون سکوت کردیم.

    ایشون نه تنها با مادرم با کل فامیل ما مشکل دارند.

    یک مثال می زنم ، چند سال پیش چند جا با هم رفتیم دید و بازدید عید از اقوام ما. دیدم ناراحت رفتن توی لابی نشستند .رفتم پیششون وپرسیدم از چیزی ناراحت هستید؟ گفتند من دوست ندارم با کسانی که با ما متفاوتند رفت و آمد کنیم اذیت می شم.

    حالا تفاوت در چه بود اینکه خانه اقوام که می رفتیم همه متمول و اعیانی هستند با این حال خیلی مهربان وبسیار احترام می گذارند. خودش هم چیزی در زندگی کم نداره.

    موارد اینچنینی که حتی منجر شده اوقات همه را تلخ کند به وفور زیاده وموارد دیگه.
    خدا شاهده نمی خوام از ایشون بدی بگم به هر حال ایشون خصوصیات اخلاقی خودش را دره و ما با این قضیه کنار اومدیم وطبق خواسته خودش و پدرش سعی کردیم فاصله ها رو حفظ کنیم تا کمتر اذیت بشه.

    الان من با حس خودم مشکل دارم. که چرا ناراحت نیستم.

    می دونم الان شیر می یاد براش و آغوشش خالی از بچس. امروز رفته اند بچه را به خاک بسپارند.

    اما چرا من نباید ناراحت باشم. چرا نمی تونم بهشون زنگ بزنم. و این برای من یک زنگ خطره.

  2. 2 کاربر از پست مفید بی نهایت تشکرکرده اند .

    khaleghezey (سه شنبه 25 اسفند 94), سها** (سه شنبه 25 اسفند 94)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 05:57 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.