ممنونم mercedes62 و تازه نفس گرفته بابت پیاماتون.
دیشب شوهرم ازم خواست به خاطر اون برم و با مادرشون صحبت کنم که ماجرا تموم شه. همسرم مرد خوبیه و خودش میدونه که تقصیر مادرشه اما بین ما گیر کرده . مادر همسرم بسیار لجباز و خودرای هستند حتی یکبار به مدت یک سال و نیم با پدرشوهرم قهر بودن . با همه مشکل دارن.
من رفتم و باهاشون صحبت کردم گفتم خیلی ناراحتم بابت فحشها و بدرفتاریهاش اما همانطور که انتظار داشتم دست پیشو گرفت که پس نیفته و بهانه ها و دلایل غیرمنطقی آورد گفت حق داشتم (جالبه برام) و از اول خواستگاری شروع کرد به گفتن تا همون مسافرت کذایی.و در آخر هم من معذرت خواهی کردم و ماجرا تموم شد. شام خوردیم و در ظاهر خندیدیم و آمدیم.
اما در حال حاضر من اصلا حس خوبی ندارم ..خیلی دلم میخواد که کلا از این زندگی بیام بیرون . احساس میکنم این حق من نیست و خیلی تحقیر شدم.
من به خاطر مشکل قلبی مادرم هیچ کدوم از این ماجرا ها رو برای خانوادم تعریف نکردم و میدونم اگه بخوام طلاق بگیرم ضربه بزرگی براشونه.
از دیشب تا حالا کلا سه ساعت خوابیدم . چطور باید با این موضوع کنار بیام؟ چطور خودمو اروم کنم؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)