سلام خیلی ممنونم ازتون
بعله دقیقا همین که میگید هست و پشیمون نیستم از التماس هام و اصراری که کردم چون نشون دادم که واقعا میخواستم زندگیمو حفظ کنم و مطمئنم که همه راه ها رو رفتن. فقط دلم از این میسوزه که فرصت بهم نداد که اشتباهات گذشته رو اصلاح کنم. ولی خب من خیلی ازش خواهش کردم که این کارو بکنه میگه من نمیخوام بیش تر از این فرصت رو از دست بدم.
مشاجرات اخیرمون به خاطر بی خبر رفتن اون خونه مادرش نبود. اتفاقا خیلی عادی برخورد کردم و وقتی برگشت حالشونو پرسیدم و ... مشاجره اخیرمون به خاطر این بود که دو ماه بود وسایل هاشو بسته بندی گذاشته بود گوشه اتاق که یعنی میخوام خونه رو ترک کنم و موندنی نیستم. و بعدش که من خیلی ناراحت شدم و چند روز حالم بد بود گریه میکردم اومد و گفت که دیگه دوستم نداره و حاضر بمیره و تو این زندگی نباشه و ...
در مورد رابطه اش با خانواده اش. میدونستم که با پدرش مشکل داره. دوران دوستیم همش از خانواده اش بد میگفت پیش من و من دیدم خیلی بهشون بد بود بعد که دیدمشون دیدم اون قدر که این میگفت وحشتناک نیستند. ولی کلا آدم هایی هستند که به شدت به صورت ظاهری مبادی آداب هستند و حفظ ظاهر براشون خیلی مهمه ولی واقعا پشتیبان بچه شون نیستن. و مادرش هیچوقت هیچوقت چیزی نمیگه که برخلاف نظر پسرش باشه و همیشه خیلی خیلی تحویلش میگیره و ایراداتشو به هیچ وجه بهش نمیگه وخودشو تلخ نمیکنه. مشاور بهم گفت که این بدلیل رابطه بدی که با پدرش داشته اینطوری شده پدرش خیلی سخت گیری میکرده و این الان اینطوری شده ولی الان پدرش یه آدم مظلوم و خنثی هست که نه دخالت میکنه و نه کمکی میکنه. احساس میکنم اینقدر که همسرم با اونا هم بد رفتاری کرده اوناهم اینطوری شدند.
الان چند وقت که میگه قفسه سینه اش درد میکنه هفته پیش شب گفت که خیلی درد میکنه و بریم دکتر. رفتیم دکتر عمومی نوار قلب گرفت و معاینه کرد گفت چیزی نیست و یه سری قرص معده داد گفت اگه خوب شد یعنی مشکل معده بوده اگه خوب نشد فردا صبح بیا دوباره. صبح همسرم گفت که حالش خوب شده. ولی باز محض احتیاط خودش رفت پیش یه متخصص قلب و اون اکو کرد و اومد خونه گفت پروپنالول داده و گفته از استرس زیاده و خیلی باید مراقب باشه. کلا اینم بگم همسرم خیلی جون عزیزه و همیشه به فکر سلامت خودش هست.
من دیروز بعد از سر کار رفتم تهران یه کاری داشتم بعدش بهش اس ام اس دادم که من اومدم تهران. زنگ زد بهم که اگه خواستی برگشتنی باهم بریم گفتم من کارم تموم شد اومدم باغ کتاب و اگه میخوای تو بیا اینجا گفت نه گرمه گفتم منم تازه اومدم و بعد از اینکه گشتم برمیگردم. گفت اوکی. ولی واقعا اصلا تنهایی بهم خوش نمیگذشت و بی قرار بودم و حالم خوب نبود. همش به این فکر میکنم که بعد از طلاق دلم براش تنگ میشه و تنها میمونم و دیگه احتمالا موقعیت ازدواج های خیلی بدی داشته باشم یا اصلا نداشته باشم. تازه به اینکه خانواده ام چه قدر اذیت میشن و غصه میخورن هم فک میکنم. من دیروز به مامانم گفتم از اون موقع مثل اسفند رو آتیش هی زنگ میزنه حالمو میپرسه میگه زودتر تکلیفتو معلوم کن و جدا شو. میگه این اگه واقعا تو رو نمیخواد برای چی بهت محبت میکنه.
دیشب که برگشتم خونه دیدم داره شام میخوره گفت میخوای برات چیزی درست کنم گفتم نه مرسی خودم درست میکنم. بعدش از تانکر آب که خراب شده بود گفت و بعد موقع خواب گفت که اون دکتره قلب (که پدرزن همکارشه) زنگ زده بهش و حالشو پرسیده و بعد گفت که گفته طپش قلب داره و نباید اصلا استرس داشته باشه. اونوقت وسط داد و بیدادهاش سر من میگفت که دارم همه تلاشمو میکنم که بمیرم و آرزوی مرگ دارم!!!
منم گفتم استرس هیچی رو نداشته باش همه چی درست میشه.
و میخوام الان بهش اس ام اس بدم بگم که استرس نداشته باشه همونطوری که میخوای میشه.
ممنونم از tavalode arezoo من همه تلاشمو کردم و اگه راهی باشه بازم امتحان میکنم ولی فکر میکنم اگه تنها یه راه برای من باقی مونده باشه موافقت کامل با نظرشه. ولی واقعا به نظرتون با این رفتارها و حرف هایی که میزنه راهی برای من میمونه جز این راهی که در پیش گرفتم؟؟!! مشاور و همه میگن اگه دنبالش بری اون فرار میکنه واستا سر جات. نه عقب برو و نه جلو.
لطفا این وبلاگ رو بخونید و بهم بگید کدوم استراتژی رو به کار ببرم و کدوم رو نه
http://talagh.blogfa.com/post/13/%D8...4%D8%AF%D9%87-









علاقه مندی ها (Bookmarks)