سلاام.
Cry عزیز، درستی یا غلطی رو چی و با چه معیاری باید سنجید مگه؟ سود و زیان یک کار. درسته؟ حالا سودی که من از روشم تا به حال بردم چی بوده که ارزش ادامه دادن داشته باشه؟ هیچی. واقعا هیچی.
حالا امتحان راه دیگه چه سودی و چه ضرری داره؟ در بدترین حالتش وابستگی عاطفی ایجاد میشه درونم و طرف ول میکنه میره. نه؟ من دیگه واقعا برام مهم نیست که به ازدواج برسه یا تداوم طولانی داشته باشه. اما حداقل یک تنوع و تغییر میشه. مثلا تجربه ی یه بیرون رفتن دو نفره! اصلا دوستی و روابط اجتماعی با یک آقا. یه مدت گشتن با یه آقا. حرف زدن با یه آقا. چه اشکالی داره؟
حالا که چی که 31 سالت باشه و کل عمرت رو (به جز یک دوره کوتاه که اونم اصلا ملاقاتی درش نبود) صاف رفته باشی فقط کلاست و کارت، و صاف برگشته باشی خونه؟ تا کی؟ چه اشکالی داره با یه اقا هم دوست باشم مثل دوستهای دیگه؟
شاید اگر میانگین خواستگاران من، بیش از دو سال یکی بود، امیدی به تغییر وضعیت داشتم و این کار رو نمیکردم. اما من مطمینم که همین وضعیت ادامه خواهد داشت.
من پارسال هم سر قضیه اون خواستگار، اون همه زمان گذاشتم و خیلی سعی کردم که فکر کنم آخرین فرصتمه و سخت نگیرم. و حتی این دو سه ماهی که از تماس پدرش گذشت، باز در ذهنم فرصت قایل بشم برای فکر کردن بهش. ولی واقعیت اینه که اگر هم یک ذره ته دلم میتونستم دوسش داشته باشم، توی این دو سه ماه بعد از ملاقات پدرش، از بین رفت و کاملا ازش دلسرد و ناامید شدم. هم عدم حضورش در اون ملاقات، هم اظهار بی میلیش به معرف، هم حتی تبریک یلدای فوق العاده رسمی و خلاصه اش. میتونست اگر براش مهم بود یک سوال هم کنه که دفاع کردید یا نه؟ اما مطمین شدم که اصلا ادمی نیست که حتی اگر هم مایل به ادامه باشند، بتونه حضورش تسکیین دهنده ده سال تنهایی من بشه. چون عملا علاقه ای به من نداره.
اما این مورد، با اینکه یک سال و چند ماه گذشته، هنوز پیگیر هست! با تمام بی محلی های من و حتی اون برخوردهای اولیه ی من باهاش. بارها هم ابراز علاقه کرده. همه جا بلاکه، ولی اس ام اس که میزنه میبینم. ضمن اینکه در همون مدت سه چهار هفته ای که دوره اشنایی بود، من خیلی انگیزه پیدا کرده بودم و میتونم بگم واقعا از دیدنش خوشحال میشدم و برای دوست داشتنش مجبور نبودم زور بزنم. تنها کسی بود که بعد از پسرخالم، احساس میکردم برای دیدنش شوق دارم.
حتی اگر بی نتیجه باشه، که فرض رو هم بر بی نتیحگی اش گذاشته ام، چرا باید باز هم خودم رو از تجربه اش محروم کنم؟
این رو میفهمم و میدونم که عشق برای زنده موندن، نیاز به امید داره. الان عاشقش هم نیستم. اونم نیست. امیدی هم نیست. ولی حداقل شخصیت پر شور و حالی داره که شاید انگیزه یا جرقه ای برای بعضی تغییرات در من بشه! البته حالت عکسش هم ممکنه که کلا نابود شم. ولی همه چیز یک ریسکه توی زندگی. همه چیز. اما من دیگه نمیخوام راه گذشته رو باز هم برم. حتی اگر بی نتیجه ای و درد نصیبم بشه، حداقل از راه تازه ای و تجربه های متفاوتی باشه.
من خسته شده ام از تکرار و یکنواختی زندگیم. راه حتی غلط ولی متفاوت، بهتر از باز تکرار راه غلط تکراریه!
ضمن اینکه هیچ کی از شکم مادرش هیچی رو بلد نیست. اونا یاد گرفتن. منم یاد میگیرم! فقط من دیگه تنهایی رو نمیخوام.
............................... ________________________________________
گیسو کمند جان، خیلی باحال نوشته بودی. یعنی اینقدر ترسناکم؟
منم فقط جواب همون صحبت شما رو در پاراگراف اول حرفام گفتم. نه کم نه زیاد. منتها گویا چون اون بخش رو با یه خط چین جدا نکردم از بقیه متن، گویا شما فکر کرده اید مخاطب اصلی و مستقیم اون همه توضیح و نوشته، شمایید. نه عزیزم، بقیش جواب شما نبود. حرفای خودم بود.
اما نقل قولی که از من اورده بودین. اون خانم خواستگار رسمی در محیط کارش داشت و البته اون اقا بد کرده بود که رابطه رو تا هم خونه شدن و اطلاع خانواده دختر پیش برده بود و بعد تازه یادش اومده بود فکر کنه. من گفتم وقتی خواستگار داشته چرا با یه آقای کوچکتر از خودش وارد رابطه شده؟ اون، سرزنش از سر دلسوزی و جیگرم بود که ریش ریش شد برای اون خانمه.
البته من اگر خواستگار داشتم، به خواستگارا فکر میکردم. نه به یه رابطه که میدونم ازدواجی احتمالا درش نیست.
اما در کل هم، نظرات ادمها میتونه تغییر کنه. اون شب که گفتم که از بندگی خدا استعفا دادم که.








علاقه مندی ها (Bookmarks)