به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 159

Hybrid View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 25 آبان 00 [ 11:30]
    تاریخ عضویت
    1395-3-22
    نوشته ها
    162
    امتیاز
    8,590
    سطح
    62
    Points: 8,590, Level: 62
    Level completed: 47%, Points required for next Level: 160
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    6

    تشکرشده 113 در 56 پست

    Rep Power
    32
    Array
    سلام
    من ديروز تصميم گرفته بودم برگردم خونمون كه شوهرم زنگ زد و گفت نهار مهمون دعوتيم ميام دنبالت بريم، رفتيم مهمونى كه خيلى هم خوش گذشت و شب كه برگشتيم خونه باز هم كنار هم خوب و خوش بوديم و طبق معمول حسش ميومد و اون فرار ميكرد ازم، منم كاريش نداشتم. امروز صبح كه از هم خداحافظى مى كرديم تو ذهنم بود كه ديگه برم خونمون ولى بهش نگفتم كه ميرم، بهم گفت از دانشگاه كه برگشتى آماده شو بيام دنبالت بريم كادو بخريم بريم خونه دوستم (بچه دوستش تازه به دنيا اومده) گفت مامانم هم باهامون مياد گفتم باشه (در حاليكه اومدن مامانش خيلى غيرعاديه چون محمد هنوز متوجه نيست كه ازدواج كرده و متأهل شده و همه جا بايد با زنش بره نه مامانش هنوز عقلش نميرسه كه مامان تموم شد و الان اين زندگى متاهلى و زنه كه در أولويته و لازم نيست هرجا ما بخوايم بريم مامان ايشون هم بايد بياد) خلاصه من عصرى كه رفتم خونه شام درست كردم كه زود بياد بخوريم و كادو بگيريم بريم، ديدم با مامان و باباش اومدن دنبالم.
    سوار ماشين شدم محمد گفت حنا كادو چى بخريم، مامانش نذاشت من جواب بدم گفت حنا چه ميفهمه خودت بايد تشخيص بدى، محمد با شوخى گفت حنا تو خوب بلدى خريد كنى يا مامانم. منم با لبخند گفتم معلومه كه كى ميتونه خوب خريد كنه. محمد هى شوخى ميكرد ميگفت نكنه منظورت اينه كه تو از مامانم بهتر خريد ميكنى منم با خنده گفتم تو كه جواب سئوالى رو ميدونى چرا ميپرسى. مامانش گفت از آدم سئوال كه بپرسن آدم بايد جواب بده، چه اشكالى داره بذار بپرسه. بعدشم گفت خداروشكر هيچ وقت هيچكس نميتونه به بچه هاى من نفوذ كنه، منم همينطورى خشكم زد هيچى نگفتم.
    بعدش يدفعه گفت پسردايى بابا فوت كرده بهش تسليت گفتى، منم يه لحظه گفتم ببخشيد حواسم نبود شرمنده، تسليت ميگم، يدفعه مامان محمد شروع كرد خنديدن با حالت تمسخر گفت تو پس چى يادت ميمونه. منم هيچى نگفتم.
    محمد گفت فردا مراسم چهلم عمه باباى حناست حتما بريم. مامانش پرسيد فردا يا پس فردا. منم چون ناراحت بودم اصلا حواسم نبود جوابش رو بدم كه يكدفعه محمد داد زد گفت چرا خودت رو زدى به خنگى، با تو مامانم جواب بده. منم گفتم نميدونم نپرسيدم، دوباره داد زد گفت چرا نبايد بدونى؟! تو پس چى ميدونى. منم هيچى نگفتم.
    بعدش رفتيم يه مغازه اى، مامانش يه ظرف كريستال انتخاب كرد، منم گفتم خوشگله، يه ظرف ديگه نشونش دادم گفتم خوب نيست. همون رو انتخاب كرديم و خريديم. محمد اومد تو مغازه گفت من ميخوام يه كم واسه خونه ظرف بگيرم، رفتم گفتم چى ميخواى گفت من زن شدم ديگه دارم عوض تو خريد ميكنم، ديگه خيلى ناراحت شدم گفتم حرفتو بزن ديگه چرا متلك ميگى.
    بعدش مامانش گفت ميدونى حنا بهت نميشه حرفى گفت زود ناراحت ميشى، اومدى مثل مجسمه وايستادى نه نظر ميدى نه حرفى ميزنى، اينجورى پيش برى هيچى ياد نميگيرى، بايد زرنگ باشى. محمد گفت آره مامان اين خيلى خنگه. من محمد رو كشيدم اينور گفتم چرا با من اينجورى حرف ميزنى، مادر و پسر از وقتى سوار ماشين شدم هر چى از دهنتون دراومد گفتين. گفت چيزى نگفتيم بزرگش نكن. بعدشم گفت صداتو بيار پايين گفتم من اصلا ميرم خونمون، مامانش جلو اون همه آدم تو مغازه داد زد گفت برو به جهنم. منم با گريه رفتم بيرون، محمد هم پشت سرم اومد بيرون و داد ميزد منم جوابشو ميدادم كه باباش از ماشين پياده شد داد زد سرم گفت واسه چى داد ميزنى بيا سوار شو. منم رفتم نشستم تو ماشين محمد اومد پيش باباش تو خيابون يه سيلى زد تو صورتم.
    بعدش رفتيم خونه، من بدون اينكه چيزى بگم از ماشين پياده شدم رفتم خونه، به محمد گفتم من نميام مهمونى سرم درد ميكنه، گفت ميل خودته، گفت با مامان و بابام خداحافظى كردى، گفتم نه. برگشتم برم كه باهاشون خداحافظى كنم محمد گفت تو چرا به پدرمادر من بى احترامى ميكنى، گفتم من كى بى احترامى كردم. گفت برو وسايلاتو بردار ببرم بذارمت خونه مامانت. رفتم وسايلامو جمع كردم اومدم پايين ديدم رفتن. منم كليداى خونش رو گذاشتم اونجا و اومدم خونمون.

