چرا کسی کمکی نمیکنه...این حرف میدونم اشتباست اما خسته شدم حس میکنم دیگه توان ادامه دادن ندارم در زندگی با همسرم با وجود تمام ابراز علاقه هایی که میکنه احساس امنیت و ارامش ندارم احساسم داره به سمت بی تفاوتی میره واقعا نمیدونم باید کدوم راه رو برم...دیروز با هم برنامه ریزی کردیم و هرکس وظایف خودش رو نوشت و اهداف و علایقمون.برای هر کدوم از کارها زمان تعیین کردیم با اینکه باز هم بیشتر وظایف افتاد رو دوش من اما خوشحال بودم که حداقل کمی از اونها کم شد.اما اخر شب مسخره بازی در اورد و امروز هم زد زیر همه چیز و به همون روال عادی خودش ادامه داد دوباره صبح زود رفت تو اتاق کارش و تا الانم داره فیلم میبینه و چشمهاش از شدت فشاری که بهشون میاره و همیشه به صفحه مانیتور زل میزنه کاملا قرمز شده.بعد اومده میگه چرا با من سر سنگینی میگم قرارمون این بود؟ مگه دیروز برنامه ریزی نکردیم ولی خیلی حق به جانب میگه همه چیز تقصیر توئه و من طبق برنامه عمل کردم!!! حالم بده خیلی زیاد باید چه کار کنم کسی که ذره ای منطق و راستگویی حالیش نیست چطور میتونم باهاش صحبت کنم نمیشه...فکر میکنم فقط به عنوان یک ابزار ازم استفاده میشه و من اومدم تا نیازهای اونو براورده کنم ولی اون وظیفه خودش نمیدونه حتی اشغالهای روی میزکارش رو جمع کنه یا سر و سامانی به وضعیتش بده