شنبه یادم افتاد هفته ی قبل استاد زبانم این تکلیف رو داده بود که برای یک هفته، هرشب خاطره نویسی کنیم. گفت مهم نیست واقعی باشه، فقط چیزای بی مزه و تکراری ننویسید، اگه خواستید از نت هم ایده بگیرید. من فراموش کردم و چند ساعت قبل از کلاس یادم افتاد. به خواهرم زنگ زدم و ازش خواستم اگه وقت کرد یه وبلاگ برام پیدا کنه که یکی خاطرات روزانه ش رو نوشته باشه، و بهم خبر بده تا سر راه کلاسم برم دفترش و تکلیفم رو با توجه به اون وبلاگ بنویسم. می دونستم سرش شلوغه و بهش تاکید کردم که اگه وقت نکرد، تکلیف مهمی نیست.
وقتی رسیدم، گفت وبلاگی پیدا نکرده که خاطراتش برای من مناسب و جالب باشه. برای همین خودش برام نوشته.
اینکه کار من رو (در صورتیکه امکانش رو داشته باشه) در اولویت کارهاش می گذاره، هیچوقت برام تکراری نشده. هربار ارزش و معنای اینکارش رو حس می کنم. اما اینبار گذشته از وقتی که گذاشته بود و اهمیتی که برای موضوع قائل شده بود، کارش یک معنای دیگه هم داشت.
خاطرات هر روز رو که بازنویسی می کردم، از توجهی که به زندگی و احوالات من داشته، مشعوف می شدم ولی متعجب نمی شدم (این بین ما طبیعیه)، تعجبم از این بود که همه چیز اونطور توی خاطرش مونده بود. خاطره ی هر روزم رو طوری نوشته بود که خودم نمی تونستم اونطور به خاطر بیارم. چقدر خوب یادش بود که هر روز از هفته ی قبلم رو چیکار کردم (خودش مستقیما درگیرِ همشون هم نبود، و بقیه توی خونه تعریف کردن که مثلا امروز میشل اینو گفت، یا با هم فلان جا رفتیم و چیکار کردیم)، و چقدر خوب جمع بندی کرده بود که چه هدفی رو دنبال کردم، و چه حسی نسبت به اون روزم داشتم.
خیلی از قسمت ها رو که می نوشتم، بهش می گفتم آخه چطور تو چنین چیزی رو دیدی؟ چطور اینو فهمیدی؟ چطور تونستی دقیق به خاطر بیاری؟
وقتی همه رو نوشتم، بهش نگاه کردم، طوری که انسان یک تابلوی زیبا رو نگاه می کنه. خیلی وقتا مرورش می کنم. و فکر می کنم این چیزی که خدا به من داد، اونقدر ارزشمنده که حق داره دیگه هیچی بهم نده. و جاداره من به شکرانه ی همین یک نعمت، به شوهرم خالصانه عشق بورزم، و بدی هاش رو با خوبی جبران کنم.
این خاطره یک ذره ی کوچیک از لطافت این هدیه ی خداست که از اولین روز تولدش، برای من، و برای خونوادم، تجلی گر رحمت الهی بوده.
من یک خواهر کوچکتر هم دارم. البته هردو از من کوچکترن، به لحاظ سن. اگر فقط یکی از این دو تا رو داشتم، حتما فکر می کردم نهایت زیبایی، همین خواهرمه و هیچوقت به توانایی خدا در آفرینش زیباهای متنوع پی نمی بردم. چون این دوتا هرکدوم به نوعی در اوجِ زیبایی هستند، ولی کاملا متفاوت با همدیگه.
یکشنبه صبح، کاری داشتم رفتم انجام دادم. تو راه برگشت به خونه غمگین بودم. به همه ی گزینه های مختلف فکر می کردم، و چیزی پیدا نمی کردم که حس کنم بتونه حالم رو خوب کنه. فکر کردم برم به پدر و مادرم سر بزنم، اما به خودم گفتم اینبار اینم چاره ساز نیست. چند بار تصمیمم رو برای رفتن و نرفتن عوض کردم، و نهایتا وقتی از جلوی خونمون می گذشتم، گفتم حالا یه ربع می رم می بینمشون. در رو که باز کردم، خواهر کوچکترم تو پارکینگ بود. مرخصی گرفته بود که بره پردیس کتاب. به قول خودش، یکی از معبدهاش. گفت چقدر خوب شده که من اومدم و ازم خواست باهاش برم.
فکر می کنم اصلا به ثانیه نکشید. صرفا نگاه کردن به صورتش، و تابیدنِ روحش به وجودم، قلبم رو طوری روشن کرد که انگار هیییچوقت اثری از غم درش نبوده.
به ذهنم رسید که از شوهرم بخوام ظهر از راهش بیاد خونه ی مامان اینا. بیشتر از یک ماه بود که به بهانه های مختلف دعوت مامان و پدر رو رد می کردم یا ترتیبی می دادم وقتی به خونه ی ما سر می زنن، شوهرم خونه نباشه. مطمئن نبودم بتونیم درست حفظ ظاهر کنیم.
ازش سوال کردم، گفت که میاد. من هم با خواهرم رفتم پردیس کتاب. همراه بودن باهاش، مثل پرواز کردن می مونه. آدم سبک می شه، میره بالا، و یه منظره های قشنگ و رنگارنگی رو می بینه.
ازم خواست کتاب رنگ آمیزی ای که به پیشنهادش انتخاب کرده بودم رو حساب کنه. گفت اینکار خیلی خوشحالش می کنه. و من اجازه دادم برام یه یادگاری از اون روز بسازه.
حالا جعبه ی مدادرنگی ای که پارسال اون یکی خواهرم بهم هدیه داد، گم شده وگرنه تا حالا حداقل یک صفحه از این کاشی ها رو به رویایی ترین نحوی که ازم بر میاد، رنگ آمیزی می کردم.
امروز هم یک خاطره ی عاشقانه با پدرم. که خسته ام و وقت نیست بنویسم. اگر بخوام خاطره بنویسم، از هر روزم حداقل یک خاطره ی عاشقانه از حداقل یکی از این پنج نفر دارم. پنج نفری که تا قبل از ازدواجم قدرشون رو مثل حالا نمی دونستم. باید انسان متفاوتی رو تجربه می کردم تا اونهاییکه باهاشون بزرگ شدم رو درست تر ببینم و درک کنم.







پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)