خیلی خیلی ممنونم که لطف کردید پست گذاشتین.باشه پس اصلا مستقیم به روش نیارم (البته بهش برمیخوره بگیم باید بری حموم، قشقرق به پا می کنه متاسفانه. میگه خونه منه. همش میگه من. خونه من. وسایل من. پول من. زندگیم. کفش من. کمد من. لباس من. نهار من)
اسپری فک کنم جواب نده. ینی بو رو که نمیبره. ولی این تهویه رو به قول شما حتما بهش رسیدگی می کنم.
می دونین خیلی دوس دارم با ملایمت باهاش حرف بزنم. هرچقدرم که ازش متنفر باشم ته ته قبلم باز دوستش دارم. خدا شاهده تو این ۳۰ سال زندگیم یه بار حتی شده تو دلم آرزو نکردم کاش پدرم یه نفر دیگه بود. فقط مشکل اینجاس که حرفی نمیزنه. چیزی نمیگه. احساساتی بروز نمیده. میگه من همینیم که هستم. صب تا شب جلو تلوزیون، ولوم و میده بالا (به طور کر کننده) یا اخبار میبینه یا حیات وحش. ینی من به شخصه حالم از تلوزیون به هم می خوره دیگه. هر وقت از جلو تلوزیون رد میشم یا عقاب و اسب آبی و شیر می بینم که دارن یه چیزی رو تیکه پاره می کنن یا اینکه گوینده خبر داره از عراق و داعش و افغانستان و انفجار میگه.
بدبختیمم اینه که چون جون به لبمون کرده اکثرا کاری باهاش نداریم و وقتی با محبت باهاش حرف میزنیم نمی دونم چرا فک می کنه نقشه ای براش کشیدیم. آخه من چه نقشه ای می تونم راجع بهش بکشم؟! پول منو اون نمیده که. من چیزی بخوام از مادرم خواستم و می خوام. یه جورایی به همه چیز بدبینه (بیشتر به ما البته) ینی بیرون همه خوبن.
۱) دیروز نشتستم فک کردم. گفتم بریم روانشناس چه راهکاری ارائه میده؟ (یه چیزی میگه که نه سیخ بسوزه نه کباب) مثلا میگه یه جارو برا مهمون تمییز نگه دارین. یه اتاق داریم تمیزه و یه جوریه که میشه از مهمون پذیرایی کرد. یه جام برا خواب داریم که بزرگه. همه اونجا می خوابیم. نصف شب بعد از اخبار یادش افتاده رخت خوابشو جمع کنه ببره یه جای دیگه. به نظرتون کجا برده؟ دقیقا همون اتاقی که گفتم برا مهمون تمیزش کردم!!! (ینی آدم انقد لجباز؟! آدم انقد یه دنده؟!). اونجا که می خوابه چون فضاش بسته س اتاق بوی وحشتناکی میگیره هیچ، رختخوابشم جمع نمیکنه به مام اجازه نمیده براش جم کنیم (یه جورایی وسواس داره. کسی باهاش ت ویه اتاق بخوابه فک می کنه اتاقه کثیف شده!) گفتم خب چرا اونجا نخوابیدی؟ میگه اولا اینجا خونه منه دوما من اونجا سرما می خورم!!!.
۲) شام سر سفره همه چی رو آماده کردیم. داشت تو شبکه خبر یه مستند راجع به مواضع سیاسی چین و آلمان و اینا نگا می کرد، برنامه پر از وحشت و ترور و شکنجه بود. گفتم پدر میذاری کانال و عوض کنیم؟ مثلا بزنیم حیات وحش ببین. (شما ببینین مستنده چجوری بود که من راضی شدم بزنیم حیات وحش. در ضمن گفتم یه کانالی باشه که پدرم دوس داشته باشه). با اخم سرشو تکون داد که ینی نه. ینی اولا حتی حاضر نمیشه لب باز کنه جواب بده در ثانی راضی میشه حال چن نفر سر شام منقلب بشه ولی خودش برنامه ای ببینه که دوس داره.
یه چیزیم تازه متوجه شدم. با این کارایی که می کنه دقت کردم همه ما ساکت تر شدیم و بیشتر تو فکریم و تو خودمون غرقیم. پذیرایی و خلوت کردیم. هرکی تو یه اتاق یا آشپز خونه س و به قولی عرصه و میدون مال ایشونه که صب تا شب تلوزیون ببینه و غیره. یه جورایی همگی که اینو اینجوری دیدیم سرد شدیم. با هم حرف نزدیما که چیکار کنیم. خود به خود مثل اینکه هممون به یه نتیجه برابر رسیدیم که فایده نداره کسی کنارش بشینه یا بهش بگه صدای تلوزیون و کم کن و غیره ولی با تمام اینا عین قوم بنی اسراعیل و بهونه هاش، این عرصه رو برای ما تنگ تر می کنه. ینی هرچقدر کوتاه میایم بیشتر دور میگیره.
فقط می دونم بعضیا نه اعتقادی به وجود خدا دارن، نه اعتقادی به آخرت نه اعتقادی به دنیای دیگه و بهشت و جهنم. اینا فک می کنن هرچی که هست تو همین دنیاس. اینا همه چی رو تو این دنیا خلاصه می کنن. اینا هرچقدر که بتونن به اطرافیانشون زور میگن و اونا رو شکنجه میدن. از بچه ۱۰ سالشون گرفته تا زن ۵۰ سالشون. نه ترسی دارن نه واهمه ای. برادر و خواهرایی هم دارن که دم به دیقه قربون صدقشون میرن و به به و چه چه می کنن و هندونه زیر بغلشون میدن. این آدما یه روزی بدجوری تاوان پس میدن. خدا آیه قرآن داره که میگه خدا بر دلها و بر گوشهایشان مهر زده و بر چشمانشان پرده ای قرار دارد و برای آنها عذاب بزرگی است.....اینا یه روزی میرسه که سرشون بدجوری به سنگ میخوره اما به خودشون میان میبینن خیلی دیر شده، حتی فرصت جبرانم نیس دیگه. پدر من جزو هموناست و من نگران عذابیم که قراره تو آینده بکشه![]()








باشه پس اصلا مستقیم به روش نیارم (البته بهش برمیخوره بگیم باید بری حموم، قشقرق به پا می کنه متاسفانه. میگه خونه منه. همش میگه من. خونه من. وسایل من. پول من. زندگیم. کفش من. کمد من. لباس من. نهار من)

علاقه مندی ها (Bookmarks)