    از وقتى اومدم فقط گريه ميكنم، انقدر بغض دارم كه تموم نميشه. قسمت دردناك قضيه اينجاست كه مامانم شنيد من هاى هاى با صداى بلند دارم گريه ميكنم يك بار نيومد تو اتاق بپرسه چى شده!!!!! بابام اومد پرسيد منم توضيح دادم براش گفت اينا كه چيزى نيست، گفت زندگى همينه ديگه بايد بسازى، بعدش هم رفت.
    نيم ساعت بعد دوباره اومد گفت ميخواى به محمد زنگ بزنم بياد اينجا حرف بزنيم، گفتم نميخوام (چون ميدونم مامان باباى من هيچوقت نميتونن از من دفاع كنن و زود كم ميارن و ميگن بله شما راست ميگين تقصير از حناست) گفتم نميخوام كسى دخالت بكنه، خودم حلش ميكنم.
    من ديگه صبر و تحمل و احساسم تموم شده، ميخوام زود خلاص بشم از اين وضعيت غيرقابل تحمل.
    مدير محترم همدردى تو تاپيك همه نظر ميدن ولى اصلا تاپيك طولانى و مشكل سخت من واسشون اهميتى نداره.
    من چرا هيچ جا شانس ندارم؟!

  2. #2
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 28 اردیبهشت 96 [ 11:33]
    تاریخ عضویت
    1393-4-29
    نوشته ها
    89
    امتیاز
    2,403
    سطح
    29
    Points: 2,403, Level: 29
    Level completed: 69%, Points required for next Level: 47
    Overall activity: 5.0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    7

    تشکرشده 58 در 38 پست

    Rep Power
    0
    Array
    چرا از زندگي اکنونت لذّت نمي بري؟
    به هرحال به اين زندگي دعوت شدي ،از اون نهايت لذّت رو ببر و لحظاتت رو خراب نکن.
    شما به هر زندگي ديگه اي هم بروي،وضعيت همينه.
    از ابرهاي دنياي درون ذهني ات بيرون بيا و روي زمين محکم و سفت واقعيت پا بزار.

  3. #3
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    دوشنبه 09 مرداد 96 [ 12:17]
    تاریخ عضویت
    1395-1-15
    نوشته ها
    112
    امتیاز
    2,270
    سطح
    28
    Points: 2,270, Level: 28
    Level completed: 80%, Points required for next Level: 30
    Overall activity: 46.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsTagger First Class1 year registered
    تشکرها
    81

