نقل قول نوشته اصلی توسط arah نمایش پست ها
آناهیتای عزیز سلام.
ما اصلا نمیدونیم ماجرا چی بوده اما درک میکنم هیچ چیزی به اندازه دخالت دیگران تو زندگی و بعد گفتن این جمله که صلاحتونو میخوایم آدمو عصبی نمیکنه حالا اگه منفعل بودن شوهر آدم هم اضافه بشه بدتره که امیدوارم همسر شما اینجوری نباشه.
اماااااااا حتی اگه بدترین دعوا رو کردین و خواستی به همسرت بفهمونی یا عامیانشو بگم تنبیهش کنی(تو پرانتز بگم تنبیه اصلا کلمه درستی نیس شاید متوجه اشتباهش کنی بهتره) بمون تو خونت و این کارو بکن.
ازخونه بری همه چی بدتر میشه اونوقت باید همش وایسی منتظر که ببینی همسرت چیکارمیکنه یاآخرش خودت برگردی که واقعا باعث سرشکستگیه.
اگه میخوای بری سرکار میتونی بچتو یه تایمی بذاری مهد کودک فک نمیکنم دخترت زیادم سنش کم باشه حداقل باهمسناش در ارتباطه و واسش میتونه خوب باشه، یا با توجه به شرایط مالیتون واسش پرستار بگیری اما پرستار تو این زمونه راه زیاد جالبی نیس راه دادن یه غریبه به حریم خصوصی زندگی شاید درست نباشه.
سعی کن اول خودتو آروم کنی ممکنه سخت باشه اما محال نیس بعد میتونی تصمیم درست بگیری.
میتونی واسه مشکلت تاپیک بزنی مطمئن باش بچه ها راهنماییای خوبی میکنن موفق باشی
نقل قول نوشته اصلی توسط taranom-na نمایش پست ها
بازم سلام يعني توقع نداريد كه شما رو از اون بيشتر دوست داشته باشند
بابا اون هرچي باشه پسرشونه شما عروس هركي هم كه ميگه من عروس رو مثل دختر و داماد رو مثل پسر خودم دوست دارم درست نميگه بالاخره دختر و پسر همخون هستند (البته دليلي بر دشمني نيست)
به هر حال من فكر مي كنم شما خيلي حساس هستيد چه درمورد همكار همسرتون چه بقيه
تجربه خودم در زندگي اينه كه در زندگي چه خودم و چه همسرم حق نداريم درمورد ديگران صحبت كنيم يعني غيبت ممنوع
درمورد مادرهامون هم هر كدوم هرچي بگن ميگيم چشم بعد كارخودمون رو مي كنيم اما احترامشون رو نگه ميداريم
اگر يه وقتي هم با ناراحتي به من يا همسرم چيزي بگن به هيج عنوان حق نداريم جواب بديم نه به خودشون نه به طرف مقابل كه مادرت اينو گفت
با اين رويه الحمدالله بعد از 8 سال زندگي به هيچ عنوان مشكلي نداريم
سلام.ترنم جان فک کنم اشتباه متوجه شدی من نگفتم باید منو بیشتر از پسرشون دوست داشته باشن .گفتم سردوست داشتن پسرشون بامن رقابت میکنن.هی میخوان بگن ما اون رو بیشتر از دوست داشتن تو دوست داریم( همیشه در انتقال این مفهوم دچار مشکل میشم). در مورد روابط خودتون باخانوادهءهمسرت خیلی کار درست وعاقلانه ایه.ولی خوب من چون دارم باهاشون تویه ساختمون زندگی میکنم کنتکت زیاد پیش میاد و فقط این سری جواب دادم که اونم اینجوری شد.البته خداروشکر الان باهم خوبیم.
اما در مورد همکار همسرم به نظرم هر کس دیگه ای بود ناراحت ویا حتی عصبانی میشد.اخه دیگه فضولی تا این حد؟؟؟ولی خوب قبول دارم میتونستم عکس العمل بهتری نشون بدم.
تولد آرزو جان ممنونم بخاطر تذکرت.بله درسته حرفتون.همسرمم که بعد آشتی کردن بهش گفتم میخواستم همچین کاری کنم همین حرفو زد وگفت اگه با قهر بخوای از این خونه بری دیگه نباید هیچوقت برگردی
در مورد کار کردنم صحبت کردم باهاش.ولی میگه من دیگه دوست ندارم تو به هیچ عنوان بری بیمارستان.البته دلیل هاش رو اصلا باور نمیکردم.اخه همسر من درسته پسر مذهبییه ولی از این عقاید نداشت که چه میدونم اونجا همکار مرد داری و... .چون اون موقعی که من میرفتم سر کار حتی ۱بارم از اینحرفها نمیزد.الانم مطمئنم همچین فکری نداره شاید فقط برای اینکه باهام اتمام حجت کنه این حرفو زد.نمیدونم.فقط بهم یه پیشنهاد داد که برام یه کاری داخل خونه بگیره ولی حقوقش خیلی کمه در حد یه تومن.جالبه انقدم ازش تعریف میکرد.میگفت کاش من جای تو بودم.قشنگ زیر باد کولر تو خونه لم میدادم ماه به ماهم حقوقمو میگرفتم شوهرمم عین چی کار میکرد پول اونم میگرفتم
حالا نمیدونم باز برای سرکار رفتن خودم تلاش کنم یاهمین پیشنهادشو قبول کنم.اصلا این دوتا کار باهم قابل مقایسه نیستن.من عاشششششق رشته مم.چقد دلم برای اون همه هیجان وکار مفید و خستگی های شیرینش واستقلال مالی و کلا دیسیپلین کارم تنگ شده