ممنون از نظرات همگی شما
مادرشوهر من در مجموع آدم خیلی خوبیه و من واقعا بخاطر خیلی از اخلاقای خوبی که داره و کمکهای زیادی که به ما کرده خیلی دعاش میکنم.
مساله اینجاست که من اوایل که خوشحالی مادر شوهرم رو از نگهداری دخترم میدیدم، تو مهمونیها دخترمو به اون میسپردم و خوشحال بودم که حس مفید بودن بیشتری پیدا کرده و البته که کار خودم هم راحتتر میشد ولی مشکلی که کم کم ایجاد شد این بود که اون دیگه دوست داشت شخص اول زندگی دخترم بشه، از مدل برخوردش با دخترم و امر و نهی کردن به اون و حتی به من، کاملا این مساله رو حس میکردم و یه جاهایی هم که علنا این رفتارش بروز کرد و مثلا بچه رو از زیر چادر من میگرفت میبرد زیر چادر خودش. یعنی کاملا حس میکنم که خلا دختر نداشتنشو میخواد با نوه ش پر کنه، به این صورت که جای منو بگیره و این رفتارش عادی نیس و به رابطه من و دخترم آسیب میرسونه وگرنه من از اول برخلاف اونچه که بعضی دوستان برداشت کردن قصد دور کردن دخترم از مادربزرگش رو نداشتم چون هردوی اونها حق دارن از وجود همدیگه بهره ببرن ولی رفتارهای غیرمنطقی مادر شوهرم در دراز مدت منو وادار به عکس العمل کرد
در هر صورت مشکل اصلی من ترس از این بود که باز هم مادر شوهرم بخواد رابطه من و دخترم رو دچار مشکل کنه.
اما الان دارم سعی میکنم سنجیده تر عمل کنم و میبینم که با بزرگتر شدن دخترم و اینکه نیازهاش دیگه فقط غذا و خواب نیست، وابستگیش به من بیشتر از هرکس دیگه ای شده و خوندن نظرات شما کمک بزرگی به من کرد که شفافتر به قضیه نگاه کنم
راستی دختر من داره دو ساله میشه و کار من هم پاره وقته و اگر به مهد علاقه نشون بده، ساعات محدودی اونجا خواهد بود.









علاقه مندی ها (Bookmarks)