
نوشته اصلی توسط
barsam
خيلي راجب مهارتهاي ارتباطي خوندم سعي ميكنم بكار بگيرمشون ،يه موضوع جديد كه پيش اومده بود بينمون اخيرا اين بود:ايشون با پدرش سفر كاري شمال رفته بود يك روزه خونه مادرم پيش برادرم بودم موقع برگشت از سفر بهم ز زد كه حاضر باش بيام دنبالت منم گفتم داداشم ميگه بيا شام بريم بيرون بعد گفت باشه قطع كن بهت ز ميزنم وقتي ز زد گفت نه بريم خونه رستوران نريم منم گفتم باشه ، وقتي كه سوار ماشين شدم ديدم دم رستوران نگه داشت بعد هي برميگشت قيافه منو نگاه ميكرد منم اخمامو توهم كردم بعد يهو پرخاش كرد كه واسه من قيافه ميگيري ادم شدي با داد بعدم كه رفتيم رستوران با قيافه همچنان رفتار ميكرد و نذاشت غذا انتخاب كنم با پدرش از قبل انتخاب غذا كرده بودن و گرفتن دوتايي خوردن با اينكه ميدونست من اون غذارو دوس ندارم بي اهميت به من رفتار كرد ،اينجا واقعا من حق نداشتم ناراحت بشم؟ پيشنهاد رستوران از من بود و بخاطر اينكه پدرش نميخواسته داداشم باشه اين رفتارو كردن
علاقه مندی ها (Bookmarks)