    تشکرشده 99 در 49 پست

    Rep Power
    27
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط Hanli نمایش پست ها
    سلام
    من ديروز تصميم گرفته بودم برگردم خونمون كه شوهرم زنگ زد و گفت نهار مهمون دعوتيم ميام دنبالت بريم، رفتيم مهمونى كه خيلى هم خوش گذشت و شب كه برگشتيم خونه باز هم كنار هم خوب و خوش بوديم و طبق معمول حسش ميومد و اون فرار ميكرد ازم، منم كاريش نداشتم. امروز صبح كه از هم خداحافظى مى كرديم تو ذهنم بود كه ديگه برم خونمون ولى بهش نگفتم كه ميرم، بهم گفت از دانشگاه كه برگشتى آماده شو بيام دنبالت بريم كادو بخريم بريم خونه دوستم (بچه دوستش تازه به دنيا اومده) گفت مامانم هم باهامون مياد گفتم باشه (در حاليكه اومدن مامانش خيلى غيرعاديه چون محمد هنوز متوجه نيست كه ازدواج كرده و متأهل شده و همه جا بايد با زنش بره نه مامانش هنوز عقلش نميرسه كه مامان تموم شد و الان اين زندگى متاهلى و زنه كه در أولويته و لازم نيست هرجا ما بخوايم بريم مامان ايشون هم بايد بياد) خلاصه من عصرى كه رفتم خونه شام درست كردم كه زود بياد بخوريم و كادو بگيريم بريم، ديدم با مامان و باباش اومدن دنبالم.
    سوار ماشين شدم محمد گفت حنا كادو چى بخريم، مامانش نذاشت من جواب بدم گفت حنا چه ميفهمه خودت بايد تشخيص بدى، محمد با شوخى گفت حنا تو خوب بلدى خريد كنى يا مامانم. منم با لبخند گفتم معلومه كه كى ميتونه خوب خريد كنه. محمد هى شوخى ميكرد ميگفت نكنه منظورت اينه كه تو از مامانم بهتر خريد ميكنى منم با خنده گفتم تو كه جواب سئوالى رو ميدونى چرا ميپرسى. مامانش گفت از آدم سئوال كه بپرسن آدم بايد جواب بده، چه اشكالى داره بذار بپرسه. بعدشم گفت خداروشكر هيچ وقت هيچكس نميتونه به بچه هاى من نفوذ كنه، منم همينطورى خشكم زد هيچى نگفتم.
    بعدش يدفعه گفت پسردايى بابا فوت كرده بهش تسليت گفتى، منم يه لحظه گفتم ببخشيد حواسم نبود شرمنده، تسليت ميگم، يدفعه مامان محمد شروع كرد خنديدن با حالت تمسخر گفت تو پس چى يادت ميمونه. منم هيچى نگفتم.
    محمد گفت فردا مراسم چهلم عمه باباى حناست حتما بريم. مامانش پرسيد فردا يا پس فردا. منم چون ناراحت بودم اصلا حواسم نبود جوابش رو بدم كه يكدفعه محمد داد زد گفت چرا خودت رو زدى به خنگى، با تو مامانم جواب بده. منم گفتم نميدونم نپرسيدم، دوباره داد زد گفت چرا نبايد بدونى؟! تو پس چى ميدونى. منم هيچى نگفتم.
    بعدش رفتيم يه مغازه اى، مامانش يه ظرف كريستال انتخاب كرد، منم گفتم خوشگله، يه ظرف ديگه نشونش دادم گفتم خوب نيست. همون رو انتخاب كرديم و خريديم. محمد اومد تو مغازه گفت من ميخوام يه كم واسه خونه ظرف بگيرم، رفتم گفتم چى ميخواى گفت من زن شدم ديگه دارم عوض تو خريد ميكنم، ديگه خيلى ناراحت شدم گفتم حرفتو بزن ديگه چرا متلك ميگى.
    بعدش مامانش گفت ميدونى حنا بهت نميشه حرفى گفت زود ناراحت ميشى، اومدى مثل مجسمه وايستادى نه نظر ميدى نه حرفى ميزنى، اينجورى پيش برى هيچى ياد نميگيرى، بايد زرنگ باشى. محمد گفت آره مامان اين خيلى خنگه. من محمد رو كشيدم اينور گفتم چرا با من اينجورى حرف ميزنى، مادر و پسر از وقتى سوار ماشين شدم هر چى از دهنتون دراومد گفتين. گفت چيزى نگفتيم بزرگش نكن. بعدشم گفت صداتو بيار پايين گفتم من اصلا ميرم خونمون، مامانش جلو اون همه آدم تو مغازه داد زد گفت برو به جهنم. منم با گريه رفتم بيرون، محمد هم پشت سرم اومد بيرون و داد ميزد منم جوابشو ميدادم كه باباش از ماشين پياده شد داد زد سرم گفت واسه چى داد ميزنى بيا سوار شو. منم رفتم نشستم تو ماشين محمد اومد پيش باباش تو خيابون يه سيلى زد تو صورتم.
    بعدش رفتيم خونه، من بدون اينكه چيزى بگم از ماشين پياده شدم رفتم خونه، به محمد گفتم من نميام مهمونى سرم درد ميكنه، گفت ميل خودته، گفت با مامان و بابام خداحافظى كردى، گفتم نه. برگشتم برم كه باهاشون خداحافظى كنم محمد گفت تو چرا به پدرمادر من بى احترامى ميكنى، گفتم من كى بى احترامى كردم. گفت برو وسايلاتو بردار ببرم بذارمت خونه مامانت. رفتم وسايلامو جمع كردم اومدم پايين ديدم رفتن. منم كليداى خونش رو گذاشتم اونجا و اومدم خونمون.

    از وقتى اومدم فقط گريه ميكنم، انقدر بغض دارم كه تموم نميشه. قسمت دردناك قضيه اينجاست كه مامانم شنيد من هاى هاى با صداى بلند دارم گريه ميكنم يك بار نيومد تو اتاق بپرسه چى شده!!!!! بابام اومد پرسيد منم توضيح دادم براش گفت اينا كه چيزى نيست، گفت زندگى همينه ديگه بايد بسازى، بعدش هم رفت.

    نيم ساعت بعد دوباره اومد گفت ميخواى به محمد زنگ بزنم بياد اينجا حرف بزنيم، گفتم نميخوام (چون ميدونم مامان باباى من هيچوقت نميتونن از من دفاع كنن و زود كم ميارن و ميگن بله شما راست ميگين تقصير از حناست) گفتم نميخوام كسى دخالت بكنه، خودم حلش ميكنم.
    من ديگه صبر و تحمل و احساسم تموم شده، ميخوام زود خلاص بشم از اين وضعيت غيرقابل تحمل.
    مدير محترم همدردى تو تاپيك همه نظر ميدن ولى اصلا تاپيك طولانى و مشكل سخت من واسشون اهميتى نداره.
    من چرا هيچ جا شانس ندارم؟!

    حنا جان زندگی فکر خیلی از بچه های تالار حتی خودم شده. خواهش میکنم قدر خودتو بدون. من هر زمانی میاو تالار میان تاپیکت ببینم که چی کار کردی خلاصه.
    این پستت رو که میخوندم فقط حرص میخوردم.
    چرااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااا میزاری کسی بهت بی احترامی کنه. وقتی خودت احترام خودتو نگه نمیداری چه انتظاری از شوهر و مادر شوهرت داری؟

    من خودمو میزاشتم جات میدیدم خیلی جاهاه رفتار دیگه ای می کردم و شاید با سیاست تر ولی بیشتر که فکر کردم از نظر احساسب شرایط تو خیلی فرق میکنه و به قول خودت شاید همون ها باعث شده که رفتار سیاست مندانه ای نداشته باشی.


