هیلدا جون ازت ممنونم. آره متاسفانه یا خوشبختانه قیافم خیلی بچه میزنه
. مامان منم همینو میگه
. آره عزیزم اعتماد به نفس بیرونم خیلی بهتره. برام دعا کنین امسال یه جا قبول شم
.
اگه امسالم نشد (زبونم لال) یه برنامه توپ میریزم برا سال بعد (البته حافظه م واقعا افت کرده).
وای راجع به خواستگار چقدر بامزه گفتی، کلی خندیدم. یعنی ممکنه ازم خوشش اومده باشه ؟!
(لازم به ذکره که به شخصه بعید می دونم ولی خب انسانم و طالب آرزو
!!)
خدا از دهنت بشنوه عزیزم. چون واقعا برای اولین بار تو زندگیم حس می کنم می خوام ازدواج کنم.
هیلدا جان کلی نذر و نیاز کردم تا خانوادم راضی شدن به خدا. امسال واقعا هممون عوض شدیم. کمتر دعوا می کنیم (به ندرت!)، خیلی مهربون شدیم، محبت می کنیم. پدرمن تو این سی سال یه بارم دس رو سرم نکشیده بود اما من میرم لپاشو می کشم اونم دستامو بوس می کنه. یعنی تا این حد!!!
مامانمم عاشقشم البته باهاش کل کلم دارم دیگه.
عزیزم لطف داریایشالا که خدا گره از مشکلات همه باز کنه
منم برات دعا می کنم عزیزم
پ.ن: من از دیشب واقعا حالم به لطف شماها خیلی بهتر شده، فقط گفتم دیگه یکم دلم شور میزنه و اینا. ولی یه چیزی که خیلی ناراحتم کرد و امیدوارم اشتباه کنم اینه که من یه دوستی دارم (صمیمی)، همونجوری که اون مراسم خواستگاریشو ...رو برام تعریف کرد و الان ازدواج کرده، منم براش گفتم (موردای قبلی رو اصلا نگفته بودم. چون موردای قبلی اصلا تا این حد رسمی نبودن). لحظه به لحظه ازم خبر می گرفت منم همه چیو بهش می گفتم یه جورایی هیجان داشتم و ترس. تا اینکه چن روز قبل ازم پرسید شغلش چیه منم گفتم دیگه از اون لحظه تا الان با وجود اینکه نشون میده بیداره یا در حال فعالیته لام تا کام چیزی نگفت فقط به جز یه پیام که الان کار دارم بعدا حرف می زنیم. یه جورایی ناراحت شدم. بیشتر به خاطر اینکه اصلا شاید نباید بهش راجع به اون مراسم می گفتم. یه جورایی تو دو راهی موندم که اگه بهش بگم و نشه چی میشه و اگه بهش نگم و جور بشه بعدا از دستم ناراحت میشه......خلاصه خود درگیریم دوباره عود کرده و بازم منقلبم فعلا..........خدایا راضیم به رضای تو







. آره متاسفانه یا خوشبختانه قیافم خیلی بچه میزنه
. مامان منم همینو میگه
. آره عزیزم اعتماد به نفس بیرونم خیلی بهتره. برام دعا کنین امسال یه جا قبول شم
.
. یعنی ممکنه ازم خوشش اومده باشه ؟!
!!)

علاقه مندی ها (Bookmarks)