سلام
مشکل شما می تونه کامل خواهی باشه. همون چیزی که تو خیلی از متن های روانشناسی بهش می گن کمال گرایی، اما کمال گرایی در واقع چیز دیگه ایه، و نشونه ی چیز بدی هم نیست. ما انسان ها فطرتا گرایش به کمال داریم، و اون کلا چیز دیگه ایه. اما اینکه ریشه ی کامل خواهی من چی بود رو آخر پستم می گم، شاید ریشه مشکل شما هم همین باشه.
من هم اوائل ارشد خیلی با خودم درگیر بودم تا اینکه خواهرم بهم گفت:
میشل لازم نیست از همه بهتر باشی، کافیه از همه بدتر نباشی.
این جمله تو ذهنم نشست و آزادم کرد. بعدش دیگه برای خودم کار می کردم، و عملکردم هم خیلی بهتر شد.
اما مشکلم رو بصورت ریشه ای حل نکرده بودم، برای همین سر پایان نامه دوباره پیداش شد. البته خیلی حادتر، تا جائیکه کاملا مریض شده بودم. اینبار استاد مشاورم با پس گردنی نجاتم داد! گفت چه خبره تو به اندازه ی دو تا پایان نامه کار کردی، از همین کارهات حداقل پنج تا مقاله دراومده، که سه تاش درحد ژورنال های معتبر هستن، دیگه چی می خوای؟؟ و مجبورم کرد که کارمو همونجا متوقف کنم و مقاله ها رو بنویسم.
بماند که استاد راهنمام این وسط چه بلایی به سرم آورد. که تو تا حالا کجا بودی؟ چرا این همه کار کردی و من اصلا خبر ندارم! (چون کارم رو کم می دیدم و انتظار خیلی بیشتری از خودم داشتم، هیچوقت به استاد راهنمام ارائه نداده بودم. مشاورم هم از همش خبر نداشت).
خلاصه بالاخره مقاله ها رو نوشتم. و اونقدر مورد پسند استادم بودند که شاید من تنها دانشجویی بودم که بدون اینکه مقاله ها رو چاپ کنم، نمرشون رو گرفتم. البته بیشتر بخاطر اعتبار استادم.
اما آخرش به چی رسیدم؟ اینکه این کمال خواهی بخاطر این بود که "عاشق" نبودم. وقتی عشق باشه، لذت و شادی و نشاط آدم در گرو نتیجه نیست.
من همه چی رو (شامل مقاله ها) کنار گذاشتم و رفتم سراغ کاری که واقعا عاشقش بودم و هستم. و از لحظه به لحظه اش لذت می برم، حتی اگه به نتیجه نرسه.
به نظر من شما هم ممکنه (برخلاف تصورت) واقعا عاشق نباشی. البته توصیه نمی کنم مسیر فعلی رو قطع کنی. اما عشقت رو پیدا کن.









علاقه مندی ها (Bookmarks)