    من اگه جای شما بومدم و تصمیم به جدایی و رفتن خونه مامانم داشتم واسه همون محمونی هایی هم که محمد پیشنهاد داده بود میگفتم اگه بد نمیشه تنها بری من ترجیه میدم برم خونمون به کارام برسم. و میرفتم خونمون.
    شما میخوای ازمحمد دور شی تصمیم به جدایی داری. دیگه چرا امروز فردا میکنی. چرا باهاش میری مهمونی گلم. اون یه جمله هم فرمالیته هست اصلا بد بشه برات. مهم تویی. بزار تنها بره.

    برخوردات جلوی حرفا و تیکه های مادر شوهرت خیلی منفعلانه بود خیلی.

    تو بحث خریدو اینا من اگه بودم تو جواب سوال شوهرم میگفتم به نظر خودم و اطرافیانم تو مواردی که علاقه دارم و برام مهمه سلیقه خوبی دارم. ولی احتملا تو این مورد مامانت بیشتر تجربه داره . میتونه کمک کنه.
    و اجازه توهین بیشتر نمیدادم. اگه هم ادامه میدادن. حتما به شوهرم میگفتم که اگه فکر میکنی حضورم لازم نبود. من اصراری نداشتم برای خرید باشم.
    که بودنن دارن رفتار اشتباهی میکنن. بعدش هم راستش حتما حداقل یکی از مواردی که مادر شوهرم پیشنهاد داده بود رو زیر سوال می بردم.

    و بعد از اون برخرود بد شوهر و مادر شوهرت تو مغازه (البته تا جایی تحت تاثیر رفتار خودت بوده. ولی باز هم حق نداشتم اینقدر بی احترامی کنن) میرفتم خونه مادرم. سوار ماشین هم نمیشدم.
    دیگه سیلی زدن جلو پدر شوهرت که نوبر بود. اصلا موندم. دیگه وقتی گفته چرا خودا حافظی نکردی /فتی ببخشید میام خدا حافظی کنم..
    یعنی حنا بخدا اگه باز شوهرت زنگ بزنه بگه شام بریم بیرون حرف بزنیم. بیا بریم مهمونی. بیا خونمون. با مامانم دعوام شد و و و و و و الان پیش محمدم. خونه محمدم. مهمونی ام. واقعا هیچ مدله نمیتونم درکتم کنم. هیچ مدله.
    تحت هیش شرایطی کاری ب کار محمد نداشته باش تحت هیچ شرایطی نرو سمتش. نرو خونش نرو مهمونی. نرو باهاهش شام بیرون...

    بعدش هم حرفای اون اطرافیانت هم هیچ تاثیری نداشته باشه لطفا روت. بله رفاه خیلی خیلی خیلی خوبه اصلا هم اهمیت نداره شوهرت عاشق نباشه. اصلا مهم نیس. ولی احترام حداقل حق هر انسانی هست تو هر رابطه ای.
    شما هم قرار نیس با یه شوهر عاشق زندگی کنی. یه زندگی که همه چش نرمال و عادی باشه به نظرم خیلی بهتر از زندگی اینجوری. نه شوهر عاشق بی پول نه شوهر پولدار بی عار. (ببخشید)
    نمیدونم چرا فکر میکنی قراره این دوتار و باهم مقایسه کنی و اگه تصمیم به جدایی گرفتی قراره با یه ادم عاشق بی پول زندگی کنی.

    حنا هییییییییچ کاری نکن. هیچ کاری هم بهش نداشته باش. زنگم زد بگو تا وقتی یاد نگفتی احترام همسرت رو نگه داری با هم تماس نگیرو علاقه ای ندارم باهات حرف بزنم. وقیقا همین طور و همین قدر مصمم.
    بخدا بری باهاهش حرف بزنی شام بخوری کادو بگیری شبم بگب همه چی خوب بود .خودم میزنمت.

    حداقل دو ماه هیچ کاریشن داشته باش ونه به خاطر اون. بخاطر روح و روان خودت.
    بخدا نمیفهمی چه بلایی داره سرت میاد. ادم حس میکنه همه این چیزا برات عادی شده. که اینقدر عادی برخورد میکنی
    حنا محمد مرددددددددددددددددددددد. نه کاری به خیانتش داشته باش که کجاس با کیه . نه به زنگ زدن نزدنش نه به دوشنبه شدنش.
    یعنی چی که امروز دوشنبس روز تو
    تو باید برا اون روز تعیین کنی . نه اون یاد حرفات می افتم فقط حرص میخورم.

    خواهش میکنم جوابشو نده و دیگه نبینش. جهنم خونت بهشته جلو این زندگی

  4. 3 کاربر از پست مفید tanha67 تشکرکرده اند .

