سلام به همه دوستان که برای مشکلم وقت گذاشتند.
درسته که اختلاف فرهنگ بود. اما من مطابق میل و سلیقه ی اون زندگی میکردم. حتی لباسم رو خودش انتخاب میکرد. رنگ پرده مبل ... همه رو ازش می پرسیدم و مطابق میلش بود. همچنین وجه اشتراکهای زیادی داشتیم. اینکه هم رشته بودیم و هر دو آدم انشالله مومن و مذهبی در دانشگاه بودیم. در فعالیتهای مذهبی دانشگاه با هم آشنا شدیم. اهل نماز اول وقت و دایم الوضوع بود. خیلی به حلال و حرام اهمیت میداد. هر چند متفاوت از خانواده اش بود. البته آدم غیرتی نسبت به من هرگز نبود. این اواخر اعتقاداتش کمرنگ شد... حتی نعوذبالله به قران و پیغمبر بد می گفت. من هم جوابش رو ندادم فقط در دلم استغفار کردم. تو دلم به خدا گفتم ازش بگذر. اون تو فشار بدهی مالی هست... کلا به هم ریخته بود...
در تمام این پانزده سال نشد که هر دو در یک خانه باشیم اما قهر باشیم یا جدا بخوابیم. من طاقت قهر با هیچکدام از اعضای خانواده را ندارم. چه برسه به عشقم. اما درس خواندنم و آمدن به شهرستان به اصرار خودش بود. حتی خانواده اش جهازم رو آوردند و برایم چیدند. با اجازه ی پدرش بود. من دوست نداشتم حتی یک شب ازش جدا بشم.
هیچکس از این حقیقت خبر نداره که با کسی رابطه داشته یانه جز خداوند. با شناختی که ازش دارم اهل این کارها نبوده. نه سیگار نه مشروب نه حتی رفیق بازی. هر دوی ما آدمهای سالمی بودیم و انشالله هستیم. اما میدونم حتی دوازده شب که بهش زنگ میزدم صدای دستگاه می اومد.
بله ساده بودم و شاید خیلی خوش قلب. خیلی بهش ایمان داشتم حتی بیشتر از چشمام. چطور من و پسر بی گناهم دست و پاگیر بودیم در حالیکه فقط دو روز می دیدمش؟!!
البته در مورد مهاجرت یک بار گفت میخوام از ایران برم. من هم آنی گفتم با هم میریم. اما خیلی جدی نبود.
اما در مورد هفت سال پیش. که اقدام برای سقط بچه کرد. من پدرش رو در جریان اصرارش برای ترک تهران کردم و گفتم که پسرت میگه اگر برای تحصیل نری من طلاقت میدم. پدرش اومد به خونمون تا با هاش حرف بزنه که این حرفها یعنی چه. در یک لحظه از کوره در رفت و به پدرش گفت مگه خودت صد دفعه نگفتی طلاقش بدم. پدرش از جاش بلند شد گفت: بله . اگر پای بچه در میان نبود. مادرش به پدرش چشمک زد و هر دو خونه ی ما رو ترک کردند. بعدش خودش و خانواده اش تا چند سال با من خیلی بهتر شدند. واقعا این دو روز که می اومد یش من و بچه اش خیلی به ما محبت می کرد. من فهمیدم که قضیه از پدر مادرش آب خورده. بنابراین هرگز در موردش حرف نزدم و بخشیدمش.
بله دوست خوبم. خیلی دیر به فکر افتادم. بهبرادرم گفت اگر مریم بچه رو بهم نمی داد شاید من از طلاق بر میگشتم.
ضمنا من خیلی مدت باهاش تماس نداشتم. شاید یک دفعه به مدت دو ماه. یک دفعه هم یک ماه. کلا به بسیاری از حرفهاش که ناراحت کننده است جواب نمی دادم.
حکم طلاق قطعی شده. اما اول باید حق و حقوق را به من انتقال بدهد تا بتونیم بریم محضر برای امضای طلاق. حداکثر این حکم تا سه ماه اعتبار دارد. فردا صبح جلسه ی شکایت من بابت ملاقات بچه در دادگاه هست. اونم تشریف می یاره. نمی دانم باید چیکار کنم؟ اگه بچه ایران نباشه هیچ ملاقتی در کار نیست و دعوا بالا میگیره. اتفاقی که هرگز دوست ندارم.... چگونه ممکنه از پسر گلم دل کنده باشه و در پانسیون خارجی گذاشته باشه!!!!
دوستان خوبم لطفا کمکم کنید... شاید به کمک و یاری شما فرجی بشه.
همسر من با همه ی خصوصیات خوبش دروغگوی ماهری هست. اما نه دروغ های مضر. کلا پیچیده بودن رو همیشه دوست داشت. اما خیلی مودب بود همیشه. رعایت حال همه رو میکرد. من اونو همونجور که بود پذیرفتم و دوستش داشتم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)