خب خسته شدم از خودم راحت طلبم از سختی فراریم اگه مسئولیت پذیر بودم که اینقدر وقت تلف نمیکردم بعد برسم به التماس خانم استاد واقای استاد اره همیشه به من گفتن تو هیچی نمیشی برا همین وقتی اومدم دانشگاه همیشه احساس حقارت داشتم اولش درسا برام اهمیت نداشتن بعد شدن غول

من هیچوقت مهم نبودم خونوادم یکریال برام ارزش قایل نشدن حتی وقتی دانشگاه خوب و راحت قبول شدم و بهشون سختی ندادم

همیشه مسئولیتم با اونا بوده چند سالیم هست همه چیز باخودمه ولی ضعیفم
همیشه احساس درموندگی دارم برا همین تو موقعیتی قرار میگیرم که اینو ثابت کنم مثلا بیفتم به التماس از استادم

یه رفیق دارم مثه داداشمه اونم توزمان امتحانا درس میخونه از من یکم هم کند تره ولی بازده من ده درصده موقع امتحان اون 95درصد
یعنی خیلی اهل یادگرفتن درست وحسابی نیستم

استرس که نمیدونم ولی اروم نمیگیرم کلا برای کسی اهمیتی ندارم که بخوان واکنشی بدن اگه چیزیم بگم فقط میگن این چه بدبخت بیچارست

- - - Updated - - -

من پولی ندارم بخوام برم مسافرت هرپولیو هم دستم بباد سریع خرج میکنم