    Shadi2 (شنبه 15 آبان 95), بارن (شنبه 15 آبان 95), خانم مهندس (شنبه 15 آبان 95)

  5. #4
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 25 آبان 00 [ 11:30]
    تاریخ عضویت
    1395-3-22
    نوشته ها
    162
    امتیاز
    8,590
    سطح
    62
    Points: 8,590, Level: 62
    Level completed: 47%, Points required for next Level: 160
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    6

    تشکرشده 113 در 56 پست

    Rep Power
    32
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط tanha67 نمایش پست ها
    حنا جان زندگی فکر خیلی از بچه های تالار حتی خودم شده. خواهش میکنم قدر خودتو بدون. من هر زمانی میاو تالار میان تاپیکت ببینم که چی کار کردی خلاصه.
    این پستت رو که میخوندم فقط حرص میخوردم.
    چرااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااا میزاری کسی بهت بی احترامی کنه. وقتی خودت احترام خودتو نگه نمیداری چه انتظاری از شوهر و مادر شوهرت داری؟

    من خودمو میزاشتم جات میدیدم خیلی جاهاه رفتار دیگه ای می کردم و شاید با سیاست تر ولی بیشتر که فکر کردم از نظر احساسب شرایط تو خیلی فرق میکنه و به قول خودت شاید همون ها باعث شده که رفتار سیاست مندانه ای نداشته باشی.


    من اگه جای شما بومدم و تصمیم به جدایی و رفتن خونه مامانم داشتم واسه همون محمونی هایی هم که محمد پیشنهاد داده بود میگفتم اگه بد نمیشه تنها بری من ترجیه میدم برم خونمون به کارام برسم. و میرفتم خونمون.
    شما میخوای ازمحمد دور شی تصمیم به جدایی داری. دیگه چرا امروز فردا میکنی. چرا باهاش میری مهمونی گلم. اون یه جمله هم فرمالیته هست اصلا بد بشه برات. مهم تویی. بزار تنها بره.

    برخوردات جلوی حرفا و تیکه های مادر شوهرت خیلی منفعلانه بود خیلی.

    تو بحث خریدو اینا من اگه بودم تو جواب سوال شوهرم میگفتم به نظر خودم و اطرافیانم تو مواردی که علاقه دارم و برام مهمه سلیقه خوبی دارم. ولی احتملا تو این مورد مامانت بیشتر تجربه داره . میتونه کمک کنه.
    و اجازه توهین بیشتر نمیدادم. اگه هم ادامه میدادن. حتما به شوهرم میگفتم که اگه فکر میکنی حضورم لازم نبود. من اصراری نداشتم برای خرید باشم.
    که بودنن دارن رفتار اشتباهی میکنن. بعدش هم راستش حتما حداقل یکی از مواردی که مادر شوهرم پیشنهاد داده بود رو زیر سوال می بردم.

    و بعد از اون برخرود بد شوهر و مادر شوهرت تو مغازه (البته تا جایی تحت تاثیر رفتار خودت بوده. ولی باز هم حق نداشتم اینقدر بی احترامی کنن) میرفتم خونه مادرم. سوار ماشین هم نمیشدم.
    دیگه سیلی زدن جلو پدر شوهرت که نوبر بود. اصلا موندم. دیگه وقتی گفته چرا خودا حافظی نکردی /فتی ببخشید میام خدا حافظی کنم..
    یعنی حنا بخدا اگه باز شوهرت زنگ بزنه بگه شام بریم بیرون حرف بزنیم. بیا بریم مهمونی. بیا خونمون. با مامانم دعوام شد و و و و و و الان پیش محمدم. خونه محمدم. مهمونی ام. واقعا هیچ مدله نمیتونم درکتم کنم. هیچ مدله.
    تحت هیش شرایطی کاری ب کار محمد نداشته باش تحت هیچ شرایطی نرو سمتش. نرو خونش نرو مهمونی. نرو باهاهش شام بیرون...

    بعدش هم حرفای اون اطرافیانت هم هیچ تاثیری نداشته باشه لطفا روت. بله رفاه خیلی خیلی خیلی خوبه اصلا هم اهمیت نداره شوهرت عاشق نباشه. اصلا مهم نیس. ولی احترام حداقل حق هر انسانی هست تو هر رابطه ای.
    شما هم قرار نیس با یه شوهر عاشق زندگی کنی. یه زندگی که همه چش نرمال و عادی باشه به نظرم خیلی بهتر از زندگی اینجوری. نه شوهر عاشق بی پول نه شوهر پولدار بی عار. (ببخشید)
    نمیدونم چرا فکر میکنی قراره این دوتار و باهم مقایسه کنی و اگه تصمیم به جدایی گرفتی قراره با یه ادم عاشق بی پول زندگی کنی.

    حنا هییییییییچ کاری نکن. هیچ کاری هم بهش نداشته باش. زنگم زد بگو تا وقتی یاد نگفتی احترام همسرت رو نگه داری با هم تماس نگیرو علاقه ای ندارم باهات حرف بزنم. وقیقا همین طور و همین قدر مصمم.
    بخدا بری باهاهش حرف بزنی شام بخوری کادو بگیری شبم بگب همه چی خوب بود .خودم میزنمت.

    حداقل دو ماه هیچ کاریشن داشته باش ونه به خاطر اون. بخاطر روح و روان خودت.
    بخدا نمیفهمی چه بلایی داره سرت میاد. ادم حس میکنه همه این چیزا برات عادی شده. که اینقدر عادی برخورد میکنی
    حنا محمد مرددددددددددددددددددددد. نه کاری به خیانتش داشته باش که کجاس با کیه . نه به زنگ زدن نزدنش نه به دوشنبه شدنش.
    یعنی چی که امروز دوشنبس روز تو
    تو باید برا اون روز تعیین کنی . نه اون یاد حرفات می افتم فقط حرص میخورم.

