سلام

من امروز اون پست بلند تاپیک اولیه شما را خوندم

ببخشید، حرفهام خیلی شاید مرتبط و منسجم نباشه

همسر شما مادر کنترلگری داشتن که از دستش عاصی بودن و به شما پناه آوردن. چند بار هم به شما و مادرشون گفتن این کشمکشها را تموم کنید.

ضمن این که می دونستید با یه خانم مسن و متاهل هم روابطی دارند که به گفته ی خودشون، مادر-فرزندی بوده.

که اگر اینطور باشه، ایشون دنبال محبت یک زن و توجهش بودن. چیزی که از طرف مادرش ازش دریغ شده بود ... نمی گم باید مادر همسرتون می شدید، ولی این شدت بی اعتنایی و بی توجهی شما، وقتی مستقیم بهتون می گفته دوست داره صبح براش صبحانه حاضر کنید عجیبه.

نه تنها بهش صبحانه نمی دادید و به حرفش توجهی نمی کردید، که بهش غر هم می زدی که صبح می ری سرکار، بی سرو صدا برو من ازخواب بیدار نشم !!!!!!!
من فکر نمی کنم همسرتون برای خوردن یه لیوان چای و ... ازت درخواست صبحانه می کرده. دوست داشته بهش محبت کنی، صبح با لبخند و حضور شما شروع بشه ....

بعد هم این که نمی دونم چرا توی نوشته هات حس می کنم خیلی سرد و منفعل و عجیبی.
ببخشید که در این شرایط بدی که داری، این حرفها را می نویسم.
گفتم که اگه بتونی با کمک مشاور مشکلت را حل کنی که انشالله تو ازدواج بعدیتون از این دست مشکلات پیش نیاد.