سلام دوستای عزیزم خیلی خوشحال شدم پیامهاتونو دیدم ممنون از همتون.
مهستی جان من نمیگم نرم اما همین رفتنمم مشکله از یه طرف خونوادم مخالفن و در ظاهر ممکنه موافقت کنن اما بعدش ناراحتی ها رو سرم خالی میکنن و کلا روز خوش واسم نمیذارن. من واقعا از خونواده نامزدم ترسی ندارم ترس من شاید بخاطر زندگی مامانمه که سالها فقط سرویس داد و بدترین رفتار باهاش شد. خونوادم انتظار دارن همش من بگم نمیام که مسولیتی پای خودشون نباشه و متاسفانه منم به نامزدم گفتم این دفعه نه، قبول کرد اما دلخور شد.
آقای سوشیانت عزیز ممنون که تو هر دو تاپیکم همراهم بودین. چقد حرفاتون منطقیه و به آدم آرامش میده واقعا استرسمو درک کردین. کاش به همین سادگی بود واقعا دلم میخواد از این دوران لذت ببرم اما خونوادم نمیذارن زندگی رو به کام من زهر میکنن خودشونم میکشن کنار،میگن ما رسم نداریم زیاد برین و بیاین مردم حرف درمیارن اما همه چیزم میندازن گردن خودم، اگه برم بعدش تا مدتها دعوا و سرکوفت دارم و به خودم نامزدم و خونوادش بد میگن اگه نرم نامزدم فک میکنه دوس ندارم باهاش باشم واقعا نمیدونم باید چیکار کنم موندم بین خونوادم و نامزدم همش با خودم میگم الان زندگیم مهمتره و باید اولویتم نامزدم باشه ولی از طرفیم واقعا در مقابل مامانم و دعواهاش کم میارم 5 ماه قبل از عقدو به معنای واقعی زهرمارم کردم جوری که بدترین روزای زندگیم بود الانم که عقد کردیم همچنان روز خوش برام نذاشته.
خانم مهندس عزیز ممنون که دوباره به تاپیکم سر زدی،اگه این مشکل دوری راه نبود رفت و آمدم خیلی راحتتر بود واقعا موندم تو این 1سال تا عروسی چیکار کنم تعطیلات واسم کابوس شده.
ما قراره تو شهر محل زندگی نامزدم زندگی کنیم چون شهر خودمه و ما دوساله که ازونجا اومدیم.خیلی ناراحتم نامزدم فک میکنه دوس ندارم ببینمش درحالی که واقعا دلتنگشم.اگه نزدیک بودیم میشد چند روز یه بار برم خونشون شبم نمونم اما حالا خونواده من با شب موندن مخالفن چند روزم که نمیشه رفت خونه فامیل. متاسفانه بهش گفتم نمیشه بیام و خیلی ازم دلخور شد الان واقعا منم ناراحتم بخاطر یه موضوع الکی ناراحتش کردم.









علاقه مندی ها (Bookmarks)