سلام شیداجان
چه خوبه خوب به حرفام دقت میکنی وبرداشتهایی میکنی
شیدا من احساس خوبی به خودم ندارم واین احساس خوب نبودن به شوهرم دارم منتقل میکنم باهاش بدرفتاری میکنم...میبینم اون چیزی که باید باشم نیستم...مثلا میتونم خوشکلترباشم ولی زیاد به خودم نمیرسم...من وقتی روحیم خوبه که ازلحاظ ظاهری اوکی باشم...سلامتیم که اصلا ازکجاش بگن اون از وضع هورمونی....مشکل معده دارم مشکل بینایی دارم مشکل زانو وگردن درد دارم...کم خون هستم...قلبم بعضی وقتها درد میکنه...جدیدا مشکوکم به بیماری ام اس وتو فکر رفتن به دکتر مغز واعصاب هستم...بیماری ام اس رو دخترعمم مبتلا شده...خیلی میترسم...حس میکنم یک آدم پرازعیب وایرادم...یه آدم ناسالم...چندوقت پیش یه مطلبی درمورد بیمارای دوقطبی خوندم...خواهرخودم بیماری دوقطبی داره..25ساله بااین بیماری داره دست وپنجه نرم میکنه...ماخیلی بخاطرش زجرکشیدیم...منم حس میکنم اینطورم...یه ساعت ازیکی خیلی بد میگم یه ساعت دیگه ازش خوب میگم....مثلا هم عروسم بیاد یه حرکتی بکنه من عصبی بشم میرم پیش شوهرم وازش بد میگم وباتمام نفرت ازش حرف میزنم....ولی فردایه حرکت دیگه ازش میبینم واحساسم بهش عوض میشه وازش خوب میشه....من بعدازعقدم دچار اخلال روحی وروانی شدم...بخداراست میگم....یک باره تمام فشارهایی که تواین چندسال سرم بوده سرم فروریخت ومن روانی کرده
خداروشکر این چندروزه رابطه من وشوهرم خوب هستش ..ولی هفته پیش باز سریه یز خیلی جزئی دعواکردیم ومن حسابی افتادم به جونش وکتکش زدم که اون هم خیلی ریلکس بلندشد عینکاش دراورد ودیوانه وارمن کتک زد حین کتک زدن بهم گفت چرامیزاری دست روت بلندکنم...الهی بمیری ازت راحت بشم
خیلی گریه کردم ده دقیقه گذشت من به زور برد توحموم صورتم شست بهم شام داد من بوسید وازم معذرخواهی کرد
طنین جان، کسی که ناخواسته تحقیر می کنه معمولا در درونش یه درد پنهانی هست مثل تحقیر شدن در کودکی..........بله درسته
من یه دردهای کشیدم وپشت سر گذروندم که میبینم شوهرم این دردها داره وخودش هم بدترازمن ای کمبودهارو پشت سرگذاشته...من وشوهرم دراین مورد وجه اشتراک داریم..دوتامون کودکی سختی باکلی کمبود وحسرت گذروندیم ولی روحیمون خیلی قوی بوده که تونستیم تحمل کنیم...مثل برادر خودم نیستم که باکوچترین تلنگر بشکنه وگریه کنه وخودش ببازه اون مثل برادرش نیست که بخاطراینکه گوشی موبایل همه داشتن اون نداشته وبره خودکشی کنه...شوهرم خیلی آدم باجنبه ای هستش...خودش ازپانزده سالگی درس رهاکرده ورفت سرکار وتمام نیازهاش برطرف کرده...شوهرم ازکمبود پدرهمیشه رنج میبره...وقتی حرف محبت پدری بیاد وسط چشماش اشکی میشن...همیشه به دلش مونده پدرش بهش زنگ بزنه بهش بگه چی نیاز اری....من خودم همین عقده هاروداشتم ودارم ومیبینم شوهرم ازخودم بدتره وحالم بدمیشه








علاقه مندی ها (Bookmarks)