نهال عزیز نمی دونی چقدر حرفات و نوشته هات حالم رو خوبتر کرد
ازت خیلی خیلی ممنونم
چند نکته رو بگم من خودارضایی نمی کنم دیگهتقریبا یک ماهه با اینکه قبلا خیلی اینکارو می کردم ولی عجیبه برای خودمم به روح پدر بزرگم قسم الکی نمیگم مدتی هست که حتی تمایلی برای اینکار هم ندارم با اینکه موقعیتش هست و تنها زیاد می مونم خداروشکر ترکش کردم ولی متاسفانه هنوز فکرم منحرف هست گاهی وقتها فقط در حد فکر و خیال.
در مورد همکارم هم حرفت درست بود قطعا من جذاب نبودم براش ولی می دونم اگرم جذاب بودم فرقی نمی کرد چون خیلی مرد خوبیه یعنی واقعا باور نکردنی خوبه
در مورد اون تجربه سقط که افتضاح بود باید بگم هم از نظر روحی و هم جسمی شرایط بدی داشتم و تنها کسی که می تونست حال منو خوب کنه اون بود.ولی اون دقیقا تو اون موقعیت همه چیز رو خراب کرد.من یکم درکش می کردم چون از خبر بارداری من خیلی ذوق کرد سرکارش گفته بود.
اون که می گفت باید زن بگیرم من جوابشو میدادم می گفتم خب بگیر بهتر منم راحت میشم میزارم میرم. می گفت نه نمی زارم بری تورو از دست نمی دم تو سوگلی منی
من نمی خواستم طلاق بگیرم به خاطر پدرو مادرم و به خاطر پدر و مادر اون.نمی خواستم مامان و بابام رو درگیر مشکلات خودم کنم. ازشون خجالت می کشیدم اونا حتی الانم نمی دونن مشکلات ما چی بوده اونا فقط جریان خیانت رو میدونن نمی دونن چه حرفایی به من زده.
اون روزی که جلوی مامانم اون حرف رو زد مامانم خیلی بدش اومد خیلی عصبانی شد ولی بهش چیزی نگفتن فقط منم بعدش بهش گفتم گفت من یک ساعت تو ترافیک موندم تو پیاده می اومدی 10 دقیقه ای می رسیدی.
نهال جان از اخلاق های منم ایراد می گرفت ولی خودمم یکم قبول دارم ایرادام رو.
تو مهمونی یا عروسی بخصوص مهمونی هایی که اطرافیان اون بودن به من می گفت خیلی ماستی.
مثلا آخرین باری که باهم رفتیم عروسی، عروسی مختلط بود عروسی دوست صمیمیش،اونجا حرفمون شد چون هی به من می گفت چرا ماستی.مثلا وقتی دوستش و همسرش رو دیدم من خیلی مودبانه سلام کردم با عروس دست دادم به دامادم تبریک گفتم.بعدش به من گفت چرا مثل ماست بودی چرا دور وایسادی از دو متری شون سلام کردی عین دیوار می مونی.
بعدش خواهر داماد مارو دید جیغ زد خوشحال شد خیلی.منم خندیدم باهاش خوب برخورد کردم.بهم گفت اون این همه ذوق کرد تو بهت زده نگاهش کردی.
خب می گفت اوایل اخلاق منو دوست داشت می گفت من زنی می خوام که آروم باشه ولی پیش خودم شر باشه دقیقا مثل تو
وی بعدا می گفت فهمیدم من زن آروم دوست ندارم. من فکرمی کنم اون زن اومد تو زندگی من کلا نظراتش تغییر کرد در مورد من.
راستی من چهار تا اس ام اس فحش ندادم فکر کنم یک هفته فحش میدادم اون بلاک می کرد می رفتم با یه خط دیگه فحش میدادم.می دونی خودم رو تو شرایط اون می بینم می گم اگه زن همکارم می فهمید و اینکارو می کرد با من!!وااای
در ضمن به قول یکی از مشاورا به من می گفت تو با اون زن چی کار داری؟ شوهرت رفته با اون
بری باهاشم حرف بزنی می گه شوهرت دنبال من بود.
فکور عزیزم ممنون از راهنماییت از این به بعد با خودم حرف می زنم.![]()








تقریبا یک ماهه با اینکه قبلا خیلی اینکارو می کردم ولی عجیبه برای خودمم به روح پدر بزرگم قسم الکی نمیگم مدتی هست که حتی تمایلی برای اینکار هم ندارم با اینکه موقعیتش هست و تنها زیاد می مونم خداروشکر ترکش کردم ولی متاسفانه هنوز فکرم منحرف هست گاهی وقتها فقط در حد فکر و خیال.

علاقه مندی ها (Bookmarks)