به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 17

Threaded View

  1. #17
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 30 مهر 96 [ 08:00]
    تاریخ عضویت
    1395-12-27
    نوشته ها
    163
    امتیاز
    3,263
    سطح
    35
    Points: 3,263, Level: 35
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 87
    Overall activity: 29.0%
    دستاوردها:
    Overdrive1000 Experience PointsTagger First Class3 months registered
    تشکرها
    365

    تشکرشده 236 در 117 پست

    Rep Power
    37
    Array
    هیلدا جون ازت ممنونم. آره متاسفانه یا خوشبختانه قیافم خیلی بچه میزنه. مامان منم همینو میگه. آره عزیزم اعتماد به نفس بیرونم خیلی بهتره. برام دعا کنین امسال یه جا قبول شم.
    اگه امسالم نشد (زبونم لال) یه برنامه توپ میریزم برا سال بعد (البته حافظه م واقعا افت کرده).

    وای راجع به خواستگار چقدر بامزه گفتی، کلی خندیدم. یعنی ممکنه ازم خوشش اومده باشه ؟! (لازم به ذکره که به شخصه بعید می دونم ولی خب انسانم و طالب آرزو!!)
    خدا از دهنت بشنوه عزیزم. چون واقعا برای اولین بار تو زندگیم حس می کنم می خوام ازدواج کنم.

    هیلدا جان کلی نذر و نیاز کردم تا خانوادم راضی شدن به خدا. امسال واقعا هممون عوض شدیم. کمتر دعوا می کنیم (به ندرت!)، خیلی مهربون شدیم، محبت می کنیم. پدرمن تو این سی سال یه بارم دس رو سرم نکشیده بود اما من میرم لپاشو می کشم اونم دستامو بوس می کنه. یعنی تا این حد!!!
    مامانمم عاشقشم البته باهاش کل کلم دارم دیگه.

    عزیزم لطف داریایشالا که خدا گره از مشکلات همه باز کنه منم برات دعا می کنم عزیزم

    پ.ن: من از دیشب واقعا حالم به لطف شماها خیلی بهتر شده، فقط گفتم دیگه یکم دلم شور میزنه و اینا. ولی یه چیزی که خیلی ناراحتم کرد و امیدوارم اشتباه کنم اینه که من یه دوستی دارم (صمیمی)، همونجوری که اون مراسم خواستگاریشو ...رو برام تعریف کرد و الان ازدواج کرده، منم براش گفتم (موردای قبلی رو اصلا نگفته بودم. چون موردای قبلی اصلا تا این حد رسمی نبودن). لحظه به لحظه ازم خبر می گرفت منم همه چیو بهش می گفتم یه جورایی هیجان داشتم و ترس. تا اینکه چن روز قبل ازم پرسید شغلش چیه منم گفتم دیگه از اون لحظه تا الان با وجود اینکه نشون میده بیداره یا در حال فعالیته لام تا کام چیزی نگفت فقط به جز یه پیام که الان کار دارم بعدا حرف می زنیم. یه جورایی ناراحت شدم. بیشتر به خاطر اینکه اصلا شاید نباید بهش راجع به اون مراسم می گفتم. یه جورایی تو دو راهی موندم که اگه بهش بگم و نشه چی میشه و اگه بهش نگم و جور بشه بعدا از دستم ناراحت میشه......خلاصه خود درگیریم دوباره عود کرده و بازم منقلبم فعلا..........خدایا راضیم به رضای تو
    ویرایش توسط غبار غم : یکشنبه 24 اردیبهشت 96 در ساعت 21:01

  2. کاربر روبرو از پست مفید غبار غم تشکرکرده است .

    Hildaa (دوشنبه 25 اردیبهشت 96)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 6
    آخرين نوشته: یکشنبه 10 آبان 94, 19:18
  2. پاسخ ها: 24
    آخرين نوشته: پنجشنبه 15 آبان 93, 00:49
  3. راهنمایی برای ازدواج ( تو مرحله آشنایی هستم)
    توسط e-lampard در انجمن سئوالات ارتباط دختر و پسر
    پاسخ ها: 34
    آخرين نوشته: دوشنبه 01 اردیبهشت 93, 19:16
  4. پاسخ ها: 9
    آخرين نوشته: سه شنبه 25 تیر 92, 16:45

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 06:11 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.