ما هر دومون لیسانسیم.قبلا با هم بگو مگو داشتیم ولی هیچ وقت اینطوری نمیشد.همیشه میگفت دوستم داره و دلش نمیخواد ناراحتم کنه.ولی این دفعه من از کوره در رفتم ، اونم در رفت.بعدشم وقتی دیدم میگه میخواد چند روز فکر کنم و یه جورایی حرف از جدایی میزنه منم دست و پامو گم کرم و افتادم به خواهش و التماس.ولی بعدش دیگه اینقدر بهم بی توجهی کرد که سرد شدم و منم گفتم باشه اگه جدایی میخوای مشکلی نیست.ولی اون میگفت که نمیخواد از من جدا شه، ولی یه شکلی با کینه و غرور میگفت که آدم به خودش شک می افتاد.
الان که برمی گردم و به قضیه نگاه میکنم می بینم منم یه مشکلاتی داشتم، نباید از کوره در می رفتم.بی تجربگی در اوردم.ولی اونم نباید به خانواده ی من توهین می کرد که این کارش اشتباه بود.خیلی دوست دارم برم باهاش تماس بگیرم و ازش بخوام در موردش منطقی صحبت کنیم و سعی کنیم که اشتباهاتمونو دیگه تکرار کنیم ولی نمیخوام اولا قهر کردن به مدت طولانی عادتش بشه، چون قهرو به هر شکلش قبول ندارم.از طرفی هم میترسم تحویلم نگیره یا باهام درست برخورد نکنه .
چون اولین باره همچین تصویری دارم ازش می بینم، هم شکه شدم ، هم نمیتونم فکرشو پیش بینی کنم.توروخدا بگید با این تفاسیر من باید چکار کنم؟
یه مطلب دیگه هم بگم که تا حالا به هیچ عنوان خانواده ام توی کارمون دخالت نکردند و حتی من این قضیه رو بهشون نگفتم.همونطور که گفتم تلاشم اینه که بین خودمون حل بشه.








علاقه مندی ها (Bookmarks)