نقل قول نوشته اصلی توسط anisa نمایش پست ها
شوهرت 10 سال ازت بزرگتره خب اختلاف سنیتونم زیاده
من دقیقا نفهمیدم از چی پشیمونی
میگی اخلاقش خوبه ابراز میکنه دوستم داره... بعد تو متن اولت گفتی فک میکردم شوهرم عاشقمه ولی نبود ... عاشقی چه جوریه مگه
بعد تو چشاش نگاه میکنی میگی من بچه بودم باهات ازدواج کردم این ینی من پشیمونم از ازدواجمون راضی نیستم خب انتظار داری سرد نشه ؟
یکی بهت این حرفو بزنه خودت چه احساسی پیدا میکنی ... هیچوقت نباید اینو میگفتی چون از ذهنش خارج نمیشه ...
الان با یه ادم پولدار تر و تحصیلات بالاترو خوش قیافه تر ازدواج میکردی فک میکنی خیلی خوشبخت بودی ؟ اینا دلیل خوشبختی نیست عزیزم ... خوشبختی ینی رابطت با همسرت ... ینی قدر داشته هاتو بدونی
قدر لحظه های زندگیتو بدونی ... دهن بین نباشی ... این تویی که به دیگران اجازه میدی بهت بگن میتونستی با بهتر از خودت ازدواج کنی عجله کردی ... به نظر من کسی که خیر و صلاحتو بخواد هیچوقت همچین حرفی بهت نمیزنه
خی واقعا هم بچه گانه فکر میکنی ولی صبر کن زود یه تصمیم دیگه نگیر که باز احساس پشیمونی کنی
شوهرتو یه جور دیگه ببین
موفق باشی
سلام عزیزم.مرسی از پاسخت.آره اختلاف سنیمونم زیاده.مثلا من از پدرم ناراحتم.چون همون موقع یه بار گفتن سنش زیاده برات ولی بعدش سریع راضی شدن و انگار نه انگار من دخترشونم زندگیم مهم نبود.خودم که بچه بود از پدر و مادرم انتظار خیلی بیشتر از این داشتم.بعدشم گفتن شوهره دیگه باید بسازی باهاش...دلم میخواست یک راهنمای خیلی خوب میداشتم.حسرت اینم به دلم مونده.

از رفتار بچه گانه و بی فکرانه خودم پشیمونم.و از ازدواجم نمیدونم....اونجایی که گفتم فک میکردم عاشقمه مال زمان ازدواجمون بود چون بهم گفنه بود من شما رو زیر نظر داشتم بعدش فهمیدم اصلا اینطوری نبوده.اون موقع رو گفتم فکر میکردم عاشقمه و اون عشق کافیه چون بالاخره یکی از من خوشش میاد.ولی اصلا درست نبود این طرز تفکر ولی هیچ کسی نبود بهم بگه.3تا خاله داشتم که نتونستن ازدواج کنن تا سن بالا.اون موقع مجرد بودن.اونا خیلی تاثیر داشتن چون خودشونم ازدواج نکرده بودن میگفتن طلسم شدیم.منم فکر میکردم طلسم شدم که اینطوریه....بچه بودم دیگه.میگفتن خوش بحالت پسندیده اومده جلو.پسر خوبیم که هست اصلا احتیاج به فکر نداره.زود جواب بده منم فکر میکردم اگه تو خواستگاری چیز دیگه ای بگم اینم ناراحت میشه پامیشه میره.

آخه هرکی منو شوهرم رو میبینه میگه تو ازش سرتری خیلی..بهم برمیخوره.جوابشونو میدم نه اینکه بزارم بهم حرف بزنن ولی اینا میره تو فکرمو دیگه در نمیاد.متاسفانه دلم میخوااد همه در موردم حرف بزنن.البته از خوبیام.اون موقع ها فکر میکردم اگه اشتباهی داشته باشم دیگه کسی دوستم نداره ولو اینکه بدون اشتباهم همین بود.یکی رو دوست داشتم زیااد ولی اون میخواست با صمیمی ترین دوستم ازدواج کنه.همون موقع ها بود خیلی دلم شکست..... چقدر بد بودن اون روزا برای من.میدونم اگه زندگیم از دستم بره براش حسرت میخورم باز چون خوبه زندگیم ولی فکرم بده.نمیتونم از این افکار دست بردارم اینا ولم نمیکنن.اذیتم خیلی زیاد.