ببینید . دوستان . من زمانی که تو اوج مشکلاتم بودم خیلی خدارو صدا زدم ادمی هستم که برای تک تک روزهای اینده برنامه ریزی میکنم یه وسواس خاصی دارم باید زندگی طوری پیش بره که من برنامه ریختم و هیچ اشتباهی نباشه ولی مشکلات پیش رو اومده همه رو به هم ریخته بود مشکلاتی که باید میشکست من و ولی با چند تا عوارض مثا لرزش دست مشکل اعصاب تنهایی بیکسی و بیخانمانی و گذروندن شب های سخت و طاقت فرسا ردشون کردم درست تو اون زمان خدا صدام رو شنید و فرشته ای بهم معرفی کرد فرشته ای به اسم نسترن . از طریق دوستم با خانواده نسترن اشنا شدم و تو جمعشون راه پیدا کردم از لحظه اولی که دیدمش مهرش به دلم افتاد وای چقدر خوب و قشنگ و زیبا بود نگاه کردنش مثل نسیمی تو تابستون بود که به صورتم میخورد لحظه ای زیبا که ختده رو لبام میاورد . کارهاش فوق العاده بود برعکس من اصلا جدی نبود شوخ و پر انرژی مهربون و زیبا لطیف و ریسک پذیر ... بی منطق و خنگ ... من 29 سالمه تا اون سن با ده ها دختر دوست بودم و رابطه های زیادی داشتم و از همه هم جدا شدم و برای لحظه ای کسی و برای ازدواج انتخاب نکردم ولی از لحظه ی اولی که نسترن رو دیدم در عجب شاهکار خدا موندم ... چطور سرنوشت دقیقا نقطه مقابل خودم رو روبروی من قرار داد که مکمل من باشه ... اون زمان نسترن دوست پسر داشت وقتی باهاش حرف میزدم و تو دنیای مجازی صحبت میکردم همش راجب دوست پسرش بهم میگفت درسته خیلی عذاب داشت واسم ولی من برنامه ریزی کردم که تو دلش جا وا کنم و نسترن رو مال خودم کنم و باهاش پا به پا اومدم از دوست پسرش تعریف میکردم تو رابطه باهاش کمکش میکردم با اینکه فقط عذاب بود ولی نمیخواستم از اول زندگی نامردی کنم و با جدایی دو نفر شروغ شه چند ماه گذشت باز هم با یکی دیگه دوست شد و چیزی بهش نگفتم فقط عاشقش بودم رفت و امد خانوادگی داشتیم یواشکی نگاش میکردم حتی یه بار برای اینکه بفهمم حس حسادت داره یا نه با یه دختری خوشگل تر از خودش دوست شدم و اوردمش خونشون تو جمعشون و دیدم یکمی حسادت کرد دو سه روز بعد با اون دختره به هم زدم .. تا اینکه با دوست پسر دومش هم به هم زد و جا برای من باز شد ولی باز روم نمیشد بهش در مورد علاقم بگم .. اون زمان دوست نسترن از تهران اومده بود خونه ی نسترن زندگی میکرد یه مدت کمی البته اسمش حوریا بود . من به حوریا گفتم عاشق نسترن هستم و تو بهش بگو و ببین نسترن نظرش راجب من چیه ... و حوریا با نسترن صحبت کرد و نسترن هم مشتاق بود . دوستی ما شروع شد سعی کردم همیشه خوشحالش کنم همیشه حواسم بهش باشه . این هم یادتون نره هنوز تو دوران بد زندگی بودم ورشکستی و شرایط بد مالی ماه های اولی که باهاش دوست بودم به هیچ چیز فکر نمیکردم نه سر کار میرفتم نه خوابم مشخص بود نه زندگیم فقط و فقط به بودن با این دختر فکر میکردم و حتی چند اشتباه هم کردم . عاشق بودم ولی کنار عشق اشتباهات دوران دوستی دیگه هم تکرار میکردم یعنی با دختر های دیگه صحبت میکردم . فقط و فقط صحبت کردن . تا اینکه گذشت چند ماهی تو جمعی که بودیم چندین دختر پسر بودن فامیل اشنا دوست و حتی چند تا از دوست های دانشگاهی نسترن من به نسترن گفته بودم راجب دوستی ما به کسی چیزی نگه چون دشمن زیاد داریم تو دهن ها میپیچه و پدرت بفهمه من جوابی ندارم بهش بدم هرچی میگفتم گوش نمیکرد پیش تمام دوستاش با افتخار میگفت محمد مرد زندگی منه محمد اقای منه عشق منه دوسش دارم و ...
یواش یواش فهمیدم تو اون جمع همه با هم به دور از چشم بقیه دوست شدن و به گوش پدر نسترن رسید و یه روز یکی از همین ادم ها زهر خودشو ریخت و به پدر نسترن که عمو صداش میکردم گفت سر سفره شما یکی نشسته که رحم به ناموستم نکرده با ناموست دوست شده ... این اتفاق دقیقا زمانی بود که من 1000 تومن پول نداشتم و خونه رو از دست داده بودیم و بیخانمان بودیم و اواره این خونه و پارک برای خواب بودم تنها چیزی که باعث شد نشکنم وجود این خانم تو زندگی من بود چون بهم میگفت من و داری غصه نخور من کنارتم تنهات نمیذارم دوست دارم عاشقتم همه ی این مشکلات حل میشه دقیقا تو این مشکلات پدر نسترن بهم پیام داد و گفت دزد ناموس و ناموس دزد و اشتباه کرد در حونشو به روم باز کرد دوران سخت زندگیم شروع شد . نسترن میگفت بیا پیش پدرم با پدرم حرف بزن ولی من روم نمیشد خیلی سرشکسته شده بودم و ناراحت پدر نسترن از تمام دوستی های توی جمع باخبر شد همه خودشون رو کشیدن کنار و رفتن تو سوراخ موش و تنها کسی که نمیتونست خودشو بکشه کنار من بودم تمام حرف ها و ناراحتی خودشو روی من خالی کرد ... تا اینکه جرات پیدا کردم رفتم پیشش . شب اول هزار جور حرف بارم کرد خیلی ناراحت شدم
از خونش پرتم کرد بیرون ... و گفت دیگه نمیشناسه من و ... رفتم بیرون . نسترن به خاطر من تو روی پدرش وایساد و جنگید و گفت من این پسر و میخوام و بدون اون میمیرم .. تا اینکه پدرش چند شب بعد بهم گفت بیا اینجا.. رفتم








علاقه مندی ها (Bookmarks)