    خواهش میکنم جوابشو نده و دیگه نبینش. جهنم خونت بهشته جلو این زندگی
    همه حرفات رو قبول كردم و ديگگگگه به هيييييييچ وجه باهاش كارى ندارم، به قول مامان بى ادبش، بره به جهنم.... باورت نميشه كه ديگه مثل دفعه هاى قبل اصلا نگران و ناراحت و مضطرب نيستم، اشتهامم خوب شده خيلى خوب ميخورم، با دوستام ميرم بيرون و درسم هم از امروز شروع ميكنم ميخونم. من يه كم آدم ساده اى بودم (به گفته اطرافيان) ولى خنگ و بى دست و پا نبودم هيچ وقت، و هيچوقت اجازه هيچ مدل بى احترامى رو به كسى ندادم، ولى از وقتى با اين آدم ازدواج كردم انقدر ضعيف شدم كه قدرت دفاع از خودمو ندارم، اعتماد بنفسم هميشه ضعيف بود ولى با محمد كه ازدواج كردم اون يه ذره اعتماد بنفسم هم نابود شد.
    ديشب داشتم گوشى مامانمو نگاه ميكردم ديدم مامانم بهش اسمس داده بود كه "سلام آقا محمد، ازتون ممنونم و از حاج خانوم هم عوض من تشكر كن كه اينقدر خوب همسردارى يادتون داده، تا حالا هر دعوايى كردين قضاوت و دخالت نكردم ولى اين قضيه فرق ميكنه كه شما سه تايى تو خيابون بيفتين به جون بچم. من اشتباه كردم كه هر دفعه با شما مدارا كردم ، ديگه كار به جايى كشيده كه جلوى پدرت تو خيابون دختر منو بزنى؟! مادر شما عوض اينكه صلح برقرار كنه دعوا رو بيشتر ميكنه، مادر شما حق نداره به دختر من حرفى بزنه و توهين و تحقير كنه. اگه با دختر خودش اين رفتارها رو ميكردن چيكار ميكرد؟! من و باباش تا صبح نخوابيديم، حاج خانوم بگيره راحت بخوابه چه اهميتى داره چون مردم به درد بياد، ما واسه بچمون زحمت نكشيديم فقط ايشون زحمت كشيدن، ما بچمون رو از خيابون پيدا كرديم. دختر خودش كه ازدواج كرده بود ميگفت روزى ده بار زنگ ميزنم و ميگفتم دير شد كى بچه دار ميشى، به دختر من و پسرش كه رسيد حساسيتش از بين رفت؟! حاج خانوم عوض اينكه فكر زياد كردن دعوا درگيرى باشن به فكر سروسامون دادن بچه اش باشه، به فكر اين باشه كه پسرش شده چهل ساله و هنوز زندگى نداره، دختر من الان يك و نيم ساله آواره اين خونه و اون خونه است، مادر شما اينارو نميبينه ولى چه زود خنگ بودن حنارو تشخيص دادن؟! دختر من خنگ نيست، مؤدب و آرومه و اينا ويژگى هاى بارز حناست، فكر نميكنم مؤدب بودن ايراد باشه"
    محمد هم جواب نوشته بود كه "سلام، اول حرفهاى مارو هم بشنويد بعد قضاوت كنين، كاش حنا هم مثل شما بود، هنوز بلد نيست دوتا قندون بخره، ٣٢ سالشه پس كى ميخواد ياد بگيره" مامانم هم نوشته بود كه "مشكل شما فقط گرفتن قندونه؟! تو زندگى چيزهاى خيلى مهمتر از خريد قندون وجود داره، همه زندگى منو حنا خريده، همه واسه خريد از حنا نظر ميپرسن، شما به حنا ميدون بده ببين چه جواهرى گيرت اومده، شما به حنا نه فرصت ميدى نه ميدون، از روز اول همش توهين و تحقير و ايراد گرفتن" محمد هم جواب نداده بود.

    از اسمس هاى محمد فهميدم كه هيچ ايرادى پيدا نميكنه رو من بذاره و اون حرفهايى كه نوشته همش حرف مامانشه. من با چنين آدمهاى مزخرفى كارى ندارم، خدا جواب تمام بديهاشون رو بده. من تموم كردم و دارم زندگى عاديمو ميكنم اصلا هم غصه نميخورم، كاملا عادى و بى حسم.
    حيف اون همه وقتى كه واسه اين آدم گذاشتم، حيف اون همه انرژى كه واسه اين آدم صرف كرده، حيف اون پولهايى كه به مشاوراى رنگارنگ شهر دادم، حيف خانواده من كه با چنين آدمايى رودرو شدن، حيف من!
    يكبار تو مهمونى من و مامانم كنار مادرشوهر خواهر محمد نشسته بوديم، مادرشوهرش گفت روز أولى كه ديدمت گفتم خدايا چه دختر ناز و خوشگليه، حيف اين دختر نيست بخواد عروس چنين زن و اين خانواده بشه! گفت اين زن با اين اخلاقش آدمو ديوونه ميكنه، گفت انقدر پسر منو اذيت كردن كه ازشون متنفرم، گفت من خيلى ناز عروسم رو ميكشم و محبت ميكنم ولى وقتى رفتار حاج خانوم رو با شما ميبينم كلى ناراحت ميشم. منم گفتم خوب هر كسى تو زندگيش يه سرى مشكلات داره، عوضش شوهرم خيلى آدم خوب و بامحبتيه. اونم گفت باز خوبه كه از پسرش رضايت دارى، من كه از دخترشون هيچ رضايتى ندارم و من و شوهرم هر موقع شمارو ميبينيم حسرت ميخوريم كه كاش با خانواده اى مثل شما وصلت ميكرديم و عروسى مثل شما داشتيم.

