دیروز عصر همسرم با کلی خرید منزل و یک شاخه گل برای دلجویی اومدن . من هیچ کاری نکرده بودم رفتند ظرفها رو شستن و غذا آماده کردن.
من هم سعی کردم سریع الرضا باشم به قول یکی از عزیزان.
کلی با من و بچه ها شوخی کرد و خندیدیم. اما می دونم موقتیه و حالم ثبات نداره.
آقای مدیر توصیه شما با توصیه مشارمون در آخرین جلسه متفاوته با توجه به اینکه خود ایشون روانشناس بالینی بودند. ایشون گفتند نیازی به ادامه جلسات نیست. گفتنی ها گفته شده و راه حل ها داده شده.
جلسات مشاوره برای من در ابتدا مثل یک نور پر از امید در سیاهی بود اما تنها ره آوردش برای من صیقل دادن تیزی مشکلم در گذر زمان بود.
فقط چند جلسه محدود اجازه برون ریزی احساسی داشتم و بعد از اون محکوم بودم به سکوت در برابر چنین هیجاناتی وحتی در جلسات مشاوره اجازه باز شدن مشکلات احساسی من داده نشد. به من گفته شد تو با هر کس دیگر ازدواج می کردی امروز روی همین صندلی بودی. خیلی بی انصافی بود . آخرین جلسات رو با بی میلی می رفتم.
حالا حساب کنید ایشون یکی از با تجربه ترین وقابل اعتماد ترین کسانی بود که می شناختم.
.
.
.عید که برخورد نه خیلی مهم پدرم با بچم باعث شد اونقدر حالم بشه جوری شده بودم که فریاد می کشیدم فقط منو از اینجا ببر .از پدری که جونم براش می ره در حدی تنفر پیدا کرده بودم که نمی خواستم ببینمش.
پدر ، مادر ، فرزند ، همسر در کل خانواده برای من مقدس ترین چیزی بود که وجود داشت ام الان پر شدم از ترس و اضطراب ویک خشم نهفته. حتی از عکس العمل های غیر قابل پیش بینی خودم می ترسم.
گاهی می ترسم نکنه وقتی از بچم عصبانی می شم نتونم خودمو کنترل کنم و بهش آسیب بزنم.
حتی همون موقع هایی که در اوج عصبانیت هستم چهره ای آروم دارم و تا دقیقه نود خیلی خودمو کنترل می کنم ولی به یکباره منفجر می شم اونم نه طولانی خیلی کوتاه اما ویران کننده.
چه غولی ساختم از خودم ، من هم از خودم ترسیدم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)