سلام به همه.
الان از وقتی آشتی کردیم دو ماه میگذره. ما خیلی خوب شده بودیم. توی این دو ماه . مثلا یه بار شوهرم اومد باهام مشاوره . البته قبول کردن اینکه اومد مشاوره یه بحث شد بین مون و شوهرم خودشو زد. من برای اولین بار می دیدم.
الان باز دوباره دعوامون شد. دیروز توی تلگرام بهش یادآوری کردم که قبل ازدواج قول داده بودی به من نمازتو بخونی اما بعد ازدواج قولتو گذاشتی زیر پا. نوشتم این موضوع که قول دادی و بعد گذاشتی زیر پا ناراحتم میکنه. چرا به قولی که به من میدی اهمیتی نمیدی؟الکی قول دادی که ازدواج کنیمو بعد عمل نکنی؟ سرکاری بود؟ مگه نمیگن مرده و قولش اینارو هم گفتم ولی اینم گفتم بعدش که تو برام مهمی و من بهت علاقه دارم فقط میخوام کنارت باشم. خودش همیشه به من میگه حرفات منطقی نیست. بهش گفتم این منطقی نیست که به یکی قولی دادی بهش عمل کنی؟ از تمام ویژگی های خوبش گفتم. گفتم ولی بهت علاقه دارم. برام مهمی. کنارت آرامش دارم. خداروشکر که اینقدر عالی هستی. گفتم خداروشکر که با تو آشنا شدم.
اما اون هیچ جوابی نداد. گفته بودم که ما توی عقدیم. من خونه خودمون بودم که قبل افطار اومد دنبالم که بریم خونشون دیشب. آخه مادرشوهرم افطاری دعوتم کرده بود. همه دور هم جمع بودیم. قبل اینکه بریم بالا توی پارکینگ ازش پرسیدم جوابش به سوالم چیه . گفت اگه تحمل داری بگم. گفت من قول دادم ولی نماز نمیخونم . گفتم این نامردیه. گفت آره نامردم. وبعدش باز حرف طلاقو پیش کشید و اینکه ما تفاهم نداریم. گفت جدی میگم و میرم عملیش میکنم. من خیلی با حرفاش به هم ریختم.
توی جمع هم نتونستم خودمو کنترل کنم. و با شوهرم مثل همیشه نبودم.
اونم زیر زبون تهدیدم میکرد که اگه درست نباشی نشونت میدم. منم سعیمو میکردم اما نشد. کسی ازمن چیزی نپرسید اما شبش فهمیدم مادر شوهرم و خواهر شوهرام ازش پرسیدن چیزی شده. منم در همون مهمونی توی تلگرامش زدم مشکل ما عدم تفاهم نیست. مشکل اینه که نباید اول ازدواج دروغ میگفتی. گفتم اینم چیزیه که همه میدونن اشتباهه.
شب فاصله شو از من زیاد کرد و تا صبح هیچی. صبشم بهش گفتم بلند شو دیر میشه سر کارمون. گفت مهم نیست. و بعدم گفتم بیا منطقی صحبت کنیم که بعد شروع کرد به لج بازی و داد زدن . بعدم من بهش گفتم خودت همیشه میگی منطقی نیستی حالا رفتار خودت منطقیه. اونم گفت دلم میخواد مثل تو .... باشم.همه با داد و بیداد. منم گفتم پس من دارم خودم میرم اداره. گفت برام مهم نیست. گفتم عادت دارم زود برات غریبه بشم. اون رفت دوش بگیره و منم رفتم. بعد هم با پیامک بهش گفتم بیا خوب باشیم تا هرچی توی ذهن بقیه خراب شده جبران بشه. ولی اون میگه تو خوشی زده زیر دلت. گفتم من فقط درباره قولی که بهم دادی ازت پرسیدم. گفت تو بزرگترین اشتباه زندگیمی . بهت گفته بودم آخرین فرصته. گفتم توی زندگی همه زن و شوهرا از این چیزا پیش میاد. امکان داره هر آدمی خطا کنه. بگفتم با این که قول دادی و زدی زیرش باشه من میپذیرمت چون زندگی مو دوست دارم. اما تو هم لج بازی نکن. آخه امشب قرار بود بریم بوژان همه با هم. میگه نمیریم. گفتم اگه نریم بدتر میشه. بریم طبیعی رفتار کنیم. هر چی اصرار کردم اون انکار کردو باز گوشیشو خاموش کردو توی تلگرام هم منو بلوک کرد. خسته شدم از منت کشی. از اینکه یه دفه خیلی سرد میشه. قبلش انگار فیلم بازی میکنه. نمیدونم کدوم رفتارشو باور کنم. معلوم نیست این دفه تا کی طولش بده. میگفت من دیگه کاری باهات ندارم. تا وقتی که تو بگی بریم طلاق بگیریم. میگه حالا بیفت دنبالم. بخدا من میترسم از طلاق. اون میخواد من درخواست طلاق بدم که مهریه هم نده. خدایا.........
شب هم جدا خوابید. البته