    گاهى وقتا كه با مامانم اينا يا دوستام حرف ميزنم ميبينم من بعضى خصلت ها و رفتار و مدل حرف زدناى محمد رو برداشتم و روم اثر گذاشته، ميگن با هر كسى معاشرت كنى شبيه اون ميشى، من نميخوام شبيه آدمهايى بشم كه بويى از ادب و معرفت نبردن و حرف زدن عاديشون نيش و كنايه و توهين و تحقيره و سطح فرهنگ پايينى دارن، من بايد اين سلول بدخيم سرطانى رو بكنم بندازم دور.

  6. 5 کاربر از پست مفید Hanli تشکرکرده اند .

    paria_22 (شنبه 15 آبان 95), tanha67 (شنبه 15 آبان 95), آنیتا123 (شنبه 15 آبان 95), بارن (شنبه 15 آبان 95), خانم مهندس (شنبه 15 آبان 95)

  7. #5
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    شنبه 11 دی 95 [ 09:45]
    تاریخ عضویت
    1391-12-20
    نوشته ها
    343
    امتیاز
    5,466
    سطح
    47
    Points: 5,466, Level: 47
    Level completed: 58%, Points required for next Level: 84
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    59

    تشکرشده 378 در 207 پست

    Rep Power
    55
    Array
    عزيز من ازت ميخوام مقاوم باشي به فكر سلامتي خودت باش
    اين طور مردها از سرطانم بدترن
    اوني كه ضرر ميكنه اونه نه تو
    خدا خودش جاي حق نشسته مطمئن باش چوب كارشو ميخوره
    مطمئن باش
    خوشحالم كه به زندگي عادي برگشتي
    فقط تو رو خدا ديگه گولشو نخور اون هيچ بويي از انسانيت نبرده
    مطمئن باش اگر ببينه كه به فكر خودتي و بهش بي اهميتي اون مثل س.. مي افته دنبالت و منتتو ميكشه با اين جورها بايداينطور برخوردكني
    ولي ديگه هيچ وقت فريب جاه و مقامشو نخور اونا بخوره تو سرش با اون اخلاق و رفتار افتضاحش
    آيا ميدونستي مردي كه وفا دار نباشه و خيانت جنسي كنه عين يك زن خودفروش ميمونه
    اصلا از كجا معلوم دردو مرض نداره

  8. کاربر روبرو از پست مفید paria_22 تشکرکرده است .

    Shadi2 (شنبه 15 آبان 95)

  9. #6
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    دوشنبه 09 مرداد 96 [ 12:17]
    تاریخ عضویت
    1395-1-15
    نوشته ها
    112
    امتیاز
    2,270
    سطح
    28
    Points: 2,270, Level: 28
    Level completed: 80%, Points required for next Level: 30
    Overall activity: 46.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsTagger First Class1 year registered
    تشکرها
    81

    تشکرشده 99 در 49 پست

    Rep Power
    27
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط Hanli نمایش پست ها
    همه حرفات رو قبول كردم و ديگگگگه به هيييييييچ وجه باهاش كارى ندارم، به قول مامان بى ادبش، بره به جهنم.... باورت نميشه كه ديگه مثل دفعه هاى قبل اصلا نگران و ناراحت و مضطرب نيستم، اشتهامم خوب شده خيلى خوب ميخورم، با دوستام ميرم بيرون و درسم هم از امروز شروع ميكنم ميخونم. من يه كم آدم ساده اى بودم (به گفته اطرافيان) ولى خنگ و بى دست و پا نبودم هيچ وقت، و هيچوقت اجازه هيچ مدل بى احترامى رو به كسى ندادم، ولى از وقتى با اين آدم ازدواج كردم انقدر ضعيف شدم كه قدرت دفاع از خودمو ندارم، اعتماد بنفسم هميشه ضعيف بود ولى با محمد كه ازدواج كردم اون يه ذره اعتماد بنفسم هم نابود شد.
    ديشب داشتم گوشى مامانمو نگاه ميكردم ديدم مامانم بهش اسمس داده بود كه "سلام آقا محمد، ازتون ممنونم و از حاج خانوم هم عوض من تشكر كن كه اينقدر خوب همسردارى يادتون داده، تا حالا هر دعوايى كردين قضاوت و دخالت نكردم ولى اين قضيه فرق ميكنه كه شما سه تايى تو خيابون بيفتين به جون بچم. من اشتباه كردم كه هر دفعه با شما مدارا كردم ، ديگه كار به جايى كشيده كه جلوى پدرت تو خيابون دختر منو بزنى؟! مادر شما عوض اينكه صلح برقرار كنه دعوا رو بيشتر ميكنه، مادر شما حق نداره به دختر من حرفى بزنه و توهين و تحقير كنه. اگه با دختر خودش اين رفتارها رو ميكردن چيكار ميكرد؟! من و باباش تا صبح نخوابيديم، حاج خانوم بگيره راحت بخوابه چه اهميتى داره چون مردم به درد بياد، ما واسه بچمون زحمت نكشيديم فقط ايشون زحمت كشيدن، ما بچمون رو از خيابون پيدا كرديم. دختر خودش كه ازدواج كرده بود ميگفت روزى ده بار زنگ ميزنم و ميگفتم دير شد كى بچه دار ميشى، به دختر من و پسرش كه رسيد حساسيتش از بين رفت؟! حاج خانوم عوض اينكه فكر زياد كردن دعوا درگيرى باشن به فكر سروسامون دادن بچه اش باشه، به فكر اين باشه كه پسرش شده چهل ساله و هنوز زندگى نداره، دختر من الان يك و نيم ساله آواره اين خونه و اون خونه است، مادر شما اينارو نميبينه ولى چه زود خنگ بودن حنارو تشخيص دادن؟! دختر من خنگ نيست، مؤدب و آرومه و اينا ويژگى هاى بارز حناست، فكر نميكنم مؤدب بودن ايراد باشه"
    محمد هم جواب نوشته بود كه "سلام، اول حرفهاى مارو هم بشنويد بعد قضاوت كنين، كاش حنا هم مثل شما بود، هنوز بلد نيست دوتا قندون بخره، ٣٢ سالشه پس كى ميخواد ياد بگيره" مامانم هم نوشته بود كه "مشكل شما فقط گرفتن قندونه؟! تو زندگى چيزهاى خيلى مهمتر از خريد قندون وجود داره، همه زندگى منو حنا خريده، همه واسه خريد از حنا نظر ميپرسن، شما به حنا ميدون بده ببين چه جواهرى گيرت اومده، شما به حنا نه فرصت ميدى نه ميدون، از روز اول همش توهين و تحقير و ايراد گرفتن" محمد هم جواب نداده بود.

