ممنون خانم فاطمه؛ بارها به خودم گفتم: "احمق؛ بس کن دیگه. نمی خوادت، می فهمی؟ نمی خوادت!! دوست نداره."
ولی باز با خودم میگم اون منو دوس نداره اما من که اونو دوس دارم. فاصله گرفتن ازش که شدنی نیست. کارمون یه جوریه که هر روز باید همدیگرو ببینیم. تازه اگر هم شدنی بود من نمی تونستم. من یه روز که مرخصیه تو شرکت نمی بینمش دق می کنم. تا غروب که شرکت تعطیل میشه دپرسم.
می دونم هرچی بیشتر کشش بدم بیشتر اذیت میشم اما نمی تونم واقعا.
بعضی وقتا با خودم میگم اگه همینطوری ادامه پیدا کنه بعدش یهو یه روز شیرینی ازدواجشو بیاره من چه بلایی به سرم میاد؟
از این فکر خیلی می ترسم اما نمی تونمم فراموشش کنم.
می دونم منو نمی خواد؛ اما این دل لامصب من اصلا این چیزا حالیش نیست. مامانم میگه اگه موردی مدنظر داری بگو که بریم واست خواستگاری. بارها شده خواستم بخاطر خلاص شدن از این برزخم که شده یکی رو انتخاب کنم به مامانم بگم اما واقعا هیچ کسی هیچ کسی غیر از اون به دلم نمیشینه.
من راه حل میخوام که بتونم محبتشو جلب کنم. نمی دونم چیکار کنم واقعا خودمم موندم....![]()










علاقه مندی ها (Bookmarks)