خیلی ممنونم مریم خانم... واقعا درسته که تا خودت توی موقعیتش نباشی نمیتونی طرف مقابلتو درک کنی. شما خودت تجربه کردی و من خیلی از صحبتاتون استفاده کردم.
خونواده نامزد من هم دقیقا همین جورن که پسر کوچیکشون هر چی بخواد چه خودش چه خانمش فراهمه براشون ولی نامزد من نه. با این تفاوت که همسر شما مسئولیت پذیر شده ولی نامزد من چون زمان مجردی تحت حمایتای نابه جای مادرش بوده بی مسئولیت بار اومده. که اونم الان که من وارد زندگیش شدم ازش دریغ میکنن. یه بار روزای اول عقدمون که همه حسابمو خالی کرد و قول داد بهم برمیگردونه ولی بعد دعوا راه انداخت و زد زیرش حساب کار اومد دستم و دیگه بهش پول ندادم. گذاشتم پای اینکه بیکاره و نداره و مرده و غرورش میشکنه و ازین حرفا. اما وقتی کلاسام شروع میشد و خواستم بیام تهران قرار شد خودش برسونتم و برگرده که مادرش مخالف بود ولی بروز نمیداد. یه ماجرایی راه انداخت وخیلی ماهرانه با زیرکی خاصی بینمون دعوا انداخت. بگذریم که دستشو بالاخره خوندم و نقشه شو نقش بر آب کردم و نامزدم که خودشم دوست داشت منو برسونه این کارو کرد و چند روزی پیشم موند. ولی وسطاش پولش تموم شد و زنگ زد خونه پول خواست براش نریختن. با کلی داد و هوار بالاخره 150 تومن!!! به حساب من ریختن( نمیدونم چرا شماره کارت منو داده بود!) منم چون یادم رفته بود از خونه برنج بیارم قبلش بابام پول ریخته بود که تا نامزدم هست بریم بخریم. منم بهش گفته بودم برنج ندارم بابام پول ریخته که بریم بخرم. خلاصه کارتمو گرفت و تا ته حسابمو خالی کرد. برنجم نخرید و از زیرش در رفت. از قضا همون روز آخری که داشت برمیگشت بابام دوباره برام خرجی ریخت که چون کارتم دستش بود متوجه شده بود فکر کنم. وقتی برگشت گفت بعدا برام پول میریزه ولی دیگه نریخت. هر وقتم گفتم پول لازم دارم اگه تونستی برام بریز پیچوند. حتی سراغ یارانمونم که جدا کردیم میگیرم میپیچونه. از همه بدتر اینکه عید غدیر که زنگ زدم به مادرش تبریک بگم میگه دخترم 150 تومن برات ریختم چند روز پیش بازم میریزم به حسابت! یعنی منتم سرم گذاشت!!!!! منم روم نمیشه از خونواده شوهرم پول بخوام و راستش میدونم اگر بخوام از کاهی کوه میسازن و آتو دستشون میفته که بگن من پولکیم!
الان سه روزه نه اون بهم زنگ زده نه من سراغشو گرفتم. فقط مادرش زنگ زد و حال و احوالی پرسید و گفت اگه چیزی لازم داری بگو. که از سر خودش باز کنه و پیش نامزدم بگه ازش پرسیدم هیچ احتیاجی نداره...
تا حالا من راه محبت و گذشت رو پیش گرفته بودم ولی اوضاع بدتر شد. باید بتونم یه برخورد جدی باهاش داشته باشم.
دارم پا روی احساساتم میذارم و این قهرو تحمل میکنم. دعا کن بتونم مشکلمو حل کنم. یا اگر نشد بتونم از احساساتم بگذرم و جدا شم... به خدا دیگه خستم.....








علاقه مندی ها (Bookmarks)