    از اسمس هاى محمد فهميدم كه هيچ ايرادى پيدا نميكنه رو من بذاره و اون حرفهايى كه نوشته همش حرف مامانشه. من با چنين آدمهاى مزخرفى كارى ندارم، خدا جواب تمام بديهاشون رو بده. من تموم كردم و دارم زندگى عاديمو ميكنم اصلا هم غصه نميخورم، كاملا عادى و بى حسم.
    حيف اون همه وقتى كه واسه اين آدم گذاشتم، حيف اون همه انرژى كه واسه اين آدم صرف كرده، حيف اون پولهايى كه به مشاوراى رنگارنگ شهر دادم، حيف خانواده من كه با چنين آدمايى رودرو شدن، حيف من!
    يكبار تو مهمونى من و مامانم كنار مادرشوهر خواهر محمد نشسته بوديم، مادرشوهرش گفت روز أولى كه ديدمت گفتم خدايا چه دختر ناز و خوشگليه، حيف اين دختر نيست بخواد عروس چنين زن و اين خانواده بشه! گفت اين زن با اين اخلاقش آدمو ديوونه ميكنه، گفت انقدر پسر منو اذيت كردن كه ازشون متنفرم، گفت من خيلى ناز عروسم رو ميكشم و محبت ميكنم ولى وقتى رفتار حاج خانوم رو با شما ميبينم كلى ناراحت ميشم. منم گفتم خوب هر كسى تو زندگيش يه سرى مشكلات داره، عوضش شوهرم خيلى آدم خوب و بامحبتيه. اونم گفت باز خوبه كه از پسرش رضايت دارى، من كه از دخترشون هيچ رضايتى ندارم و من و شوهرم هر موقع شمارو ميبينيم حسرت ميخوريم كه كاش با خانواده اى مثل شما وصلت ميكرديم و عروسى مثل شما داشتيم.

    گاهى وقتا كه با مامانم اينا يا دوستام حرف ميزنم ميبينم من بعضى خصلت ها و رفتار و مدل حرف زدناى محمد رو برداشتم و روم اثر گذاشته، ميگن با هر كسى معاشرت كنى شبيه اون ميشى، من نميخوام شبيه آدمهايى بشم كه بويى از ادب و معرفت نبردن و حرف زدن عاديشون نيش و كنايه و توهين و تحقيره و سطح فرهنگ پايينى دارن، من بايد اين سلول بدخيم سرطانى رو بكنم بندازم دور.

    خیلی خوشحال شدم حنا. فقط امیدوارم باز جا نزنی.
    نری باهاهش مصالحه کنی. نگی مامانم حرف زده باهاهش حرفاش تاثیر گذاشته خواسته بیاد عذر خواهی.
    اومده از دلم در اره.
    این ادم هر کاری هم کنه واسه ابروی خودشه.
    تحت هیچ شرایطب نرو سمتش. حتی اگه مامانت گفت اصرار کرد باهاهش حرف بزن. قانعش کن که الان اصلا وقت مناسبی نیست و حتی اگه مجبورت کرد بازم باهاهش تماسی نگیر.
    فقط خودت و خودت و خودت.
    کار درس فیلم دوستاتجو خونه نا بسامان بود شده تنهایی برو سینما.
    نشه ی کاری کنی بعد بیای بگی اینجوری شد منم اینجوری کردمااا
    امیدوارم برات بهترینا پیش بیاد. و قدر خودت و خوبیاتو بدونی

  10. کاربر روبرو از پست مفید tanha67 تشکرکرده است .

    Shadi2 (شنبه 15 آبان 95)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 13:23 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.