نمیخواستم الان بیام اینارو بنویسم. ولی احساس می کنم دردو دل کردن اینجا اب تو هونگ کوبیدنه. اینجا اخرین دریچه امیدم بود که می تونستم باچند نفر صحبت کنم. . بعداز ظهر یه سوال ذهنمو مشغول کرد.قراره تا ده بیست اینده همینطوری زندگی کنم؟
بذار حقیقتو بگم هیچوقت نخواستم زندگی کنم. تاجایی که یادم میاد میخواستم بمیرم.بهترین سالهای جوونیمو ازدست دادم.بخاطر ترس از ابرو .من فقط زندم.دلم واسه قدیم تنگ شده.اما دیگه هیچوقت نمیاد.دلم واسه الانهم تنگ شده.اون همه امید و ارمان رو باید بریزم دور .برام مهم نیست کی اینو میخونه.میخواستم بنویسم.بالاتر یکی نوشته بود بیکاری برات سمه. اما راستشو بخوای زندگی برام سمه.شما هم مثل بقیه هستین .فرقی نمیبینم...








علاقه مندی ها (Bookmarks)