باسلام مجدد ..خیلی ممنونم ک وقت گذاشتین و جواب دادین
ستودنی عزیز بله من واقعا از این زندگی خسته شدم گاهی ساعت ها با خودم فکر میکنم به آینده ب روزی ک این همه درد و رنج تموم شده و من روزامو بدون استرس و فکرای بد میگذرونم.انقدر این آینده ی تو ذهنم برام دور از تصوره ک برام شده آرزو.یعنی واقعا یک زندگی آروم و بدون تنش باید برام انقدر دور باشه ک تو رویاهام توش زندگی کنم..شاید رویای خیلیا پول و ثروت ووو باشه ولی واقعا رویای من شده یک زندگی ساده و آروم ...این روزا تمام فکرم این شده ک این زندگی تاوان کدوم گناه منه..این زندگی ک هیچ دلخوشی و امیدی توش نیس..
پرنیان یاسی عزیز ممنونم نوشته هاتو کامل خوندم..و فکر کردم..من خودم اصلا نمیخواستم بچه دار بشم چون حس میکردم این زندگی واقعا زندگی نمیشه ولی احمقانس ک بگم شوهرم منو گول زد ..یک مدت کلا اخلاقشو عوض کرد انقدر خوب ک شک کردم همون آدم سابق باشه..و منه ساده گول خوردم و ی بچه بیگناهو ب این زندگی نکبت بار خودمون وارد کردم..تو این شرایط زندگی نمیدونم چطوری مواظب خودمون باشم.. انقدر روحم خستس ک گاهی از بچمم خسته میشم..نمیتونم باهاش بازی کنم حرف بزنم باهاش انقدر افسرده شدم ک طول روز کلا ساکتم.فقط وقتی ب طلاق فک میکنم آروم میشم ولی وقتی نگاهم ب بچم میفته با خودم میگم چجوری طلاق بگیرم چرا باعث شدم ی بچه این وسط قربانی ما بشه.باخودم میگم اگه طلاق بگیرم آیندش چ جوری میشه و اگه نگیرم چ جوری و آخرش ب این نتیجه میرسم ک من گناه بزرگی مرتکب شدم ک گول حرفای شوهرمو خوردم و بچه دار شدم...نمیدونم میتونم منظورمو برسونم یا نه.انگار نه راه پس دارم نه پیش...
دیشب رفتم با شوهرم حرف زدم..دو روز بود ک قهر بودیم کلا با گوشیش مشغول بود..رفتم پیشش گفتم میخوام منطقی حرف بزنم میخوام بدونم مشکلت چیه چرا اینجوری میکنی ..چرا خانواده کوچولومونو دوس نداری چرا براش ارزش قایل نیستی و هر محرم و نامحرمی رو وارد زندگی خصوصیمون میکنی..اولش گف حوصله ندارم ول کن بعد گفتم ببین من خسته شدم دگ واقعا کشش ندارم بچتم مال خودت میخوام برم..گف برو..وقتی بلن شدم گف بشین صب برو..بعد شروع کرد حرف زدن ک تقصیر توعه موندم دست ی دیوانه همه میگن زنت دیوانس مادرم رفته پیش فالگیر و اون گفته پسرت مشکلی نداره و عروست دیوانس حتی صدای فالگیرم ضبط کرده میخوای ب خودت نشون بدیم
مسخرس ..اسم دیوانه رو روم گذاشتن مادرشوهرم میگه تو روانی هستی..گاهی میگم نکنه واقعا روانی شدم..مگه هر کی ی زندگی آروم بخواد روانیه..اینکه من از شوهرم محبت میخوام وفاداری میخوام تلاش میخوام یعنی من روانیم?اینکه میگم بدون مشورت با من وسایل خونمو بذل و بخشش نکن یعنی من روانیم?بخاطر ی پلوپز چیا ک نشنیدم ..
دیشب شوهرم گف بیا از اول شروع کنیم گف سعی میکنه خوب شه گف دگ عصبی نمیشه گف هرچی تو بگی همون میشه
نیم ساعت بعد دوباره شروع کرد ک تو بدقدنی از وقتی اومدی کارمو از دس دادم بد شگونی نحسیت دامن مارو گرف ..ب من میگع مامان من فرشتس تو یه دیوی ..
بخاطر ی پلوپز واقعا خندم میگیره بخاطر ی پلوپز چ بلوایی ب پا شد
دیشب دوباره گف خانواده من پدر مادرمن گف اول اونان بعد بچم بعد تو..گف از اولم ازت خوشم نیومد نمیدونم چرا باهات ازدواج کردم
تو یه لحطه حس مرگ بهم دست داد درست نیم ساعت رو مبل کز کردم و هیچی نگفتم
بعد واقعا با خودم فک کردم واقعا من اینجا چ غلطی میکنم یعنی اگه بچه من تو این خونه با این پدرمادر بزرگ شه خوشبخت میشه?پاشدم لباسامو جم کردم دگ واقعا تصمیممو گرفته بودم حس میکردم تمام بدنم سر شده
ولی باز اومد و گولم زد..گریه کرد گف عصبی شده گف فشار روشه گف دگ تکرار نمبکنه گف بجون بچم از عصبانیت گفتم و اصلا منظوری نداستم.بهش گفتم برای آخرین بار بهش فرصت میدم اگه سعی نکنه از کاراش دس برداره برا همیشه میرم
الان سوال من اینه ..آیا تصمیم درستی گرفتم?با این همه نفرتی ک ازش تو دلم هست..با اینهمه خیانت و عصبانیتاش رفتار بدش ارزش ندادناس واقعا میشه ب این آدم اعتماد کرد?و اینکه من دیر یا زود با خانواده شوهرم رو برو نیشم و اونا باز دوباره شروع مبکنن ک تو دیوانه ای و این حرفا..برخورد من چ جوری باشه آیا جوابشونو بدم یا ساکت بمونم و چیزی نگم تا بلکه دست از سرم بردارن
بازم بی نهایت ازتون ممنونم








علاقه مندی ها (Bookmarks)