واقعیتش چون موضوع تاپیکتون دغدغه این روزهای من بود یک سری به این تاپیک زدم...اما بخاطر پیامهای زیر تلنگری خورد بهم که برم و تاپیکهای قبلیتون رو بخونم و پر از حرف هستم الان منتها ترجیح میدم اونچه که ختم کلام هست بنویسم:غبطه میخورم به رشدی که شما حدفاصل اولین تاپیکتون تا امروز بهش دست پیدا کردین و اینو از سبک نوشتن شما درک میکنم.
نقل قول نوشته اصلی توسط ابی اسمان نمایش پست ها
ولی اطراف من اکثرا با افرادی وارد رابطه جدی میشن و مدتی بعد که شرایطجور شد ازدواج میکنن .
تاکید میکنم رابطه جدی .و خوب احتمال ازدواجشون خیلی بیشتر از دختری با شیوه ازدواج سنتی هست. اغلب در اطرافم میبینم موفق تر هم هست.
این ایده تون خیلی منطقی هست
نقل قول نوشته اصلی توسط ابی اسمان نمایش پست ها
واقعا دلم میخواست منم رابطه جدی رو شروع کنم. ولی ایشون زودتر فرد دیگه ای رو انتخاب کردن.من خیلی دختر سنگینی هستم و کسی جرات پیشنهاد اشنایی نداره،
که خوب تصمیم دارم تغییر کنم و دارم میکنم و مشهوده .ولی دیره.
مشابه تصمیمی که اینجا گرفتین روهم من در مقطعی گرفتم منتها اون خانونمهایی که میبینید غالبا بقول دوستان تجربه های متفاوت گاها نلخ داشتن....ازنظر روحی باید خیلی خودتون رو قوی کنید و یک همراه خوب داشته باشین که بهش پناه ببرین...بنظرم در تنهایی وارد گود شدن سخته
نقل قول نوشته اصلی توسط ابی اسمان نمایش پست ها
در مجموع،من مانده ام تنهای تنها
با کلی فکر و خیال خسته کننده .از شرایط فعلیم راضی نیستم.جای یه چیزی کمه و داره بهم میریزه همه چیزو.حتی شرایط جسمیمو کامل تحت الشعاع قرار داده ....
من هم با اینکه پسر هستم ولی همین احساسهای شما رو در مقاطعی از زندگیم داشتم،منتها بقول یکی از دوستانم همونطور که اومدن این روزها دست ما نیس...رفتنشون هم اجباریه و بالاخره یکروزی بپایان میرسن