دوستان لازم هست اینم بگم که من سر همین مساله به شدت دچار افسردگی، سرخوردگی،کمبود اعتماد به نفس و عصبانیت های شدید شدم به طوری که از شخصیت اصلی خودم خیلی دارم فاصله میگیرم و میترسم این رفتارام روی بچه تاثیر بدی بذاره
الان اون که اینقدر به من بی توجهه در عوض من در مورد تمام کارهاش با ذوق و شوق رفتار میکنم هر وقت میره بیرون چه از سرکار بیاد چه از تفریح و ورزش،من ازش استقبال میکنم و با روی خوش درو روش باز میکنم... کارهایی که حتی مادرش هم به قول خوش براش نکرده میکنم... همین باعث شده نسبت به خودش، قیافش و،شغلش احساس خوبی داشته باشه و اعتماد به نفس بگیره... خب منم ازدواج کردم که طرف مقابلم اینجوری باهام برخورد کنه و بهم کمک کنه و اعتماد به نفس بده... ازدواج نکردم که همون اعتماد به نفسی که قبلا داشتم هم از بین بره که...
واقعا درمونده شدم گاهی حتی به طلاق فکر میکنم... این زندگی و این ازدواج یک بازی برد_باخت واقعی بوده برای من و الان موندم چکار کنم...








علاقه مندی ها (Bookmarks)