با سلام
باحرفاي بي نهايت موافق هستم...دوست ندارم بچم ببينه پدرش نماز وروزه نميگيره
كاش قبل ازدواح بيشتر چشاموبازميكردم...ميدونستم اين چيزهابرامن خيلي اهميت داشته...كاش بيشتر زوم ميكردم...ولي چون ازدواجم اجباري بوده نميتونستم نه بگم
شوهرم آدم بدي نيست....خيلي خوبه...خوبياش بهترازبدياشه
فكور اين منم كه دارم شوهرم اذيت ميكنم براي همين اين برچسبهاروبه خودم ميزنم...تحقيركردنش برام لذت شده...همينطوركه نشسته بهش حرفايي ميزنم كه فقط ناراحتش كنم...كافيه از طرف خانوادش يه ناراحتي ببينم تمام شب بهش غر ميزنم ونق ميزنم
من خيلي بدم...تمام خطاهامو ميدونم ولي باز تكرار ميكنم...بعضي وقتها لذت ميبرم...شوهرم لياقتش اين نيست...بايد خودم عوض كنم...چندروزه خودمودارم كنترل ميكنم...اخلاقمش آرومترشده...ولي كافيه يكم بهم بي محلي كنه اشكم درمياد عصبي ميشم وشكوه ميكنم...خيلي ميترسم...ديشب بهم گفت فكرنكن من نسبت به زندگيمون بيخيالم...من خيلي كارها براي خودم توي سرم دارم
من بيشتر بايد روي خودم كاركنم
دوست دارم يه قلم بگيرم وهمش ازغم دروني ام بگويم